Podcasts by Category
- 55 - قوم اسرائیل از کجا آمد؟
بنیاسرائیل از کجا آمدند؟
قبل از اینکه به داستان خروج و شکافته شدن دریا برسیم، باید به عقب برگردیم؛ به ابراهیم، اسحاق، یعقوب و یوسف.
در این قسمت مسیر شکلگیری قوم بنیاسرائیل را از وعده خدا به ابراهیم تا ورود خانواده یعقوب به مصر و سپس برده شدن آنها دنبال میکنیم.
📖 منابع کتاب مقدس:
پیدایش ۱–۱۲ — آدم، نوح و ابراهیم
پیدایش ۱۵:۲–۵ — وعده خدا درباره نسل ابراهیم
پیدایش ۱۶:۱–۱۶؛ ۱۷:۱۵–۲۱؛ ۲۱:۱–۷ — هاجر، اسماعیل و اسحاق
پیدایش ۲۵:۱۹–۲۶ — تولد عیسو و یعقوب
پیدایش ۲۷:۱–۴۰ — برکت یعقوب
پیدایش ۳۲:۲۴–۳۰ — کشتی گرفتن یعقوب و نام اسرائیل
پیدایش ۳۵:۹–۱۲ — تکرار نام اسرائیل و وعده خدا
هوشع ۱۲:۳–۴ — اشاره به کشتی گرفتن یعقوب با خدا و فرشته
پیدایش ۲۹–۳۰ — لیه، راحیل و تولد فرزندان یعقوب
پیدایش ۳۵:۱۶–۲۰ — تولد بنیامین و مرگ راحیل
پیدایش ۳۷؛ ۳۹–۴۷ — یوسف و ورود خانواده یعقوب به مصر
خروج ۱:۶–۱۴ — زیاد شدن بنیاسرائیل و آغاز بردگی آنهابرای ادامه داستان خروج و نجات بنیاسرائیل از مصر:
خروج ۱–۱۵این اپیزود فقط یک روایت کلی است؛ برای درک دقیقتر داستان، خود متن کتاب مقدس را بخوانید.
#بنی_اسرائیل #اسرائیل #کتاب_مقدس #داستانهای_مقدس
Wed, 02 Sep 2026 - 10min - 54 - اپیزود 54: مرگ خاندان اخاب و کشته شدن پیروان بعل
11سپس ییهو تمام بازماندگان خاندان اَخاب را که در یزرعیل بودند، کشت. همچنین تمام افسران ارشد، دوستان نزدیک و کاهنان او را از بین برد، به طوری که هیچیک از نزدیکان او باقی نماند. 12سپس ییهو عازم سامره شد و در بین راه در محلی به نام «اردوگاه شبانان» 13به خویشاوندان اخزیا، پادشاه یهودا برخورد. ییهو از آنها پرسید: «شما کیستید؟»
جواب دادند: «ما خویشاوندان اخزیای پادشاه هستیم و برای دیدن پسران اَخاب و ایزابل به سامره میرویم.»
14ییهو به افراد خود گفت: «آنها را زنده بگیرید!» پس آنها را زنده گرفتند و همه را که بر روی هم چهل و دو نفر بودند، کنار چاهِ بِیتعِقِد کشتند. او کسی را زنده نگذاشت.
توضیح: متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس است و اصل متون در کانال تلگرام موجود است. در خوانش پادکست ها بدون تغییر روان سازی شده است.
#کتاب_مقدس #پادکست #داستان #داستانهای_مقدس #کتاب_صوتی #داستان_صوتی #دوم_پادشاهان
Mon, 02 Dec 2024 - 13min - 53 - اپیزود 53: دوم پادشاهان باب نهم
30ایزابل وقتی شنید ییهو به یزرعیل آمده است، به چشمانش سرمه کشید و موهایش را آرایش کرد و کنار پنجره به تماشا نشست. 31وقتی ییهو از دروازه وارد شد، ایزابل او را صدا زده، گفت: «ای قاتل، ای زمری، چرا اربابت را کشتی؟»
32ییهو به سوی پنجره نگاه کرد و فریاد زد: «در آنجا چه کسی طرفدار من است؟» دو سه نفر از خدمتگزاران دربار از پنجره به او نگاه کردند. 33ییهو به آنها دستور داد که او را به پایین بیندازند.
آنها ایزابل را از پنجره پایین انداختند و خونش بر دیوار و پیکرهٔ اسبها پاشید و خود او زیر سم اسبها لگدمال شد.
34ییهو وارد کاخ شد و به خوردن و نوشیدن پرداخت. سپس گفت: «یکی برود و آن زن لعنتی را دفن کند، چون به هر حال او شاهزادهای بوده است.»
35ولی وقتی خدمتگزاران برای دفن ایزابل رفتند، فقط کاسهٔ سر و استخوانهای دستها و پاهای او را پیدا کردند. 36پس بازگشتند و به ییهو گزارش دادند. او گفت: «این درست همان چیزی است که خداوند به ایلیای نبی فرموده بود که سگها گوشت ایزابل را در مزرعهٔ یزرعیل میخورند 37و باقیماندهٔ بدنش مثل فضله پخش میشود تا کسی نتواند او را تشخیص دهد.»
توضیح: متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس است و اصل متون در کانال تلگرام موجود است. در خوانش پادکست ها بدون تغییر روان سازی شده است.
#کتاب_مقدس #پادکست #داستان #داستانهای_مقدس #کتاب_صوتی #داستان_صوتی #دوم_پادشاهان
Sun, 13 Oct 2024 - 14min - 52 - اپیزود 52: قحطی در سامره
اپیزود پنجاه و دوم: قحطی در سامره
26 یک روز که پادشاه اسرائیل بر حصار شهر قدم می زد، زنی فریادی برآورد: «ای سرورم پادشاه، به دادم برس!»
27 پادشاه جواب داد: «اگر خداوند به داد تو نرسد، از من چه کاری ساخته است؟ از کدام خرمنگاه و چرخشت می توانم چیزی به تو بدهم؟ 28 بگو چه شده است.»
آن زن به زنی که در کنارش ایستاده بود اشاره کرد و گفت: «این زن پیشنهاد کرد یک روز پسر مرا بخوریم و روز بعد پسر او را. 29 پس پسر مرا پختیم و خوردیم. اما روز بعد که به او گفتم پسرت را بکش تا بخوریم، پسرش را پنهان کرد.»
30 پادشاه وقتی این را شنید از شدت ناراحتی لباس خود را پاره کرد، و مردمی که نزدیک حصار بودند دیدند که پادشاه زیر لباس خود پلاس پوشیده است. 31 پادشاه گفت: «خدا مرا نابود کند اگر همین امروز سر الیشع را از تن جدا نکنم.»
منبع اپیزود: دوم پادشاهان باب 6 و 7 و 8
توضیح: متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس است و اصل متون در کانال تلگرام موجود است. در خوانش پادکست ها بدون تغییر روان سازی شده است.
#کتاب_مقدس #پادکست #داستان #داستانهای_مقدس #کتاب_صوتی #داستان_صوتی #دوم_پادشاهان
Tue, 16 Apr 2024 - 17min - 51 - اپیزود 51: معجزات الیشع
اپیزود پنجاه و یکم: معجزات الیشع
هنگامیکه الیشع وارد خانه شد، دید که کودک مرده روی تخت او خوابیده است. او در را بست و به درگاه خداوند دعا کرد. بعد برخاست در بستر به روی طفل دراز کشید و دهان، چشمان و دستهای خود را بر دهان، چشمان و دستهای طفل گذاشت و درحالیکه روی او خمیده، دراز کشیده بود، بدن او گرم شد. سپس از بستر پایین آمد و در اتاق یکبار بالا و پایین قدم زد. بعد دوباره آمد و به روی کودک خم شد. آنگاه کودک هفت بار عطسه زد و چشمان خود را باز کرد. الیشع جیحزی را خواند و گفت: «این زن شونمی را بخوان.» پس او را خواند و هنگامیکه نزد او آمد الیشع گفت: «پسرت را بردار.» آن زن آمد و به پاهای او افتاد و در روی زمین تعظیم کرد. سپس پسرش را برداشت و بیرون رفت.
منبع اپیزود: دوم پادشاهان باب ۴٫۵٫۶
توضیح: کیفیت پادکست ها رو بالا بردیم و در تدوین اپیزودها سعی کردیم فضای سینمایی به کار بدیم که این داستان ها خیلی خوب به یاد بماند.
متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس است و اصل متون در کانال تلگرام موجود است. در خوانش پادکست ها بدون تغییر روان سازی شده است.
#کتاب_مقدس #پادکست #داستان #داستانهای_مقدس #کتاب_صوتی #داستان_صوتی #دوم_پادشاهان
Tue, 06 Feb 2024 - 24min - 50 - اپیزود 50: ایلیا به آسمان می رود
ایلیا به آسمان می رود
2زمان آن رسیده بود که خداوند ایلیا را در گردباد به آسمان ببرد. ایلیا وقتی با الیشع از شهر جلجال خارج می شد، به او گفت: «تو در اینجا بمان، چون خداوند به من فرموده است به بیت ئیل بروم.»
ولی الیشع جواب داد: «به خداوند زنده و به جان تو قسم، من از تو جدا نمی شوم!»
پس باهم به بیت ئیل رفتند. 3 گروهی از انبیا که در بیت ئیل بودند به استقبال آنان آمده، به الیشع گفتند: «آیا می دانی که امروز خداوند قصد دارد مولای تو را از تو بگیرد؟»
الیشع جواب داد: «بلی، می دانم. ساکت باشید!»
4 سپس ایلیا به الیشع گفت: «همین جا بمان، چون خداوند به من فرموده است به شهر اریحا بروم.»
اما الیشع باز جواب داد: «به خداوند زنده و به جان تو قسم، من از تو جدا نمی شوم.» پس باهم به اریحا رفتند.
5 در آنجاهم گروه انبیای اریحا نزد الیشع آمده، از او پرسیدند: «آیا خبر داری که خداوند می خواهد امروز مولایت را از تو بگیرد؟»
او گفت: «بلی، می دانم. ساکت باشید!»
6و7 آنگاه ایلیا به الیشع گفت: «در اینجا بمان، زیرا خداوند فرموده است بطرف رود اردن بروم.»
منبع این اپیزود: اول پادشاهان بخشی از باب 22 و دوم پادشاهان باب 1 و 2 و 3
توضیح: متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس است و اصل متون در کانال تلگرام موجود است. در خوانش پادکست ها بدون تغییر روان سازی شده است.
Tue, 12 Dec 2023 - 24min - 49 - اپیزود 49: مرگ اخاب
مرگ اخاب
31 پادشاه سوریه به فرماندهان سی ودو عرابة خود دستور داده بود که به دیگران زیاد توجه نکنند بلکه فقط با خود اخاب بجنگند. 32و33 پس وقتی آنها یهوشافاط را در لباس شاهانه دیدند گمان کردند که او همان اخاب، پادشاه اسرائیل است و برگشتند تا به او حمله کنند. اما وقتی یهوشافاط فریاد زد، آنها فهمیدند که او اخاب نیست بنابراین از او دور شدند. 34 اما تیر یکی از سربازان بطور تصادفی از میان شکاف زرة اخاب، به او اصابت کرد. اخاب به عرابه ران خود گفت: «مجروح شده ام. عرابه را برگردان و مرا از میدان بیرون ببر.»
35 جنگ به اوج شدت خود رسیده بود و اخاب نیمه جان به کمک عرابه ران خود رو به سوریها در عرابة خود ایستاده بود و خون از زخم او به کف عرابه می ریخت تا سرانجام هنگام غروب جان سپرد. منبع: اول پادشاهان، باب 21 و 22
توضیح: متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس است و اصل متون در کانال تلگرام موجود است. در خوانش پادکست ها بدون تغییر روان سازی شده است.
Mon, 20 Nov 2023 - 21min - 48 - اپیزود 48: شکست بِنهَدَد
اپیزود چهل و هشتم: شکست بنهدد 35 روزی یک از انبیا به فرمان خداوند به دوستش گفت: «با شمشیر ضربه ای به من بزن!» ولی آن مرد این کار را نکرد. 36 پس آن نبی به او گفت: «چون دستور خداوند را اطاعت نکردی، وقتی از اینجا بروی، شیری تو را خواهد درید.» و همین طور هم شد. 37 بعد آن نبی به یک نفر دیگر گفت: «ضربه ای به من بزن!» آن مرد ضربه ای به او زد و مجروحش کرد. 38 سپس آن نبی با دستمالی صورتش را پوشاند تا شناخته نشود و سر راه پادشاه منتظر ایستاد. 39 وقتی اخاب پادشاه رسید، آن نبی او را صدا زد و گفت: «ای پادشاه، من در میدان جنگ بودم که سربازی، اسیری را پیش من آورد و گفت: مواظب این مرد باش. اگر فرار کرد یا باید هفتاد و چهار کیلو نقره بدهی یا کشته خواهي شد. 40 وقتی سرگرم کارهایم بودم، آن اسیر فرار کرد.»
پادشاه گفت: «تو مقصری و خودت مجازات خود را تعیین کردی.»
41 آنگاه آن نبی دستمال را از صورتش برداشت و پادشاه او را شناخت که یکی از انبیاست. 42 او به پادشاه گفت: «خداوند می فرماید: چون بنهدد را که من می خواستم هلاک شود آزاد کردی، باید خودت بجای او کشته شوی و افراد تو بجای افراد او نابود شوند.»
43 پس اخاب غمگین و ناراحت به کاخ سلطنتی خود که در شهر سامره بود، بازگشت.
منبع: اول پادشاهان باب 20
توضیح:
متن هر اپیزود بر اساس ترجمه تفسیری کتاب مقدس است و اصل آن در کانال تلگرام موجود است. در خوانش پادکست ها بدون تغییر محتوایی، روان سازی شده است.
#داستان_صوتی #کتاب_مقدس #عهد_عتیق #اول_پادشاهان #ایلیا #بنی_اسرائیل #مسیح #پادکست #کتاب_صوتی #اخاب #بنهدد
Fri, 13 Oct 2023 - 16min - 47 - اپیزود 47: ایلیا و انبیاء بعل
اپیزود چهل و هفتم: ایلیا و انبیاء بعل
36 هنگام عصر که وقت قربانی کردن بود، ایلیا کنار قربآنگاه ایستاد و اینطور دعا کرد: «ای خداوند، خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب، امروز آشکار کن که تو خدای اسرائیل هستی و من خدمتگزار تو می باشم. ثابت کن که همة این کارها را من به فرمان تو انجام داده ام. 37 ای خداوند، جواب بده. دعای مرا اجابت فرما تا این قوم بدانند که تو خداهستی و ایشان را بسوی خود باز می گردانی.»
38 آنگاه خداوند آتشی از آسمان فرستاد و قربانی و هیزم و حتی خاک و سنگ قربآنگاه را سوزانید و آب گودال را نیز خشک کرد.
39 وقتی بنی اسرائیل این را دیدند، همگی روی خاک افتادند و فریاد زدند: «خداوند، خداست! خداوند، خداست!»
40 آنوقت ایلیای نبی به آنها گفت: «این انبیای بعل را بگیرید و نگذارید یکی از ایشان نیز فرار کند.»
پس همة آنها را گرفتند و ایلیا آنها را به کنار رود قیشون برد و آنها را در آنجا کشت.
منبع: اول پادشاهان باب 18 و 19
توضیح: متن هر اپیزود بر اساس ترجمه تفسیری کتاب مقدس است و اصل آن در کانال تلگرام موجود است. در خوانش پادکست ها بدون تغییر محتوایی، روان سازی و از حالت کتابی خارج شده است.
#داستان_صوتی #کتاب_مقدس #عهد_عتیق #اول_پادشاهان #ایلیا #بنی_اسرائیل #مسیح
Tue, 08 Aug 2023 - 18min - 46 - اپیزود 46: ایلیا و خشکسالی
اپیزود چهل و ششم: ایلیا و خشکسالی
8 آنگاه خداوند به ایلیا فرمود: 9 «برخیز و به شهر صرفه که نزدیک شهر صیدون است برو در آنجا ساکن شو. من در آنجا به بیوه زنی دستور داده ام خوراک تو را فراهم سازد.»
10 پس ایلیا از آنجا به صرفه رفت. وقتی به دروازة شهر رسید، بیوه زنی را دید که مشغول جمع کردن هیزم است. ایلیا از او کمی آب خواست. 11 وقتی آن زن به راه افتاد تا آب بیاورد، ایلیا او را صدا زد و گفت: «خواهش می کنم یک لقمه نان هم بیاور.»
12 اما بیوه زن گفت: «به خداوند، خدای زنده ات قسم که در خانه ام حتی یک تکه نان هم پیدا نمی شود! فقط یک مشت آرد در ظرف و مقدار کمی روغن در ته کوزه مانده است. الان هم کمی هیزم جمع کردم تا ببرم نان بپزم و با پسرم بخورم. این آخرین غذای ما خواهد بود و بعد از آن گرسنگی خواهيم مرد.»
13 ایلیا به او گفت: «نگران نباش! برو و آن را بپز. =اما اول، از آن آرد نان کوچکی برای من بپز و پیش من بیاور، بعد با بقیة آن برای خودت و پسرت نان بپز. 14 زیرا خداوند، خدای اسرائیل می فرماید: تا وقتی که باران بر زمین نبارانم، آرد و روغن تو تمام نخواهد شد.»
15و16 بیوه زن رفت و مطابق گفتة ا ویلیا عمل کرد. از آن به بعد، آنهاهر چقدر از آن آرد و روغن مصرف می کردند تمام نمی شد، همانطور که خداوند توسط ایلیا فرموده بود.
منبع: اول پادشاهان باب 15، 16 و 17
توضیح:
در خوانش پادکستها بدون تغییر محتوایی، روانسازی انجام و از حالت کتابی خارج شده است. متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام داستانهای مقدس نیز موجود است.
#پادکست #پادکست_فارسی #پادکست_فارسی_گوش_کنیم #صدا #نریشن #داستان_صوتی #داستان_کوتاه #پادکستر #کتاب_مقدس #عهد_عتیق #سلیمان #دوم_پادشاهان #بنی_اسرائیل #مسیحیت #مسیح #داوود
Sat, 08 Apr 2023 - 11min - 45 - اپیزود 45: نابودی یربعام
اپیزود چهل و پنجم: نابودی یربعام
13یک روز وقتی یربعام پادشاه کنار قربآنگاه بیت ئیل ایستاده بود تا قربانی کند، یک نبی که به دستور خداوند از یهودا آمده بود به او نزدیک شد. 2 او به فرمان خداوند خطاب به قربآنگاه گفت: «ای قربآنگاه، ای قربآنگاه، خداوند می فرماید که پسری به نام یوشیا در خاندان داود متولد می شود و كاهنان بتخانه ها را که در اینجا بخور می سوزانند، روی تو قربانی می کند و استخوانهای انسان روی آتش تو می سوزاند!» 3 سپس اضافه کرد: «این قربآنگاه شکافته خواهد شد و خاکسترش به اطراف پراکنده خواهد گردید تا بدانید آنچه می گویم از جانب خداوند است!»
4 یربعام پادشاه وقتی سخنان نبی را شنید دست خود را بطرف او دراز کرده دستور داد او را بگیرند. ولی دست پادشاه همانطور که دراز شده بود، خشک شد بطوریکه نتوانست دست خود را حرکت دهد! 5 در این موقع، قربآنگاه هم شکافته شد و خاکستر آن به اطراف پراکنده شد، درست همانطور که آن نبی به فرمان خداوند گفته بود.
6 یربعام پادشاه به آن نبی گفت: «تمنا دارم دعا کنی و از خداوند، خدای خود بخواهي دست مرا به حالت اول برگرداند.»
پس او نزد خداوند دعا کرد و دست پادشاه به حالت اول برگشت. 7 آنگاه پادشاه به نبی گفت: «به کاخ من بیا و خوراک بخور. می خواهم به تو پاداشی بدهم.»
8 ولی آن نبی به پادشاه گفت: «اگر حتی نصف کاخ سلطنتی خود را به من بدهی همراه تو نمی آیم. در اینجا نه نان می خورم و نه آب می نوشم؛ 9 زیرا خداوند به من فرموده که تا وقتی در اینجاهستم نه نان بخورم و نه آب بنوشم و حتی از راهی که آمده ام به یهودا برنگردم!» 10 پس او از راه دیگری رهسپار یهودا شد.
منبع: اول پادشاهان باب 13، 14، 15
توضیح:
در خوانش پادکستها بدون تغییر محتوایی، روانسازی انجام و از حالت کتابی خارج شده است. متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام داستانهای مقدس نیز موجود است.
#پادکست #پادکست_فارسی #پادکست_فارسی_گوش_کنیم #صدا #نریشن #داستان_صوتی #داستان_کوتاه #پادکستر #کتاب_مقدس #عهد_عتیق #سلیمان #دوم_پادشاهان #بنی_اسرائیل #مسیحیت #مسیح #داوود
Sat, 11 Feb 2023 - 17min - 44 - اپیزود 44: مرگ سلیمان
اپیزود چهل و چهارم: مرگ سلیمان
26 شورش دیگری نیز بر ضد سلیمان بوقوع پیوست. رهبری این شورش را یکی از افراد سلیمان به نام یربعام بر عهده داشت. یربعام پسر نباط از شهر صَرَدة افرایم بود و مادرش بیوه زنی بود به نام صروعه. 27 شرح واقعه از این قرار است:
سلیمان سرگرم نوسازی قلعه ملو و تعمیر حصار شهر پدرش داود بود. 28 یربعام که جوانی قوی و فعال بود توجه سلیمان را جلب کرد، پس سلیمان او را ناظر کارگران تمام منطقه منسی و افرایم ساخت.
29و30 یک روز که یربعام از اورشلیم بیرون می رفت، اخیای نبی که اهل شیلوه بود، در صحرا به او برخورد. آن دو در صحرا تنها بودند. اخیای نبی ردای تازه ای را که بر تن داشت به دوازده تکه پاره کرد. 31 و به یربعام گفت: «ده تکه را بردار، زیرا خداوند، خدای اسرائیل می فرماید: من سرزمین اسرائیل را از دست سلیمان می گیرم و ده قبیله از دوازده قبیلة اسرائیل را به تو می دهم! 32 ولی بخاطر خدمتگذارم داود و بخاطر اورشلیم که آن را از میان شهرهای دیگر اسرائیل برگزیده ام، یک قبیله را برای او باقی می گذارم. 33 زیرا سلیمان مرا ترک گفته است و عشتاروت الهة صیدونیها، کموش بت موآبیها و ملکوم بت عمونیها را پرستش می کند. او از راه من منحرف شده، آنچه را که در نظر من درست است بجا نیاورد و احکام و دستورات مرا مثل پدرش داود اطاعت نکرد. 34 با اینحال بخاطر خدمتگذار برگزیده ام داود که احکام و دستورات مرا اطاعت می کرد، اجازه می دهم سلیمان بقیة عمرش راهمچنان سلطنت کند.
35 «سلطنت را از پسر سلیمان می گیرم و ده قبیله را به تو واگذار می کنم، 36 اما یک قبیله را به پسر او می دهم تا در شهری که برگزیده ام و اسم خود را بر آن نهاده ام یعنی اورشلیم، اجاق داود همیشه روشن بماند. 37 پس من تو را ای یربعام بر تخت فرمانروایی اسرائیل می نشانم تا بر تمام سرزمینی که می خواهي، سلطنت کنی. 38 اگر کاملاً مطیع من باشی و مطابق قوانین من رفتار کنی و آنچه را در نظر من درست است انجام دهی و مثل بندة من داود احکام مرا زنده نگاه داری، آنوقت من با تو خواهم بود و خاندان تو را مانند خاندان داود برکت خواهم داد و آنها نیز بعد از تو بر اسرائیل سلطنت خواهند کرد. 39 ولی به سبب گناهانی که از سلیمان سرزده است، من خاندان داود را تنبیه می کنم، اما نه تا ابد.»
40 پس سلیمان تصمیم گرفت یربعام را از میان بردارد، اما یربعام پیش شیشق، پادشاه مصر فرار کرد و تا وفات سلیمان در آنجا ماند.
منبع: اول پادشاهان باب 11 و 12
توضیح:
در خوانش پادکستها بدون تغییر محتوایی، روانسازی انجام و از حالت کتابی خارج شده است. متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام داستانهای مقدس نیز موجود است.
(برای شنیدن نسخه صوتی این اپیزود میتوانید به کانال تلگرام و اپ های پادگیر که لینک آن در بیو قرار گرفتهاند، مراجعه فرمایید)
#پادکست #پادکست_فارسی #پادکست_فارسی_گوش_کنیم #صدا #نریشن #داستان_صوتی #داستان_کوتاه #پادکستر #کتاب_مقدس #عهد_عتیق #سلیمان #دوم_پادشاهان #بنی_اسرائیل #مسیحیت #مسیح #داوود
Sat, 03 Dec 2022 - 13min - 43 - اپیزود 43: ملکه سبا و سلیمان
دیدار ملکه سبا با سلیمان
10ملکة سبا وقتی شنید که خداوند به سلیمان حکمت خاصی داده است، تصمیم گرفت به دیدار او برود و با طرح مسائل دشوار او را آزمایش کند. 2 پس با سواران بسیار و کاروانی از شتر با بار طلا همراه با جواهرات و عطریات به شهر اورشلیم آمد و مسائل خود را با سلیمان در میان گذاشت. 3 سلیمان به تمام سوالات او جواب داد. پاسخ هیچ مسئله ای برای سلیمان مشکل نبود. 4و5 وقتی ملکة سبا حکمت سلیمان را دید و کاخ زیبا، خوراک شاهانه، تشریفات درباریان و مقامات، خدمت منظم خدمتکاران و ساقیان، و قربانی هایی که در خانة خداوند تقدیم می شد، همه را از نظر گذراند مات و مبهوت ماند! 6 پس به سلیمان گفت: «حال باور می کنم که هر چه در مملکتم دربارة حکمت تو و کارهای بزرگت شنیده ام، همه راست بوده است. 7 باور نمی کردم تا اینکه آمدم و با چشمان خود دیدم، حتی نصفش راهم برایم تعریف نکرده بودند. حکمت و ثروت تو خیلی بیشتر از آن است که تصورش را می کردم. 8 خوشابحال این قوم و خوشابحال این درباریان که همیشه سخنان حکیمانة تو را می شنوند! 9 خداوند، خدای تو را ستایش می کنم که تو را برگزیده است تا بر تخت سلطنت اسرائیل بنشینی. خداوند چقدر این قوم بزرگ را دوست دارد که تو را به پادشاهی ایشان گمارده است تا به عدل و انصاف بر آنان سلطنت کنی!»
منبع: اول پادشاهان باب 9، 10 و 11
توضیح:
در خوانش پادکستها بدون تغییر محتوایی، روانسازی انجام و از حالت کتابی خارج شده است. متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام داستانهای مقدس نیز موجود است.
(برای شنیدن نسخه صوتی این اپیزود میتوانید به کانال تلگرام و اپ های پادگیر که لینک آن در بیو قرار گرفتهاند، مراجعه فرمایید)
#پادکست #پادکست_فارسی #پادکست_فارسی_گوش_کنیم #صدا #نریشن #داستان_صوتی #داستان_کوتاه #پادکستر #کتاب_مقدس #عهد_عتیق #سلیمان #دوم_پادشاهان #بنی_اسرائیل #مسیحیت #مسیح #داوود
Mon, 17 Oct 2022 - 13min - 42 - اپیزود 42: تقدیس خانه خدا
اپیزود چهل و دوم: تقدیس خانه خدا
منبع: اول پادشاهان باب هشتم
14و15 بعد پادشاه رو به جماعتی که ایستاده بودند کرد و ایشان را برکت داده، گفت: «سپاس بر خداوند، خدای اسرائیل که آنچه را به پدرم داود وعده داده بود، امروز با قدرت خود بجا آورده است. 16 او به پدرم فرمود: از زمانی که قوم خود را از مصر بیرون آوردم تاکنون در هیچ جای سرزمین اسرائیل هرگز شهری را انتخاب نکرده ام تا در آنجا خانه ای برای حرمت نام من بنا شود ولی داود را انتخاب کرده ام تا بر قوم من حکومت کند.
17 «پدرم داود می خواست خانه ای برای خداوند، خدای اسرائیل بنا کند، 18 اما خداوند به او فرمود: قصد و نیت تو خوب است، 19 اما کسی که باید خانه خدا را بسازد تو نیستی؛ پسر تو خانة مرا بنا خواهد کرد. 20 حال خداوند به وعدة خود وفا کرده است. زیرا من بجای پدرم بر تخت سلطنت اسرائیل نشسته ام و این خانه را برای عبادت خداوند، خدای اسرائیل ساخته ام، 21 و در آنجا مکانی برای صندوق عهد آماده کرده ام عهدی که خداوند هنگامی که اجداد مرا از مصر بیرون آورد، با ایشان بست.»
توضیح:در خوانش پادکستها بدون تغییر محتوایی، روانسازی انجام و از حالت کتابی خارج شده است. متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام داستانهای مقدس نیز موجود است.
(برای شنیدن نسخه صوتی این اپیزود میتوانید به کانال تلگرام و اپ های پادگیر که لینک آن در بیو قرار گرفتهاند، مراجعه فرمایید)
#پادکست #پادکست_فارسی #پادکست_فارسی_گوش_کنیم #صدا #نریشن #داستان_صوتی #داستان_کوتاه #پادکستر #کتاب_مقدس #عهد_عتیق #سلیمان #دوم_پادشاهان #بنی_اسرائیل #مسیحیت #مسیح #داوود
Sat, 10 Sep 2022 - 09min - 41 - اپیزود ۴۱: ساخت خانه خدا
۱در سال چهارم سلطنت سليمان، درست چهارصد و هشتاد سال پس از خروج قوم اسرائيل از مصر در ماه زيو كه ماه دوم است، بنای خانه خداوند شروع شد. ۲ طول خانهٔ خدا سی متر، عرض آن ده متر و ارتفاعش پانزده متر بود. ۳ ايوان جلو ساختمان ده متر درازا و پنج متر پهنا داشت. ۴ در ديوارهای ساختمان پنجرهای باريک كار گذاشته شده بود.
۵ -۶ يک سری اتاق در سه طبقه دور ساختمان و چسبيده به آن درست كردند. عرض اتاقهای طبقه اول دو و نيم متر، طبقه دوم سه متر و طبقه سوم سه و نيم متر بود. برای اينكه مجبور نباشند سر تيرهای اين اتاقها را به داخل ديوار خانهٔ خدا فرو كنند، پشتههايی چسبيده به ديوار خانهٔ خدا ساختند و سر تيرهای سرو را روی آنها قرار دادند.
۷ تمام سنگهای ساختمان قبلاً در معدن تراشيده و آماده میگرديد به طوری که در فضای ساختمان صدای تيشه و چكش و ابزار و آلات آهنی ديگر شنيده نمیشد.
Sun, 14 Aug 2022 - 12min - 40 - اپیزود ۴۰: حکمت سلیمان
اپیزود چهلم: حکمت سلیمان
منبع: اول پادشاهان باب ۳ و ۴ و ۵
۴ یکبار سلیمان برای قربانی کردن به جِبعون که معروفترین قربآنگاه در آنجا قرار داشت رفت. او تا آن وقت هزار گاو و گوسفند در آنجا قربانی کرده بود.۵5 آنشب در جِبعون خداوند در عالم خواب به او ظاهر شد و فرمود: «از من چه می خواهي تا به تو بدهم؟»
۶ سلیمان گفت: «تو به پدرم داود بسیار محبت نشان دادی چون او نسبت به تو صادق و امین بود و قلب پاکی داشت. به او پسری بخشیدی که امروز بر تختش نشسته است. با این کار، لطف خود را در حق او کامل کردی! ۷ ای خداوند، خدای من، تو مرا بجای پدرم داود به پادشاهی رسانیده ای، در حالیکه من خود را برای رهبری یک قوم، بسیار کوچک و بی تجربه می دانم. ۸ حال که رهبری قوم برگزیدة تو با این همه جمعیت بی شمار بعهدة من است، ۹ به من حکمت عطا کن تا بتوانم نیک و بد را تشخیص بدهم و با عدالت بر مردم حکومت کنم؛ و گرنه چطور می توانم این قوم بزرگ را اداره کنم؟»
۱۰ خداوند درخواست سلیمان را بسیار پسندید و خشنود شد که سلیمان از او حکمت خواسته است. ۱۱ پس به سلیمان فرمود: «چون تو حکمت خواستی تا با عدالت حکومت کنی و عمر طولانی یا ثروت فراوان برای خود و یا مرگ دشمنانت را از من نخواستی، ۱۲ پس هر چه طلب کردی به تو می دهم. من به تو فهم و حکمتی می بخشم که تاکنون به کسی نداده ام و نخواهم داد. ۱۳ در ضمن چیزهایی راهم که نخواستی به تو می دهم، یعنی ثروت و افتخار را، بطوری که در طول زندگی ات هیچ پادشاهی به پای تو نخواهد رسید. ۱۴ اگر مثل پدرت داود از من اطاعت کنی و دستورات مرا پیروی نمایی آنگاه عمر طولانی نیز به تو خواهم بخشید!»
توضیح:
در خوانش پادکستها بدون تغییر محتوایی، روانسازی انجام و از حالت کتابی خارج شده است. متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام داستانهای مقدس نیز موجود است.
(برای شنیدن نسخه صوتی این اپیزود میتوانید به کانال تلگرام و اپ های پادگیر که لینک آن در بیو قرار گرفتهاند، مراجعه فرمایید)
🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼
توضیح:
سعی شده خوانش پادکستها بدون کوچکترین ایرادی انجام شود، بر همین اساس تنها متن سادهسازی شده تا از حالت کتابی آن خارج شود و هیچگونه تغییر محتوایی ندارد.
متن هر اپیزود مطابق نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام موجود است.
@dastanhaye_moghadas
@dastanhaye_moghadas
@dastanhaye_moghadas
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#پادکست #پادکست_فارسی #پادکست_فارسی_گوش_کنیم #صدا #نریشن #داستان_صوتی #داستان_کوتاه #پادکستر #کتاب_مقدس #عهد_عتیق #سلیمان #دوم_پادشاهان #بنی_اسرائیل #مسیحیت #مسیح #داوود
Sat, 16 Jul 2022 - 12min - 39 - اپیزود ۳۹: وفات داوود و پادشاهی سلیمان
داود پادشاه در سن پیری
۱داود پادشاه بسیار پیر شده بود و هر چند او را با لحاف می پوشاندند، ولی گرم نمی شد. ۲ درباریان به او گفتند: «علاج تو در این است که یک دختر جوان از تو پرستاری کند و در آغوشت بخوابد تا گرم بشوی.» ۳ و ۴ پس در سراسر کشور اسرائیل گشتند تا زیباترین دختر را برای او پیدا کنند. سرانجام دختری بسیار زیبا به نام اَبیشَگ از اهالی شونم انتخاب شد. او را نزد پادشاه آوردند و او مشغول پرستاری از پادشاه شد، ولی پادشاه با او نزدیکی نکرد.
Wed, 15 Jun 2022 - 19min - 38 - اپیزود ۳۸: آخرین سخنان داوود
۲۳داود پسر یَسی مردی بود که خدا پیروزیهای درخشان نصیبش کرد. او برگزیدة خدای یعقوب و شاعر شیرین سخن اسرائیل بود. این آخرین سخنان داود است:
۲ روح خداوند بوسیلة من سخن گفت و کلام او بر زبانم جاری شد. ۳ خدا که مثل صخره از اسرائیل پشتیبانی می کند، به من گفت:
«فرمانروایی که با عدل و انصاف حکومت کند
و با اطاعت از خدا سلطنت نماید،
۴ همچون خورشید خواهد بود که
در آسمان بی ابر ظاهر می شود،
و یا پس از باران بر سبزه ها می درخشد.»
۵ و این خاندان من است که خدا آن را برگزیده است.
بلی، خدا با من پیمانی همیشگی بسته است.
پیمان او پیمانی است محکم که هرگز تغییر نمی یابد.
او نجات مرا به ثمر خواهد رساند و هر آرزوی مرا برآورده خواهد ساخت.
۶ ولی خدانشناسان مثل خارهایی هستند که دور ریخته می شوند،
هیچ کس نمی تواند به آنها دست بزند،
۷ آنها را باید با ابزار اهنی یا نیزه برداشت.
عاقبت، همة آنها می سوزند و از بین می روند.
Sun, 24 Apr 2022 - 11min - 37 - اپیزود ۳۷: شورش شبع
شورش شبع
۲۰در این وقت مرد آشوبگری به نام شبع (پسر بکری بنیامینی) شیپورش را به صدا در آورده، مردم را دور خود جمع کرده و گفت: «ما داود را نمی خواهيم. او رهبر ما نیست. ای مردم اسرائیل به خانه هایتان بروید.»
۲ پس همه، غیر از قبیلة یهودا، داود را ترک گفته، بدنبال شبع رفتند. اما مردان یهودا نزد پادشاه خود ماندند و از اردن تا اورشلیم او راهمراهی کردند. ۳ وقتی پادشاه به کاخ خود در اورشلیم رسید، دستور داد آن ده کنیزی را که برای نگهداری کاخ در آنجا گذاشته بود، از دیگران جدا کرده، به خانه ای که زیر نظر نگهبانان قرار داشت ببرند و هر چه لازم دارند به ایشان بدهند. ولی داود دیگر هرگز با آنهاهمبستر نشد. پس آن ده زن تا آخر عمرشان در انزوا ماندند.
۴ بعد از آن، پادشاه به عماسا دستور داد که در عرض سه روز سپاه یهودا را آماده سازد تا نزد او حاضر شوند. ۵ عماسا برای جمع آوری سربازان بیرون رفت، ولی این کار بیش از سه روز طول کشید.
۶ پس داود به ابیشای گفت: «شبع برای ما از ابشالوم خطرناک تر خواهد بود. بنابراین تو افراد مرا برداشته، او را تعقیب کن پیش از اینکه وارد شهر حصارداری شده، از دست ما فرار کند.»
Sun, 13 Mar 2022 - 19min - 36 - اپیزود ۳۶: مرگ ابشالوم
داود و صیبا
۱۶داود از آن طرف کوه سرازیر می شد که به صیبا، خدمتگذار مفیبوشت که منتظر او بود برخورد. صیبا با خود یک الاغ پالان شده آورده بود که روی آنها دویست نان معمولی، صد نان کشمشی، صد خوشه انگور، و یک مشک شراب بود. ۲ پادشاه از صیبا پرسید: «اینها را برای چه آوردهای؟»
صیبا جواب داد: «الاغها را برای اهل خانة تو آورده ام تا بر آنها سوار شوند. نان و میوه برای خوراک افرادت می باشد تا آنها را بخورند و شراب هم برای کسانی که در بیابان خسته می شوند.»
۳ پادشاه از او پرسید: «پس مفیبوشت کجاست؟»
صیبا پاسخ داد: «در اورشلیم ماند، چون فکر می کند اسرائیلی ها امروز تاج و تخت پدر بزرگش شائول را به او باز می گردانند.»
۴ پادشاه به صیبا گفت: «در اینصورت، هر چه مال او بود از این پس مال تو باشد.»
صیبا گفت: «من غلام شماهستم؛ لطفتان از سر ما کم نشود.»
Wed, 09 Feb 2022 - 25min - 35 - اپیزود ۳۵: بازگشت ابشالوم به اورشلیم
۱۴وقتی یوآب فهمید که پادشاه چقدر مشتاق دیدار ابشالوم است، ۲ بدنبال زنی حکیم فرستاد که در شهر تقوع زندگی میکرد. یوآب به آن زن گفت: «خودت را به قیافة زنی که مدت طولانی است عزادار میباشد دربیاور؛ لباس عزا بپوش و موهایت را شانه نکن. ۳ بعد پیش پادشاه برو و این سخنان را که به تو میگویم به او بگو.» سپس به او یاد داد چه بگوید. ۴ وقتی آن زن نزد پادشاه رسید، تعظیم کرد و گفت: «ای پادشاه، به دادم برس!» ۵ و ۶ پادشاه پرسید: «چه شده است؟» عرض کرد: «من زن بیوهای هستم. دو پسر داشتم. یک روز آن دو در صحرا دعوا کردند و چون کسی نبود آنها را از هم جدا کند، یکی از ایشان به دست دیگری کشته شد. ۷ حال تمام قوم و خویشانم میخواهند پسر دیگرم را به آنها تسلیم کنم تا او را به جرم قتل برادرش، بکشند. ولی اگر من این کار بکنم، دیگر کسی برایم باقی نمیماند و نسل شوهر مرحومم از روی زمین برانداخته میشود.» ۸ پادشاه به او گفت: «با خیال راحت به خانه برو. ترتیب کار را خواهم داد.» ۹ زن گفت: «ای پادشاه، تقصیر به گردن من و خانواده ام می باشد و پادشاه و تختش بی تقصیر!» ۱۰ پادشاه فرمود: «اگر کسی به تو چیزی گفت، او را نزد من بیاور. کاری می کنم که او هرگز مزاحم تو نشود.» ۱۱ سپس آن زن به پادشاه گفت: «ای پادشاه، به خداوند، خدایتان قسم یاد کنید که نخواهيد گذاشت خویشاوند من انتقام خون پسرم را از پسر دیگرم بگیرد و او را بکشد.»
Sun, 23 Jan 2022 - 14min - 34 - داوود شهر ربه را میگیرد
داود ربه را می گیرد
۲۶و۲۷ در این بین، یوآّب به شهر ربه پایتخت عمون حمله برد و آن را محاصره کرد. او قاصدانی نزد داود فرستاد تا به او بگویند: «ربه و مخازن آب آن در اختیار ماست. ۲۸ پس بقیة سربازان را بیاور و شهر را تصرف کن تا پیروزی به نام تو تمام شود.»
۲۹و۳۰ پس داود به ربه لشکر کشید و آن را تسخیر کرده، غنیمت زیادی از آنجا به اورشلیم برد. داود تاج گرانبهای پادشاه عمونی را از سرش برداشت و بر سر خودش گذاشت. این تاج، حدود سی و پنج کیلو وزن داشت و از طلا و جواهرات قیمتی ساخته شده بود. 31 داود، مردم آن شهر را اسیر کرده، اره و تیشه و تبر به دستشان داد و آنها را به کارهای سخت گماشت. او در کوره های آجرپزی از ایشان کار می کشید. او با اهالی شهرهای دیگر عمون نیز همین گونه عمل کرد. سپس داود و قشون او به اورشلیم بازگشتند.
توضیح:
در خوانش پادکستها بدون تغییر محتوایی، روانسازی انجام و از حالت کتابی خارج شده است. متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام داستانهای مقدس نیز موجود است.
آدرس کانال تلگرام: t.me/dastanhaye_moghadas
آدرس اینستاگرام: dastanhaye_moghadas@
Sun, 02 Jan 2022 - 11min - 33 - داوود و بتشَبَع
۱۱بهار سال بعد، داود قشون اسرائیل را به فرماندهی یوآب به جنگ عَمونیها فرستاد. (پادشاهان، معمولاً در فصل بهار به دشمنان حمله ور می شدند.) آنها عمونی ها را شکست دادند و شهر رَبَه را محاصره کردند. اما داود در اورشلیم ماند.
۲یک روز ظهر هنگام عصر داود از خواب برخاست و برای هواخوری به پشت بام کاخ سلطنتی رفت. وقتی در آنجا قدم می زد چشمش به زنی زیبا افتاد که مشغول حمام کردن بود. ۳ داود یک نفر را فرستاد تا بپرسد آن زن کیست. معلوم شد اسمش بِتشَبَع، دختر الیعام و زن اوریای حیتی است. ۴ پس داود چند نفر را فرستاد تا او را بیاورند. وقتی بِتشَبَع نزد او آمد، داود با او همبستر شد. سپس بِتشَبَع خود را با آب طاهر ساخته، به خانه برگشت. ۵ وقتی بِتشَبَع فهمید که حامله است، پیغام فرستاد و این موضوع را به داود خبر داد.
توضیح:
در خوانش پادکستها بدون تغییر محتوایی، روانسازی انجام و از حالت کتابی خارج شده است. متن هر اپیزود بر اساس نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام داستانهای مقدس نیز موجود است.
آدرس کانال تلگرام: t.me/dastanhaye_moghadas
آدرس اینستاگرام: dastanhaye_moghadas@
Sat, 18 Dec 2021 - 12min - 31 - پادشاهی داوود
نمایندگان تمام قبایل اسرائیل به حبرون نزد داود آمدند و به او گفتند: «ما از گوشت و استخوان تو هستیم. 2 حتی زمانی که شائول بر ما حکومت می کرد، سپاهیان ما را تو به جنگ می بردی و به سلامت باز می گرداندی. خداوند فرموده است که تو باید شبان و رهبر قوم او باشی.»
3 پس در حبرون، داود در حضور خداوند با بزرگان اسرائیل عهد بست و آنها او را بعنوان پادشاه اسرائیل انتخاب کردند. 4و5 (او پیش از آن، در سن سی سالگی به پادشاهی یهودا برگزیده شده بود و مدت هفت سال و شش ماه بود که در حبرون بر سرزمین یهودا سلطنت می کرد. علاوه بر این، مدت سی و سه سال نیز در اورشلیم بر اسرائیل و یهودا حکمرانی کرد. پس داود روی هم رفته حدود چهل سال سلطنت کرد.)
منبع: دوم سموئیل - باب 2 تا 5
توضیح:
در خوانش پادکست ها بدون تغییر محتوایی، محاوره سازی انجام شده و از حالت کتابی خارج شده. متن هر اپیزود عین نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام داستانهای مقدس موجود است.
Fri, 22 Oct 2021 - 16min - 30 - مرگ شائول
اپیزود سی ام: مرگ شائول
پس شائول به محافظ خود گفت: «قبل از آنکه به دست این کافران بیفتم و با رسوایی کشته شوم، تو با شمشیرت مرا بکش!»ولی آن مرد ترسید این کار را بکند. پس شائول شمشیر خود را گرفت و خود را بر آن انداخت و مرد. محافظ شائول وقتی او را مرده دید، او نیز خود را روی شمشیرش انداخت و همراه شائول مرد. بدین ترتیب، شائول و سه پسرش و محافظ وی و همة افرادش در آن روز کشته شدند.
اسرائیلی هایی که در آنسوی دره یزرعیل و شرق رود اردن بودند، وقتی شنیدند که سربازانشان فرار کرده و شائول و پسرانش کشته شده اند، شهرهای خود را ترک نموده گریختند. پس فلسطینی ها آمدند و در آن شهرها ساکن شدند.
در فردای آن روز، چون فلسطینی ها برای غارت کشته شدگان رفتند، جنازة شائول و سه پسرش را که در کوه جلبوع افتاده بود یافتند. آنها سر شائول را از تنش جدا کرده، اسلحة او را باز کردند، سپس جارچیان را به سراسر فلسطین فرستادند تا خبر کشته شدن شائول را به بتخانه ها و مردم فلسطین برسانند. اسلحة شائول را در بتخانة عشتاروت گذاشتند و جسدش را بر دیوار شهر بیت شان آویختند.
منبع: اول سموئیل باب 31 دوم سموئیل باب 1 و 2
توضیح:
در خوانش پادکست ها بدون تغییر محتوایی، محاوره سازی انجام شده و از حالت کتابی خارج شده. متن هر اپیزود عین نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام داستانهای مقدس موجود است.
Thu, 14 Oct 2021 - 10min - 29 - شائول و زن جادوگر
پس شائول به افرادش گفت: «زن جادوگری که بتواند روح احضار نماید پیدا کنید تا از او کمک بگیریم.»
آنها گفتند: «در عَیندُر یک زن جادوگر هست.»
8 پس شائول تغییر قیافه داده، لباس معمولی بر تن کرد و دو نفر از افراد خود را برداشته، شبانه به منزل آن زن رفت و به او گفت: «من می خواهم با یک نفر که مرده صحبت کنم، آیا می توانی روح او را برای من احضار کنی؟»
9 زن جواب داد: «می خواهي مرا به کشتن دهی؟ مگر نمی دانی شائول تمام جادوگران و فالگیران را از کشور بیرون رانده است؟ آمده ای مرا به دام بیاندازی؟»
10 اما شائول به خداوندِ زنده قسم خورد او را لو ندهد. 11 پس زن پرسید: «حال روح چه کسی را می خواهي برایت احضار کنم؟»
شائول گفت: «سموئیل.»
12 وقتی زن چشمش به سموئیل افتاد، فریاد زد: «تو مرا فریب دادی! تو شائول هستی!»
13 شائول گفت: «نترس، بگو چه می بینی؟»
گفت: «روحی را می بینم که از زمین بیرون می آید.»
14 شائول پرسید: «چه شکلی است؟»
زن گفت: «پیرمردی است که ردای بلند بر تن دارد.»
شائول فهمید که سموئیل است، پس خم شده او را تعظیم کرد.
15 سموئیل به شائول گفت: «چرا مرا احضار کردی و آرامشم را بهم زدی؟»
شائول گفت: «برای اینکه در وضع بسیار بدی قرار گرفته ام. فلسطینی ها با ما در حال جنگند و خدا مرا ترک گفته است. او جواب دعای مرا نه بوسیلة خواب می دهد نه توسط انبیاء. پس ناچار به تو پناه آورده ام تا بگویی چه کنم.»
16 سموئیل جواب داد: «اگر خداوند تو را ترک گفته و دشمنت شده است دیگر چرا از من می پرسی که چه کنی؟ 17 همانطور که خداوند توسط من فرموده بود، سلطنت را از دست تو گرفته و به رقیب تو داود داده است. 18 تمام این بلاها برای این به سر تو آمده است که وقتی خداوند به تو فرمود: برو قوم عمالیق را بکلی نابود کن، او را اطاعت نکردی. 19 در ضمن خداوند، تو و قوای اسرائیل را تسلیم فلسطینی ها خواهد کرد و تو و پسرانت فردا پیش من خواهيد بود!»
20 شائول با شنیدن سخنان سموئیل زانوانش سست شد و نقش زمین گشت.
منبع: کتاب اول سموئیل- باب 28 تا 30
توضیح:در خوانش پادکست ها بدون تغییر محتوایی، محاوره سازی انجام شده و از حالت کتابی خارج شده. متن هر اپیزود عین نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام داستانهای مقدس موجود است
Sun, 19 Sep 2021 - 13min - 28 - چشم پوشی از شائول
9 و داود به شاؤل گفت: «چرا سخنان مردم را می شنوی كه میگویند اینك داود قصد اذیت تو دارد.
10 اینك امروز چشمانت دیده است كه چگونه خداوند تو را در مغاره امروز به دست من تسلیم نمود، و بعضی گفتند كه تو را بكشم، اما چشمم بر تو شفقت نموده، گفتم دست خود را بر آقای خویش دراز نكنم، زیرا كه مسیح خداوند است.
11 و ای پدرم ملاحظه كن و دامن ردای خود را در دست من ببین، زیرا از اینكه جامۀ تو را بریدم و تو را نكشتم، بدان و ببین كه بدی و خیانت در دست من نیست، و به تو گناه نكرده ام. اما تو جان مرا شكار میكنی تا آن را گرفتار سازی.
12 خداوند در میان من و تو حكم نماید، و خداوند انتقام مرا از تو بكشد. اما دست من بر تو نخواهد شد.منبع این اپیزود: کتاب اول سموئیل- باب 24 تا
27
توضیح:
در خوانش پادکست ها بدون تغییر محتوایی، محاوره سازی انجام شده و از حالت کتابی خارج شده. متن هر اپیزود عین نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام داستانهای مقدس موجود است
Tue, 31 Aug 2021 - 17min - 27 - فرار داوود
19بعضی از اهالی زیف نزد شائول در جبعه رفتند و به او گفتند: «داوود در نواحی جنوب یهودیه در غارهای حارث در کوههای حخیله به سر میبرد. 20ای پادشاه، میدانیم که شما چقدر مشتاق دستگیری او هستید؛ پس هر زمان که مایل هستید با ما بیایید و ما وظیفهٔ خود میدانیم که او را به دست شما تسلیم کنیم.»
21شائول گفت: «خداوند به شما برکت بدهد که اینقدر با من مهربان هستید. 22بروید بیشتر تحقیق کنید تا مطمئن شوید و پناهگاه دقیق او را معلوم کنید و بپرسید که چه کسی او را دیده است؛ زیرا شنیدهام که او خیلی حیلهگر است. 23وقتی مخفیگاه او را پیدا کردید به من اطّلاع دهید بعد من همراه شما میآیم و اگر در این سرزمین باشد، حتّی اگر لازم باشد تمام سرزمین یهودیه را جستجو کنم، او را پیدا میکنم.»
24آنگاه همه برخاستند و قبل از شائول به زیف برگشتند. در این وقت داوود و همراهان او در بیابان معون واقع در عربه در جنوب صحرا بودند. 25شائول و مردان او به تعقیب او رفتند. وقتی داوود از آمدن شائول به زیف آگاه شد، او و همراهانش به طرف صخرههای کوههای معون رفتند و در آنجا ماندند. وقتی شائول این را شنید به تعقیب او رفت. 26اکنون شائول در یک طرف کوه بود و داوود در طرف دیگر. هرقدر که داوود و همراهانش عجله میکردند که از شائول دورتر شوند، شائول و مردانش برای دستگیری آنها، نزدیکتر میشدند. 27در همین وقت قاصدی آمد و به شائول گفت: «فوراً بازگردید زیرا که فلسطینیان به کشور حمله کردهاند.» 28پس شائول از تعقیب داوود دست برداشت و برای جنگ با فلسطینیان رفت. به همین دلیل آنجا را «کوه جدایی» نامیدند. 29داوود از آنجا رفت و در غارهای عینجدی ساکن گردید.
منبع این اپیزود: کتاب اول سموئیل- باب 21و22و23
توضیح:
در خوانش پادکست ها بدون تغییر محتوایی، محاوره سازی انجام شده و از حالت کتابی خارج شده. متن هر اپیزود عین نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام داستانهای مقدس موجود است
Sun, 15 Aug 2021 - 14min - 25 - داوود و جُلیات
داوود وقتی دید جلیات نزدیک می شود، به سرعت به طرف او دوید و دست به داخل کیسه اش برد و سنگی برداشته، در فلاخن گذاشت و به طرف جلیات نشانه رفت. سنگ درست به پیشانی جلیات فرو رفت و او را نقش زمین ساخت... به این ترتیب داوود با یک فلاخن و یک سنگ آن فلسطینی را کشت.
منبع این اپیزود: کتاب اول سموئیل- باب 17
توضیح:
در خوانش پادکست ها بدون تغییر محتوایی، محاوره سازی انجام شده و از حالت کتابی خارج شده. متن هر اپیزود عین نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام داستانهای مقدس موجود است
Wed, 28 Jul 2021 - 11min - 24 - پادشاهی داوود
پادشاهی داوود
پس یسا فرستاد و او را اوردند. او پسری شادات و خوش قیافه بود و چشمانی زیبا داشت. خداوند فرمود: این همان کسی است که من برگزیدهام. او را تدهین کن. سموئیل ظرف روغن را که با خود آورده بود برداشت و بر سر داوود که در میان برادرانش ایستاده بود ریخت. روح خداوند بر او نازل شد و از ان روز به بعد بر او قرار داشت. سپس سموئیل به خانه خود در رامه بازگشت.منبع این اپیزود: کتاب اول سموئیل- باب 16
توضیح:
در خوانش پادکست ها بدون تغییر محتوایی، محاوره سازی انجام شده و از حالت کتابی خارج شده. متن هر اپیزود عین نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام داستانهای مقدس موجود است
Thu, 08 Jul 2021 - 06min - 23 - پادشاهی شائول
شائول پادشاه می شود.
آنوقت سموئیل به شائول گفت: «من از جانب خدا برای تو پیغامی دارم، بایست تا آن را به تو بگویم.»آنگاه سموئیل، ظرفی از روغن زیتون گرفته، بر سر شائول ریخت و صورت او را بوسیده، گفت: «خداوند تو را برگزیده است تا بر قوم او پادشاهی کنی.
منبع این اپیزود: کتاب اول سموئیل- باب 9 و 10 و 15توضیح:
در خوانش پادکست ها بدون تغییر محتوایی، محاوره سازی انجام شده و از حالت کتابی خارج شده. متن هر اپیزود عین نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام داستانهای مقدس موجود است
Sun, 27 Jun 2021 - 19min - 22 - صندوق عهد در فلسطین
فلسطینی ها صندوق عهد بنی اسرائیل را می گیرند و مردم سرزمین هایی که صندوق عهد در آنجا قرار داشت به بلای دمل دچار می شوند. مجبور می شوند آن را پس دهند.
منبع این اپیزود: کتاب اول سموئیل- باب 4 و 5و 6و 7توضیح:
در خوانش پادکست ها بدون تغییر محتوایی، محاوره سازی انجام شده و از حالت کتابی خارج شده. متن هر اپیزود عین نسخه ترجمه تفسیری کتاب مقدس در کانال تلگرام داستانهای مقدس موجود است
Tue, 15 Jun 2021 - 12min - 21 - تولد سموئیلSat, 05 Jun 2021 - 05min
- 20 - بت های میخا
17در کوهستان افرایم مردی به نام میخا زندگی می کرد. 2روزی او به مادرش گفت: «آن هزار و صد مثقال نقره ای را که فکر می کردی از تو دزیده اند و من شنیدم که دزدش را نفرین می کردی، نزد من است، من آن را برداشته ام».
مادرش گفت: «چون تو اعتراف کردی، خداوند تو را برکت خواهد داد».3 پس وی آن مقدار نقره ای را که دزیده بود، به مادرش پس داد. مادرش گفت: «من این نقره را وقف خداوند می نمایم و از آن یک بت نقره ای برای تو تهیه می کنم تا این لعنت از تو دور شود».
4و5 پس مادرش دویست مثقال از آن نقره را گرفته، پیش زرگر برد و دستور داد با آن بتی بسازد. بت ساخته شد و در خانۀ میخا گذاشته شد. میخا در خانه اش علاوه بر بتهای متعدد، ایفود نیز داشت. او یکی از پسرانش را به کاهنی بتخانۀ خود تعیین نمود. 6 در آن زمان بنی اسرائیل پادشاهی نداشت و هر کس هر کاری را که دلش می خواست انجام می داد.
منبع این اپیزود: کتاب داوران باب 17 و 18Thu, 20 May 2021 - 08min - 19 - سامسون و دلیلهMon, 10 May 2021 - 07min
- 18 - سامسون
تولد سامسون
قوم اسرائیل بار دیگر نسبت به خداوند گناه ورزیدند. بنابراین خداوند ایشان را مدت چهل سال به دست فلسطینیها گرفتار نمود. روزی فرشتهی خداوند بر همسر مانوح از قبیلهی دان که در شهر صُرعَهزندگی میکرد ظاهر شد. این زن نازا بود و فرزندی نداشت، اما فرشته به او گفت: " هر چند تا بحال نازا بودهای ولی بزودی حامله شده، پسری خواهي زایید. مواظب باش شراب و مسکرات ننوشی و چیز حرام و ناپاک نخوری. موی سر پسرت هرگز نباید تراشیده شود، چون او نذیره بوده، از بدو تولد وقف خدا خواهد بود. او شروع به رهانیدن اسرائیلیها از دست فلسطینیها خواهد کرد."
آن زن با شتاب پیش شوهرش رفت و به او گفت : "مرد خدایی بر من ظاهر شد که صورتش مانند فرشتهی خدا مهیب بود. من نام و نشانی را نپرسیدم و او هم اسم خود را به من نگفت. اما گفت که من صاحب پسری خواهم شد. او همچنین به من گفت که نباید شراب و مسکرات بنوشم و چیز حرام و ناپاکی بخورم. زیرا کودک نذیره بوده، از شکم مادر تا دم مرگ وقف خدا خواهد بود!"
آنگاه مانوح چنین دعا کرد :" ای خداوند، خواهش میکنم تو آن مرد خدا را دوباره نزد ما بفرستی تا او به ما یاد بدهد با فرزندی که به ما میبخشی چه کنیم." خدا دعای وی را اجابت فرمود و فرشتهی خدا بار دیگر بر زن او که در صحرا نشسته بود، ظاهر شد. این بار هم شوهرش مانوح نزد وی نبود. پس او دویده، به شوهرش گفت :" آن مردی که به من ظاهر شده بود، باز هم آمده است!"
مانوح بشتاب همراه همسرش نزد آن مرد آمده از او پرسید: "آیا تو همان مردی هستی که با زن من صحبت کرده بودی ؟" فرشته گفت :"بلی"
پس مانوح از او پرسید :"بعد از تولد بچه چگونه باید او را بزرگ کنیم؟"
فرشته جواب داد :"زن تو باید از آنچه که او را منع کردم پرهیز کند. او نباید از محصول درخت انگور بخورد و یا شراب و مسکرات بنوشد. او همچنین نباید چیز حرام و ناپاک بخورد. او باید هر چه به او امر کردهام بجا آورد."
آنگاه مانوح به فرشته گفت :"خواهش میکنم همین جا بمان تا بروم برایت غذایی بیاورم ." فرشته جواب داد :"در اینجا منتظر میمانم، ولی چیزی نمیخورم. اگر میخواهي چیزی بیاوری، هدیهای بیاور به عنوان قربانی سوختنی به خداوند تقدیم گردد." (مانوح هنوز نمیدانست که او فرشتهی خداوند است.)
سپس مانوح اسم او را پرسیده گفت :" وقتی هر آنچه گفتهای واقع گردد میخواهيم به مردم بگوییم که چه کسی این پیشگویی را کرده است!"
فرشته گفت:" نام مرا نپرس زیرا نام عجیبی است!"
پس مانوح بزغاله و هدیهای از آرد گرفته، آن را روی قربآنگاهی سنگی به خداوند تقدیم کرد و فرشته عمل عجیبی انجام داد. وقتی شعلههای آتش قربآنگاه بسوی آسمان زبانه کشید، فرشته در شعلهی آتش به آسمان صعود نمود! مانوح و زنش با دیدن این واقعه رو بر زمین نهادند و مانوح فهمید که او فرشتهی خداوند بوده است. این آخرین باری بود که آنها او را دیدند.
مانوح به همسر خود گفت :" ما خواهيم مرد، زیرا خدا را دیدیم!" ولی زنش به او گفت :" اگر خداوند میخواست ما را بکشد هدیه و قربانی ما را قبول نمیکرد، این وعدهی عجیب را به ما نمیداد و این کار عجیب را بعمل نمیآورد."
آن زن پسری به دنیا آورد و او را "سامسون" نام نهاد. او رشد کرد و بزرگ شد و خداوند او را برکت داد. هر وقت که سامسون به لشکرگاه دان که بین صُرعَه و اِشتاعول قرار داشت میرفت، روح خداوند وی را به غیرت میآورد.
منبع این اپیزود: کتاب داوران باب 13 و 14 و 15
Mon, 03 May 2021 - 13min - 17 - دبوره
دِبورَه
بعد از مرگ ایهود، مردم اسرائیل بار دیگر نسبت به خداوند گناه ورزیدند. 2و3 پس خداوند آنها را مغلوب یابین، پادشاه کنعانی که در حاصور سلطنت می کرد، نمود. فرمانده قوای او سیسِرا بود که در حَروشِت حَقوئیم زندگی می کرد. او نهصد عرابه آهنین داشت و مدت بیست سال بر اسرائیلی ها ظلم می کرد. سرانجام اسرائیلی ها نزد خداوند فریاد برآوردند و از او کمک خواستند.4 در آن زمان رهبر بنی اسرائیل نبیه ای به نام دِبورَه همسر لَفیدوت بود.5 دِبورَه زیر نخلی که بین راه رامه و بیت ئیل در کوهستان اِفراِیم قرار دارد و به نخل دِبورَه معروف است، می نشست و مردم اسرائیل برای رسیدگی به شکایتهایشان نزد او می آمدند. 6روزی او باراق، پسر اَبینوعَم را که در قادش در سرزمین نفتالی زندگی می کرد، نزد خود احضار کرده، به وی گفت: «خداوند خدای اسرائیل به تو دستور می دهد که ده هزار نفراز قبایل نفتالی و زِبولون را بسیج نموده، به کوه تابور ببری.7 خداوند می فرماید: من سیسِرا را که فرمانده قوای پایین پادشاه است با تمام لشکر و عرابه ایش به کنار رود قیشون می کشانم تا تو ایشان را در آنجا شکست دهی.»8 باراق در پاسخ دِبورَه گفت: «فقط به شرطی می روم که تو با من بیایی.» 9 دِبورَه گفت: «بسیار خوب، من هم با تو خواهم آمد ولی بدان که در این جنگ افتخاری نصیب تو نخواهد شد زیرا خداوند سیسِرا را به دست یک زن تسلیم خواهد کرد.» پس دِبورَه برخاست و همراه باراق به قادِش رفت.10وقتی باراق مردان زبولون و نفتالی را به قادش احضار کرد، ده هزار نفر نزد او جمع شدند. دِبورَه نیز همراه ایشان بود.11(حابِر قینی، از سایر افراد قبیله قینی که از نسل حوباب برادر زن موسی بودند جدا شده، نزدیک درخت بلوطی در صَعَنایمکه مجاور قادش است چادر زده بود.) 12 وقتی سیسرا شنید که باراق و سپاه او در کوه تابور اردو زده اند،13 تمام سپاه خود را با نهصد عرابه آهنین بسیج کرد و از حَروشِت حَقوئیم به کنار رود قیشون حرکت نمود. 14 آنگاه دِبورَه به باراق گفت: «برخیز، زیرا خداوند پیشاپیش تو حرکت می کند. او امروز سیسرا را به دست تو تسلیم می کند. پس باراق با سپاه ده هزار نفره خود برای جنگ از دامنه کوه تابور سرازیر شد.15وقتی او به دشمن حمله برد خداوند سیسرا، سربازان و عرابه سوارانش را دچار ترس نمود و سیسرا از عرابه خود بیرون پریده، پیاده گریخت. 16 باراق و مردان او، دشمن و عرابه های آنها را تا حَروشِت حَقوئیم تعقیب کردند و تمام سربازانِ سیسرا را کشتند و حتی یکی از آنها را زنده نگذاشتند.17 اما سیسرا به چادر یاعیل، همسر حابِرقینی گریخت زیرا بین یابین، پادشاه حاصور و قبیله حابر قینی رابطه دوستانه برقرار بود 18 یاعیل به استقبال سیسرا بیرون آمده، به وی گفت: «سرورم، به چادر من بیا تا در امان باشی. نترس!» پس او وارد چادر شده دراز کشید و یاعیل روی او لحافی انداخت. 19 سیسرا گفت: «تشنه ام، خواهش می کنم کمی آب به من بده.» یاعیل مقداری شیر به او داد و دوباره او را پوشانید.20 سیسرا به یاعیل گفت: «دم در چادر بایست و اگر کسی سراغ مرا گرفت، بگو که چنین شخصی در اینجا نیست.» 21طولی نکشید که سیسرا از فرط خستگی به خواب عمیقی فرو رفت. آنگاه یاعیل یکی از میخهای چادر را با چکشی برداشته آهسته بالای سر او رفت و میخ را بر شقیقه وی کوبید و سرش را به زمین دوخت و او جابجا مرد.22 وقتی که باراق برای پیدا کردن سیسرا سر رسید، یاعیل به استقبالش شتافت و گفت: «بیا تا مردی را که در جستجوی او هستی به تو نشان دهم.» پس باراق به دنبال او وارد چادر شده، دید که سیسرا درحالی که میخ چادری در شقیقه اش فرو رفته، بر زمین افتاده و مرده است.23به این طریق در آن روز خداوند اسرائیل را بر یابین، پادشاه کنعانی پیروز گردانید. 24 از آن پس اسرائیلی ها هر روز بیش از پیش بر یابین پادشاه مسلط شدند تا اینکه سر انجام او را نابود کردند.
منبع: کتاب داوران باب چهارمTue, 27 Apr 2021 - 05min - 16 - بت پرستی در بنی اسرائیل
روزی فرشته خداوند از جلجال به بوکیم آمده، به قوم اسرائیل گفت: «من شما را از مصر به سرزمینی که وعده آن را به اجدادتان دادم آوردم و گفتم که هرگز عهدی را که با شما بسته ام نخواهم شکست، بشرطی که شما نیز با اقوامی که در سرزمین موعود هستند هم پیمان نشوید و قربآنگاه های آنها را خراب کنید؛ ولی شما اطاعت نکردید.3پس من نیز این قوم ها را از سرزمین بیرون نمی کنم و آنها چون خار به پهلوی شما فرو خواهند رفت و خدایان ایشان چون تله شما را گرفتار خواهند کرد.»4 وقتی فرشته سخنان خود را به پایان رسانید، قوم اسرائیل با صدای بلند گریستند.5 آنها آن مکان را بوکیم (یعنی«انانی که می گریند») نامیده، در آنجا برای خداوند قربانی کردند.
کتاب داوران- باب 2 و 3Mon, 19 Apr 2021 - 06min - 15 - سقوط اریحاSat, 10 Apr 2021 - 05min
- 14 - تصرف کنعان
خداوند، پس از مرگ خدمتگزار خود، موسی، به دستیار او یوشع (پسر نون) فرمود: 2 «خدمتگزار من موسی، درگذشته است، پس تو برخیز و بنی اسرائیل را از رود اردن بگذران و به سرزمینی که به ایشان می دهم، بسان. 3 همانطور که به موسی گفتم، هر جا که قدم بگذارید، آنجا را به تصرف شما در خواهم آورد.
منبع این اپیزود: کتاب مقدس- عهد عتیق-کتاب یوشع بابهای 1و2و3و5
Sat, 10 Apr 2021 - 11min - 13 - مرگ موسیSat, 10 Apr 2021 - 06min
- 12 - سرزمین کنعان
به سرزمینی که ما را جهت بررسی آن فرستادی، رسیدیم، سرزمینی حاصلخیز
که شیر و عسل در آن جاری است. این هم میوه هایی است که با خود آورده ایم. 28 اما ساکنان آنجا خیلی قوی هستند و شهرهایشان حصادار و بسیار بزرگ است. از این گذشته غولهای عناقی راهم در آنجا دیدیم. 29 عمالیقی ها در صحرای نِگِب، حیتی ها و یبوسی ها و اموری ها در نقاط کوهستانی، و کنعانیها در ساحل دریای مدیترانه و کنارۀ رود اردن سکونت دارند.»
...
31 «شما گفتید که فرزندانتان اسیر ساکنان آن سرزمین می شوند؛ ولی برعکس، من آنها را به سلامت به آن سرزمین می برم و ایشان مالک سرزمینی خواهند شد که شما آن ها را رد کرده اید، 32 اما لاشه های شما در این بیابان خواهد افتاد. 33 فرزندانتان بخاطر بی ایمانی شما چهل سال در این بیابان سرگردان خواهند بود تا آخرین نفر شما در بیابان بمیرد.
منبع: اعداد؛ باب 13 و 14
#سرزمین_موعود #کتاب_مقدس #خداوند #خدا #پادکست #قصه #داستان_کوتاه #داستان #کتاب #مسیح #انجیل #بنی_اسرائیل #موسی #کنعان
Sat, 10 Apr 2021 - 10min - 11 - ده فرمان و کوه سینا
خداوند از میان کوه خطاب به موسی فرمود: "دستورات مرا به بنی اسرائیل بده و به ایشان بگو: 4 شما دیدید که من با مصری ها چه کردم و چطور مانند عقابی که بچه هایش را روی بالها می برد، شما را برداشته، پیش خود آوردم. 5 حال اگر مطیع من باشید و عهد مرا نگهدارید، از میان همه اقوام، شما قوم خاص من خواهید بود. هرچند سراسر جهان مال من است، 6 اما شما برای من ملتی مقدس خواهید بود و چون کاهنان مرا خدمت خواهید کرد."
کتاب مقدس- عهد عتیق- خروج باب 19 و 20
Sat, 10 Apr 2021 - 08min - 10 - نان مَن و بلدرچین
4 آنگاه خداوند به موسی فرمود: "حال از آسمان برای ایشان نان می فرستم. هر کس بخواهد می تواند بیرون برود و هر روز نان خود را برای همان روز جمع کند. به این وسیله آنها را آزمایش می کنم تا ببینم آیا از دستوراتم پیروی می کنند یا نه. 5 به قوم اسرائیل بگو که روزهای جمعه نان به اندازه دو روز جمع کرده، آن را آماده نمایند."
منبع: کتاب خروج باب 16
Sat, 10 Apr 2021 - 07min - 9 - پیامبری موسیSat, 10 Apr 2021 - 05min
- 8 - تولد موسیSat, 10 Apr 2021 - 04min
- 7 - یوسف و همسر فوطیفارSat, 10 Apr 2021 - 04min
- 6 - یوسف در چاهSat, 10 Apr 2021 - 05min
- 5 - عیسو و یعقوبSat, 10 Apr 2021 - 08min
- 4 - سقوط انسانSat, 10 Apr 2021 - 06min
- 3 - قائن و هابیلSat, 10 Apr 2021 - 03min
- 2 - آدم و حواSat, 10 Apr 2021 - 04min
- 1 - داستان آفرینش
داستان آفرینش
در آغاز، هنگامی که خدا آسمانها و زمین را آفرید، 2 زمین، خالی و بی شکل بود، و روح خدا روی توده های تاریکِ بخار حرکت می کرد. 3 خدا فرمود: «روشنایی بشود.» و روشنایی شد. 4 خدا روشنایی را پسندید و آن را از تاریکی جدا ساخت. 5 او روشنایی را «روز» و تاریکی را «شب» نامید. شب گذشت و صبح شد. این، روز اول بود....
در این اپیزود داستان آفرینش را خواهید شنید.
منبع: کتاب پیدایش- باب 1
Sat, 03 Apr 2021 - 05min
Podcasts similar to داستانهای مقدس
پادکست آرامش arameshpodcast.com
El Partidazo de COPE COPE
داستان شب DASTANESHAB
پادکست کمدی صبا | Saba Comedy Podcast DoctorSaba
دایره داستان Ehsan Tarighat
Es la Mañana de Federico esRadio
Hondelatte Raconte Europe 1
صدای خیال (پادکست فیلم امروز) FilmEmrooz
Affaires sensibles France Inter
کتاب صوتی ناصر زراعتی - Ketab soti Ketab soti
دستنوشته های اقتصادی و فلسفی Omid b
پادکست رخ Rokh Podcast
Entrez dans l'Histoire RTL
Les Grosses Têtes RTL
L'Heure Du Crime RTL
پادکست داستانی توربا | Torba Tarpand Podcast
داستانهای هزار و یک شب vavkhan واوخوان
رادیو شاخ | Radio Shakh Your Voice
پادکست فارسی داستان های کهن داروچی
داستان های احسانو / daastaan ehsaanoo داستان و اپیزودهای احسان عبدی پور
کشور شاهنامه [خوانش داستانهای شاهنامهٔ فردوسی] دکتر علی نیکوئی
رادیو فردا رادیوفردا
رادیو جاده | داستان و نمایش های صوتی رضا صفوی
رادیو شب تهران علی جعفری فوتمی
