Filtrer par genre
- 324 - غزل شمارهٔ ۸: ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را
شرح-و-تفسیر-غزل-شماره-8-دیوان-سعدی/1) زاندازه بیرون تشنه ام ، ساقی بیار آن آب را / اوّل مرا سیراب کن ، وآنگه بده اصحاب را2) من نیز چشم از خواب خوش برمی نکردم پیش از این / روز فراق دوستان ، شب خوش بگفتم خواب را3) هر پارسا را کان صنم در پیشِ مسجد بُگذرد / چشمش بر ابرو افکَند ، باطل کند محراب را4) من صیدِ وحشی نیستم در بندِ جانِ خویشتن / گر وی به تیرم می زند ، اِستاده ام نُشّاب را5) مقدار یار هم نَفَس چون من نداند هیچ کس / ماهی که بر خشک اوفتد ، قیمت بداند آب را6) وقتی در آبی تا میان ، دستی و پایی می زدم / اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را7) امروز حالا غرقه ام ، تا با کناری اوفتم / آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را8) گر بی وفایی کردمی ، یَرغو به قاآن بردمی / کآن کافر اعدا می کُشد ، وِاین سنگ دلِ احباب را9) فریاد می دارد رقیب از دستِ مشتاقان او / آوازِ مطرب در سرا زَحمت بُوََد بَوّاب را10) سعدی ، چو جَورش می بری ، نزدیک او دیگر مرو / ای بی بصر ، من می روم ؟ او می کشد قُلّاب را
Wed, 03 May 2023 - 11min - 323 - 9 گر ماه من برافکند از رُخ نقاب را
https://didarejan.com/شرح-و-تفسیر-غزل-شماره-9-دیوان-سعدی/1) گر ماه من برافکند از رُخ نقاب را / بُرقع فرو هلد به جمال ، آفتاب را2) گویی دو چشمِ جادوی عابد فریبِ او / بر چشمِ من به سِحر ببستند خواب را3) اوّل نظر ز دست برفتم عنانِ عقل / وآن را که عقل رفت ، چه داند صواب را ؟4) گفتم مگر به وصل رهایی بُوََد ز عشق / بی حاصل است خوردن مستسقی آب را5) دعوی درست نیست گر از دستِ نازنین / چون شربت شکر نخوری زهر ناب را6) عشق ، آدمیّت است ، گر این ذوق در تو نیست / هم شرکتی به خوردن و خفتن ، دواب را7) آتش بیار و خِرمنِ آزادگان بسوز / تا پادشه خراج نخواهد خراب را8) قوم از شراب مست و ز منظور بی نصیب / من مست از او ، چنانکه نخواهم شراب را9) سعدی ، نگفتمت که مرو در کمندِ عشق ؟ / تیرِ نظر بیفکنَد افراسیاب را
Tue, 21 Feb 2023 - 09min - 322 - غزل شمارهٔ ۶: پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
1) پیشِ ما رسم ، شکستن نبُوَد عهدِ وفا را / الله الله ، تو فراموش مکن صحبتِ ما را2) قیمتِ عشق نداند ، قدم صدق ندارد / سست عهدی که تحمّل نکند بارِ جفا را3) گر مُخیّر بکنندم به قیامت که چه خواهی / دوست ما را و ، همه نعمتِ فردوس ، شما را4) گر سرم می رود از عهدِ تو سر باز نپیچم / تا بگویند پس از من که به سَر بُرد وفا را5) خُنُک آن درد که یارم به عیادت به سرآید / دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را6) باور از مات نباشد ، تو در آیینه نگه کن / تا بدانی که چه بوده ست گرفتار بلا را7) از سرِ زلفِ عروسانِ چمن دست بدارد / به سرِ زلفِ تو گر دست رسد باد صبا را8) سرِ انگشتِ تحیّر بگزد عقل به دندان / چون تأمل کند این صورت انگشت نما را9) آرزو می کندم شمع صفت پیشِ وجودت / که سراپای بسوزند منِ بی سر و پا را10) چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان / خط همی بیند و ، عارف قلمِ صُنعِ خدا را11) همه را دیده به رویت نگران است ، ولیکن / خود پرستان ز حقیقت نشِناسند هوا را12) مهربانی ز من آموز و ، گَرَم عمر نمانَد / به سرِ تربتِ سعدی بطلب مِهرگیا را13) هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را / قُل لِصاحِِ تَرَکَ الناسَ مِنَ الوَجدِ سُکارا
Thu, 16 Feb 2023 - 13min - 321 - غزل شمارهٔ ۴: اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
https://didarejan.com/شرح-و-تفسیر-غزل-شماره-4-دیوان-سعدی/1) اگر تو فارغی از حالِ دوستان ، یارا / فراغت از تو میسّر نمی شود ما را2) تو را در آینه دیدن جمالِ طلعتِ خویش / بیان کند که چه بوده ست ناشکیبا را3) بیا که وقتِ بهار است ، تا من و تو به هم / به دیگران بِگُذاریم باغ و صحرا را4) به جایِ سروِ بلندِ ایستاده بر لبِ جوی / چرا نظر نکنی یارِ سرو بالا را ؟5) شمایلی که در اوصافِ حُسنِ ترکیبش / مجالِ نطق نَماند زبانِ گویا را6) که گفت در رخِ زیبا نظر خطا باشد ؟ / خطا بُوَد که نبینند رویِ زیبا را7) به دوستی که اگر زهر باشد از دستت / چنان به ذوقِ ارادت خورم که حلوا را8) کسی ملامتِ وامق کند به نادانی / حبیبِ من ، که ندیده ست رویِ عذرا را9) گرفتم آتشِ پنهان خبر نمی داری / نگاه می نکنی آبِ چشمِ پیدا را ؟10) نگفتمت که به یغما رود دلت ، سعدی / چو دل به عشق دهی دلبرانِ را ؟11) هموز با همه دَردم امید درمان است / که آخری بُوَد آخر ، شبان یلدا را
Thu, 16 Feb 2023 - 12min - 320 - غزل شمارهٔ ۲: ای نفسِ خرّمِ بادِ صبا
1) ای نَفَسِ خُرمِ بادِ صبا / از بَرِ یار آمده ای ، مَرحبا2) قافلۀ شب ، چه شنیدی ز صبح ؟ / مرغِ سلیمان ، چه خبر از سبا ؟3) بر سرِ خشم است هنوز آن حریف ؟ / یا سخنی می رود اندر رِضا ؟4) از درِ صلح آمده ای یا خِلاف ؟ / با قدمِ خوف روم یا رَجا ؟5) بارِ دگر گر به سرِ کویِ دوست / بگذری ای پیکِ نسیمِ صبا6) گو رَمقی بیش نماند از ضعیف / چند کُند صورتِ بی جان بقا ؟7) آن همه دلداری و پیمان و عهد / نیک نکردی که نکردی وفا8) لیکن اگر دورِ وصالی بُوَد / صلح فراموش کند ماجرا9) تا به گریبان نرسد دستِ مرگ / دست ز دامن نکنیمت رها10) دوست نباشد به حقیقت ، که او / دوست فراموش کند در بلا11) خستگی اندر طلبت راحت است / درد کشیدن به امید دوا12) سَر نتوانم که برآرم چو چنگ / ور چو دفم پوست بدرّد قفا13) هر سحر از عشق دَمی می زنم / روزِ دگر می شنوم بر ملا14) قصۀ دردم همه عالَم گرفت / در که نگیرد نَفَسِ آشنا ؟15) گر برسد ناله سعدی به کوه / کوه بنالد به زبانِ صدا
Tue, 14 Feb 2023 - 11min - 319 - غزل شمارهٔ ۱۱۴- دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
1) دردی است درد عشق که هیچش طبیب نیست / گر دردمند عشق بنالد ، غریب نیست2) دانند عاقلان که مجانین عشق را / پروای قول ناصح و پند ادیب نیست3) هر کُاو شراب عشق نخورده ست و دُرد دَرد / آن است کز حیات جهانش نصیب نیست4) در مُشک و عود و عنبر و امثال طیّبات / خوشتر ز بوی دوست دگر هیچ طیب نیست5) صید از کمند اگر بجهد ، بوالعجب بُوَد / ورنه چو در کمند بمیرد ، عجیب نیست6) گر دوست واقف است که بر من چه می رود / باک از جفای دشمن و جَور رقیب نیست7) بگریست چشم دشمن من بر حدیث من / فضل از غریب هست و وفا در قریب نیست8) از خنده گُل چنان به قفا اوفتاد باز / کُاو را خبر ز مشغلۀ عندلیب نیست9) سعدی ، ز دست دوست شکایت کجا بری ؟ / هم صبر بر حبیب ، که صبر از حبیب نیست
Mon, 30 Jan 2023 - 09min - 318 - غزل شمارهٔ ۱۰۴- مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست
1) مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست / هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست2) چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم / که یاد می نکند عهد آشیان ای دوست3) گَرَم تو در نگُشایی ، کجا توانم رفت ؟ / به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست4) دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست / بگو بیار که گویم بگیر هان ای دوست5) تنم بپوسد و خاکم به باد ، ریزه شود / هنوز مِهر تو باشد در استخوان ای دوست6) جفا مکن که بزرگان به خرده ای ز رهی / چنین سبک ننِشینند و سرگران ای دوست7) به لطف اگر بخوری خون من روا باشد / به قهرم از نظر خویشتن مران ای دوست8) مناسب لب لعلت حدیث بایستی / جواب تلخ بدیع است از آن دهان ای دوست9) مرا رضای تو باید ، نه زندگانی خویش / اگر مراد تو قتل است ، وارهان ای دوست10) که گفت سعدی از آسیب عشق بگریزد ؟ / به دوستی که غلط می برَد گمان ای دوست11) که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار / ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست
Sun, 29 Jan 2023 - 09min - 317 - غزل شمارهٔ ۱۰۳- ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست
1) ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست / بیا بیا که غلام توام ، بیا ای دوست2) اگر جهان همه دشمن شود ز من دامن / به تیغ مرگ شود دست من رها ای دوست3) سرم فدای قفای ملامت است ، چه باک / گَرَم بُوَد سخن دشمن از قفا ای دوست4) به ناز اگر بخرامی ، جهان خراب کنی / به خون خسته اگر تشنه ای هلا ای دوست5) چنان به داغ تو باشم که گر اجل برسد / به شرعم از تو ستانند خون بها ای دوست6) وفای عهد نگه دار و از جفا بگذر / به حقّ آنکه نی ام یار بی وفا ای دوست7) هزار سال پس از مرگ من چو بازآیی / ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست8) غم تو دست برآورد و خون چشمم ریخت / مکن که دست برآرم به ربّنا ای دوست9) اگر به خوردن خون آمدی ، هلا برخیز / وگر به بردن دل آمدی ، بیا ای دوست10) بساز با من رنجور ناتوان ای یار / ببخش بر من مسکین بی نوا ای دوست11) حدیث سعدی اگر نشنوی ، چه جاره کند / به دشمنان نتَوان گفت ماجرا ای دوست
Sat, 28 Jan 2023 - 07min - 316 - غزل شمارهٔ ۱۰۲- تا دستها کمر نکنی بر میان دوست
1) تا دست ها کمر نکنی بر میان ای دوست / بوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست2) دانی حیات کُشتۀ شمشیر عشق چیست ؟ / سیبی گَزیدن از رخِ چون بوستان دوست3) بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشید / شوری که در میان من است و میان دوست4) خصمی که تیر کافرش اندر غزا نکشت / خونش بریخت ابروی همچون کمان دوست5) دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماند / وآن هم برای آن که کنم جان فشان دوست6) روزی به پای مَرکب تازی درافتمش / گر کِبر و ناز بازنپیچد عنان دوست7) هیهات ، کام من که برآید در این طلب / این پس که نام من برود بر زبان دوست8) چون جان سپردنی است به هر صورتی که هست / در کوی عشق خوشتر و بر آستان دوست9) با خویشتن همی برم این شوق تا به خاک / وز خاک سر برآرم و پرسم نشان دوست10) فریاد مردمان همه از دست دشمن است / فریاد سعدی از دل نامهربان دوست
Thu, 26 Jan 2023 - 06min - 315 - غزل شمارهٔ ۱۰۱- ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست2
1) ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست / با ما مگو به جز سخن دلنشان دوست2) حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بُوَد / یا از دهان آن که شنید از دهان دوست3) ای یار آشنا ، عَلَم کاروان کجاست ؟ / تا سر نهیم بر قدم ساربان دوست4) گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار / ما سر فدای پای رسالت رسان دوست5) دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت / دستم نمی رسد که بگیرم عنان دوست6) رنجور عشق دوست چنانم ، که هر که دید / رحمت کند ، مگر دل نامهربان دوست7) گر دوست بنده را بکُشد یا بپرورد / تسلیم از آنِ بنده و فرمان از آنِ دوست8) گر آستین دوست بیفتد به دست من / چندانکه زنده ام ، سر من و آستان دوست9) بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در / الّا شهید عشق به تیر از کمان دوست10) بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد / وآن کیست در جهان که بگیرد مکان دوست
Tue, 24 Jan 2023 - 07min - 314 - غزل شمارهٔ ۱۰۰- این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست ves1
1) این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست ؟ / تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست2) دل ، زنده می شود به امید وفای یار / جان ، رقص می کند به سماع کلام دوست3) تا نفخ صور بازنیاید به خویشتن / هرک اوفتاد مست محبّت ز جام دوست4) من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم/ هیچ ارمغانی ای نبَرم جز سلام دوست5) رنجور عشق بِه نشود جز به بوی یار / ور رفتنی است ، جان ندهد جز به نام دوست6) وقتی امیر مملکت خویش بودمی / اکنون به اختیار و ارادت غلام دوست7) گر دوست را به دیگری از من فراغت است / من دیگری ندارم قائم مقام دوست8) بالای بام دوست چو نتوان نهاد پای / هم چاره آنکه سر بنهی زیر بام دوست9) درویش را که نام بَرَد پیش پادشاه ؟ / هیهات ، از افتقار من و احتشام دوست10) گر کام دوست کُشتن سعدی است ، باک نیست / اینم حیات بس که بمیرم به کام دوست
Mon, 09 Jan 2023 - 13min - 313 - 2غزل شمارهٔ ۹۹- صبح میخندد و من گریه کنانversion 2 از غم دوست
1) صبح می خندد و ، من گریه کنان از غم دوست / ای دَم صبح ، چه داری خبر از مَقدم دوست ؟2) بر خودم گریه همی آید و بر خندۀ تو / تا تبسّم چه کنی بی خبر از مَبسَم دوست ؟3) ای نسیم سحر ، از من به دلآرام بگوی / که کسی جز تو ندانم که بُوَد مَحرم دوست4) گو کمِ یار برای دل اغیار مگیر / دشمن این نیک پسندد که تو گیری کمِ دوست5) تو که با جانب خصمت به ارادت نظر است / بِه که ضایع نگُذاری طرف مُعظَم دوست6) من نه آنم که عدو گفت ، تو خود دانی نیک / که ندارد دل دشمن خبر از عالَم دوست7) نی نی ای باد مرو ، حال من خسته مگوی / تا غباری ننِشیند به دل خرّم دوست8) هر کسی را غم خویش است و ، دل سعدی را / همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست
Sun, 08 Jan 2023 - 07min - 312 - 1غزل شمارهٔ ۹۹- صبح میخندد و من گریه کنان از غم دوست
1) صبح می خندد و ، من گریه کنان از غم دوست / ای دَم صبح ، چه داری خبر از مَقدم دوست ؟2) بر خودم گریه همی آید و بر خندۀ تو / تا تبسّم چه کنی بی خبر از مَبسَم دوست ؟3) ای نسیم سحر ، از من به دلآرام بگوی / که کسی جز تو ندانم که بُوَد مَحرم دوست4) گو کمِ یار برای دل اغیار مگیر / دشمن این نیک پسندد که تو گیری کمِ دوست5) تو که با جانب خصمت به ارادت نظر است / بِه که ضایع نگُذاری طرف مُعظَم دوست6) من نه آنم که عدو گفت ، تو خود دانی نیک / که ندارد دل دشمن خبر از عالَم دوست7) نی نی ای باد مرو ، حال من خسته مگوی / تا غباری ننِشیند به دل خرّم دوست8) هر کسی را غم خویش است و ، دل سعدی را / همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست
Sat, 07 Jan 2023 - 07min - 311 - غزل شمارهٔ ۹۸- گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست
1) گفتم : مگر به خواب بینم خیال دوست / اینک عَلَی الصَّباح نظر بر جمال دوست2) مردم هلال عید بدبدند ، و پیش ما / عید است و آنک ابروی همچون هلال دوست3) ما را دگر به سرو بلند التفات نیست / از دوستیّ قامت با اعتدال دوست4) زآن بی خودم که عاشق صادق نباشدش / پروای نَفس خویشتن از اشتغال دوست5) ای خواب ، گِردِ دیدۀ سعدی دگر مگرد / یا دیده جایِ خواب بُوَد ، یا خیال دوست
Thu, 05 Jan 2023 - 04min - 310 - غزل شمارهٔ ۹۷- صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست
1) صبحی مبارک است نظر بر جمال دوست / بر خوردن از درخت امید وصال دوست2) بختم نخفته بود که از خوابِ بامداد / برخاستم به طالع فرخنده فال دوست3) از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت / یا خانه جای خواب بُوَد یا مَجال دوست4) خواهم که بیخ صحبت اغیار برکَنم / در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست5) تشریف داد و رفت ، ندانم ز بی خودی / کِاین دوست بود در نظرم یا خیال دوست6) هوشم نماند و عقل برفت و سخن ببست / مُقبِل کسی که محو شود در کمال دوست7) سعدی ، حجاب نیست ، تو آیینه پاک دار / زنگار خورده چون بنماید جمال دوست ؟
Thu, 05 Jan 2023 - 07min - 309 - غزل شمارهٔ ۹۵- آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست
1) آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست / مَوقف آزادگان بر سر میدان اوست2) ره به در از کوی دوست نیست که بیرون بَرند / سلسلۀ پای جمع زلف پریشان اوست3) چند نصیحت کنند بی خبرانم به صبر ؟ / دردِ مرا ای حکیم ، صبر نه درمان اوست4) گر کند اِنعام او در منِ مسکین نگاه / ور نکند حاکم است ، بنده به فرمان اوست5) گر بزند بی گناه ، عادت بخت من است / ور بنَوازد به لطف ، غایت احسان اوست6) میل ندارم به باغ ، اُنس نگیرم به سرو / سروی اگر لایق است ، قدّ خرامان اوست7) چون بتَواند نشست آن که دلش غایب است ؟ / یا بتَواند گریخت آن که به زندان اوست8) حیرت عشّاق را عیب کند بی بصر / بهره ندارد ز عیش هر که نه حیران اوست9) چون تو گلی کس ندید در چمن روزگار / خاصه که مرغی چو من بلبل بستان اوست10) گر همه مرغی زنند سخت کمانان به تیر / حیف بُوَد بلبلی کِاین همه دستان اوست11) سعدی ، اگر طالبی ، راه رَو و رنج بر / کعبۀ دیدار دوست ، صبر ، بیابان اوست
Wed, 04 Jan 2023 - 08min - 308 - غزل شمارهٔ ۹۴- خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست
1) خورشید زیر سایۀ زلفِ چو شامِ اوست / طوبی غلام قدّ صنوبر خرام اوست2) آن قامت است ؟ نی ، به حقیقت قیامت است / زیرا که رستخیز من اندر قیام اوست3) بر مرگ ، دل خوش است در این واقعه مرا / کآب حیات در لب یاقوت فام اوست4) بوی بهار می دمدم یا نسیم صبح ؟ / باد بهشت می گذرد یا پیام اوست ؟5) دل عشوه می فروخت که من مرغ زیرکم / اینک فتاده در سر زلف چو دام اوست6) بیچاره مانده ام همه روزی به دام او / وِ اینک فتاده ام به غریبی که کام اوست7) هر لحظه در بَرم دل از اندیشه خون شود / تا خود غلام کیست که سعدی غلام اوست ؟
Mon, 02 Jan 2023 - 06min - 307 - غزل شمارهٔ ۹۱- سفر دراز نباشد به پای طالب دوست
1) سفر دراز نباشد به پای طالب دوست / که زندۀ ابد است آدمی که کشتۀ اوست2) شراب خوردۀ معنی چو در سماع آید / چه جای جامه ، که بر خویشتن بدرّد پوست3) هر آن که با رخ منظور ما نظر دارد / به ترک خویش بگوید که خصم عربده جوست4) حقیر تا نشماری تو آب چشم فقیر / که قطره قطرۀ باران چو با هم آمد جوست5) نمی رود که کمندش همی بَرَد مشتاق / چه جای پند نصیحت کنان بیهده گوست ؟6) چو در میانۀ خاک اوفتاده ای بینی / از آن بپرس که چوگان ، از او مپرس که گوست7) چرا و چون نرسد بندگان مُخلِص را / رواست ، گر همه بد می کنی بکن که نکوست8) کدام سرو سهی راست با وجود تو قدر ؟ / کدام غالیه را پیش خاک پای تو بوست ؟9) بسی بگفت خداوند عقل و ، نشِنیدم / که دل به غمزۀ خوبان مده ، که سنگ است و سبوست10) هزار دشمن اگر بر سرند سعدی را / به دوستی که نگوید به جز حکایت دوست11) به آب دیدۀ خونین نبشته قصّۀ عشق / نظر به صفحۀ اوّل مکن که تُو بر تُوست
Mon, 02 Jan 2023 - 10min - 306 - غزل شمارهٔ ۹۰- سرمست درآمد از درم دوست
1) سرمست درآمد از درم دوست / لب خنده زنان چو غنچه در پوست2) چون دیدمش آن رخ نگارین / در خود به غلط شدم که این اوست ؟3) رضوان درِ خُلد بازکردند / کز عطر مشام روح خوشبوست ؟4) پیش قدمش به سر دویدم / در پای فتادمش که ای دوست5) یکباره به تَرک ما بگفتی / زنهار ، نگویی این نه نیکوست ؟6) بر من که دلم چو شمعِ یکتاست / پیراهن غم چو شمع ده توست7) چشمش به کرشمه گفت با من : / در نرگس مست من چه آهوست ؟8) گفتم : همه نیکویی است ، لیکن / این است که بی وفا و بدخوست9) بشنو نفَسی دعای سعدی / گر چه همه عالَمت دعاگوست
Mon, 02 Jan 2023 - 07min - 305 - غزل شمارهٔ ۸۹- بتا هلاک شود دوست در محبت دوست
1) بِتا هلاک شود دوست در محبّت دوست / که زندگانی او در هلاک بودن اوست2) مرا جفا و وفای تو پیش ، یکسان است / که هر چه دوست پسندد به جای دوست ، نکوست3) مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زاده ست / دو روح در بدنی چون دو مغز در یک پوست4) هر آنچه بر سر آزادگان رود زیباست / علی الخصوص که از دست یار زیباخوست5) دلم ز دست به در بُرد سروبالایی / خلاف عادتِ آن سروها که بر لب جوست6) به خواب دوش چنان دیدمی که زلفینش / گرفته بودم و دستم هنوز غالیه بوست7) چو گوی در همۀ عالَم به جان بگردیدم / ز دست عشقش و ، چوگان هنوز در پی گوست8) جماعتی به همین آب چشم بیرونی / نظر کنند و ندانند کآتشم در توست9) ز دوست هر که تو بینی مراد خود خواهد / مراد خاطر سعدی مراد خاطر اوست
Mon, 02 Jan 2023 - 12min - 304 - غزل شمارهٔ ۸۸- با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست
1) با خردمندیّ و خوبی پارسا و نیکخوست / صورتی هرگز ندیدم کِاین همه معنی در اوست2) گر خیالِ یاری اندیشد ، باری ، چون تو یار / یا هوای دوستی ورزند ، باری ، چون تو دوست3) خاکِ پایش بوسه خواهم داد ، آبم گو ببر / آبروی مهربانان پیش معشوق آبِ جوست4) شاهدش دیدار و گفتن ، فتنه اش ابرو و چشم / نادرش بالا و رفتن ، دلپذیرش طبع و خوست5) تا به خود باز آیم آنگه وصف دیدارش کنم / از که می پرسی در این میدان که سرگردان چو گوست ؟6) عیب پیراهن دریدن می کنندم دوستان / بی وفایارم که پیراهن همی درّم ، نه پوست7) خاکِ سبزآرنگ و بادِ گل فشان و آبِ خوش / ابر مرواریدباران و هوای مُشک بوست8) تیرباران بر سر و صوفی گرفتار نظر / مدّعی در گفتگوی و عاشق اندر جستجوست9) هر که را کنج اختیار آمد ، تو دست از وی بدار / کانچنان شوریده سر پایش به گنجی در فروست10) چشم اگر با دوست داری ، گوش با دشمن مکن / عاشقی و نیکنامی سعدیا سنگ و سبوست
Sun, 01 Jan 2023 - 08min - 303 - غزل شمارهٔ ۸۷- گر کسی سرو شنیدهست که رفتهست این است
1) گر کسی سرو شنیده ست که رفته ست این است / یا صنوبر که بُناگوش و بَرش سیمین است2) نه بلندی است به صورت که تو معلوم کنی / که بلند از نظر مردم کوته بین است3) خواب در عهد تو در چشم من آید ؟ هیهات / عاشقی کار سری نیست که بر بالین است4) همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت / و آنچه در خواب نشد ، چشم من و پروین است5) خود گرفتم که نظر بر رخ خوبان کفر است / من از این باز نگردم که مرا این ، دین است6) وقت آن است که مردم ره صحرا گیرند / خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است7) چمن امروز بهشت است و تو در می بایی / تا خلایق همه گویند که حورالعین است8) هر چه گفتیم در اوصاف کمالیّت او / همچنان هیچ نگفتیم که صد چندین است9) آنچه سرپنجۀ سیمین تو با سعدی کرد / با کبوتر نکند پنجه که با شاهین است10) من دگر شعر نخوانم که نویسم ، که مگس / زحمتم می دهد از بس که سخن شیرین است
Sun, 01 Jan 2023 - 09min - 302 - غزل شمارهٔ ۸۶- بخت جوان دارد آن که با تو قرینست
1) بخت جوان دارد آن که با تو قرین است / پیر نگردد که در بهشت برین است2) دیگر از آن جانبم نماز نباشد / گر تو اشارت کنی که قبله چنین است3) آینه ای پیش آفتاب نهاده ست / بر درِ آن خیمه ؟ یا شعاع جَبین است ؟4) گر همه عالَم ز لوح فکر بشُویند / عشق نخواهد شدن ، که نقش نگین است5) گوشه گرفتم ز خلق و فایده ای نیست / گوشۀ چشمت بلای گوشه نشین است6) تا نه تصوّر کنی که بی تو صبوریم / گر نفَسی می زنیم ، بازپسین است7) حُسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت / بانگ برآمد که غارت دل و دین است8) سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب / روی تو بینم که مُلک روی زمین است9) عاشق صادق به زخم دوست نمیرد / زهر مذابم بده که ماء مَعین است10) سعدی از این پس که راه پیش تو دانست / گر ره دیگر رود ضلال مبین است
Sat, 31 Dec 2022 - 07min - 301 - غزل شمارهٔ ۸۴- ز من مپرس که در دست او دلت چونست
1) ز من مپرس که در دست او دلت چون است / از او بپرس که انگشت هاش در خون است2) وگر حدیث کنم ، تندرست را چه خبر / که اندرون جراحت رسیدگان چون است ؟3) به حُسن طلعت لبلی نگاه می نکند / فتاده در پی بیچاره ای که مجنون است4) خیال روی کسی در سر است هر کس را / مرا خیال کسی کز خیال بیرون است5) خجسته روز کسی کز درش تو بازآیی / که بامداد به روی تو فال میمون است6) چنین شمایل موزون و قدّ خوش که تو راست / به ترک عشق تو گفتن نه طبع موزون است7) اگر کسی به ملامت ز عشق برگردد / مرا به هر چه تو گویی ارادت افزون است8) نه پادشاه منادی زده ست مِی مخورید ؟ / بیا که چشم و دهان تو مست و می گون است9) کنار سعدی از آن روز کز تو دور افتاد / از آب دیده تو گویی کنار جیحون است
Tue, 27 Dec 2022 - 08min - 300 - غزل شمارهٔ ۸۳- مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منستکه راحت دل رنجور بیقرار منستبه خواب در نرود چشم بخت من همه عمرگرش به خواب ببینم که در کنار منستاگر معاینه بینم که قصد جان داردبه جان مضایقه با دوستان نه کار منستحقیقت آن که نه در خورد اوست جان عزیزولیک درخور امکان و اقتدار منستنه اختیار منست این معاملت لیکنرضای دوست مقدم بر اختیار منستاگر هزار غمست از جفای او بر دلهنوز بنده اویم که غمگسار منستدرون خلوت ما غیر در نمیگنجدبرو که هر که نه یار منست بار منستبه لالهزار و گلستان نمیرود دل منکه یاد دوست گلستان و لالهزار منستستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبتدلت نسوخت که مسکین امیدوار منستو گر مراد تو اینست بیمرادی منتفاوتی نکند چون مراد یار منست
Tue, 27 Dec 2022 - 13min - 299 - غزل شمارهٔ ۷۹- این باد بهار بوستان است
1) این باد بهار بوستان است ؟ / یا بوی وصال دوستان است ؟2) دل می برد این خط نگارین / گویی خط روی دلستان است3) ای مرغ به دام دل گرفتار / بازآی که وقت آشیان است4) شب ها من و شمع می گدازیم / این است که سوز من نهان است5) گوشم همه روز از انتظارت / بر راه و ، نظر بر آستان است6) ور بانگ مؤذّنی می آید / گویم که درایِ کاروان است7) با آن همه دشمنی که کردی / بازآی که دوستی همان است8) با قوّت بازُوان عشقت / سرپنجۀ صبر ناتوان است9) بیزاری دوستان دمساز / تفریق میان جسم و جان است10) نالیدن دردناک سعدی / بر دعوی دوستی بیان است11) آتش به نی قلم درانداخت / وِاین حَبر که می رود دُخان است
Sat, 24 Dec 2022 - 08min - 298 - غزل شمارهٔ ۷۸- امشب به راستی شب ما روز روشن است
1) امشب به راستی شب ما را روز روشن است / عید وصال دوست علی رغم دشمن است2) باد بهشت می گذرد یا نسیم صبح / یا نَکهت دهان تو یا بوی لادن است ؟3) هرگز نباشد از تن و جانت عزیزتر / چشم که در سر است و روانم که در تن است4) گردن نهم به خدمت و گوشت کنم به قول / تا خاطرم معلّقِ آن گوش و گردن است5) ای پادشاه ، سایه ز درویش وامگیر / ناچار خوشه چین بُوَد آنجا که خرمن است6) دور از تو در جهان فراخم مجال نیست / عالَم به چشم تنگدلان چشم سوزن است7) عاشق گریختن نتَواند ، که دست شوق / هر جا که می رود متعلّق به دامن است8) شیرین به در نمی رود از خانه بی رقیب / داند شکر که دفع مگس بادبیزن است9) جَور رقیب و سرزنش اهل روزگار / با من همان حکایت گاو دُهل زن است10) بازان شاه را حسد آید بدین شکار / کآن شاهباز را دل سعدی نشیمن است11) قلب رقیق چند بپوشد حدیث عشق ؟ / هرچ آن به آبگینه بپوشی مُبیَّن است
Fri, 23 Dec 2022 - 11min - 297 - غزل شمارهٔ ۷۷- بر من که صبوحی زدهام خرقه حرام است
1) بر من که صبوحی زاده ام ، خرقه حرام است / ای مجلسیان ، راه خرابات کدام است ؟2) هر کس به جهان خرّمی ای پیش گرفتند / ما را غمت ای ماه پری چهره تمام است3) برخیز که در سایۀ سروی بنشینیم / کآنجا که تو بنشینی بر سرو قیام است4) دامِ دل صاحب نظرانت خَم گیسوست / و آن خال بُناگوش مگر دانۀ دام است5) با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت / گر باده خورم ، خَمر بهشتی نه حرام است6) با محتسب شهر بگویید که زنهار / در مجلس ما سنگ مینداز که جام است7) غیرت نگذارد که بگویم که مرا کُشت / تا خلق ندانند که معشوقه چه نام است8) دردا که بپختیم در این سوز نهانی / و آن را خبر از آتش ما نیست که خام است9) سعدی ، مبَر اندیشه که در کام نهنگان / چون در نظر دوست نشینی ، همه کام است
Wed, 21 Dec 2022 - 10min - 296 - غزل شمارهٔ ۷۶- یارا بهشت صحبت یاران همدمست
1) یارا ، بهشت ، صحبت یاران همدَم است / دیدار یار نامتناسب ، جهنّم است2) هر دَم که در حضور عزیزی برآوری / دریاب کز حیات جهان حاصل آن دَم است3) نه هر که چشم و گوش و دهان دارد آدمی است / بس دیو را که صورتِ فرزندِ آدم است4) آن است آدمی که در او حسنِ سیرتی / یا لطفِ صورتی است دگر حشوِ عالَم است5) هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده ام / جز بر دو روی یار موافق که در هم است6) آنان که در بهار به صحرا نمی روند / بوی خوش ربیع بر ایشان مُحرَّم است7) وآن سنگدل که دیده بدوزد ز روی خوب / پندش مده که جهل در او نیک محکم است8) آرام نیست در همه عالَم به اتّفاق / ور هست ، در مجاورت یار مَحرم است9) گر خونِ تازه می رود از ریشِ اهلِ دل / دیدار دوستان که بینند مَحرم است10) دنیا خوش است و مال عزیز است و تن شریف / لیکن رفیق بر همه چیزی مُقدَّم است11) مُمسِک برای مال همه ساله تنگدل / سعدی به روی دوست همه روزه خرّم است
Wed, 21 Dec 2022 - 11min - 295 - غزل شمارهٔ ۷۵- کارم چو زلف یار پریشان و درهمست
1) کارم چو زلف یار پریشان و در هم است / پشتم به سان ابروی دلدار پر خَم است2) غم ، شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت / این شادی کسی که در این دَور ، خرّم است3) تنها دل من گرفتار در غمان ؟ / یا خود در این زمانه دل شادمان کم است ؟4) زِاین سان که می دهد دل من دادِ هر غمی / انصاف ، مُلک عالَم عشقش مُسلّم است5) دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت ؟ / آیا چه جاست این که همه روزه با نم است ؟6) خواهی چو روزِ روشن دانی تو حال من ؟ / از تیره شب بپرس که او نیز مَحرم است7) ای کاشکی میان من استیّ و دلبرم / پیوندی این چنین که میان من و غم است
Sun, 18 Dec 2022 - 08min - 294 - غزل شمارهٔ ۷۳- دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست
1) دیده از دیدار خوبان بر گرفتن مشکل است / هر که ما را این نصیحت می کند بی حاصل است2) یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دل است / بامدادان روی او دیدن صباح مُقبِل است3) آن که در چاه زنخدانش دل بیچارگان / چون مَلَک محبوس در زندان چاه بابل است4) پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی / باز می گویم که هر دعوی که کردم باطل است5) زهر نزدیک خردمندان اگر چه قاتل است / چون ز دست دوست می گیری ، شفای عاجل است6) من قدم بیرون نمی یارم نهاد از کوی دوست / دوستان ، معذور داریدم که پایم در گِل است7) باش تا دیوانه گویندم همه فرزانگان / ترک جان نتوان گرفتن تا تو گویی عاقل است8) آن که می گوید نظر در صورت خوبان خطاست / او همین صورت همی بیند ، ز معنی غافل است9) ساربان ، آهسته ران کآرام جان در محمِل است / چارپایان بار بر پشتند و ، ما را بر دل است10) گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست / همچنانش در میان جانِ شیرین منزل است11) سعدی ، آسان است با هر کس گرفتن دوستی / لیک چون پیوند شد ، خو باز کردن مشکل است
Fri, 16 Dec 2022 - 13min - 293 - غزل شمارهٔ ۷۲- پای سرو بوستانی در گل است
1) پای سرو بوستانی در گِل است / سرو ما را پای معنی در دل است2) هر که چشمش بر چنان روی اوفتاد / طالعش میمون و فالش مُقبِل است3) نیک خواهانم نصیحت می کنند / خشت بر دریا زدن بی حاصل است4) ای برادر ، ما به گرداب اندریم / و آن که شُنعت می زند بر ساحل است5) شوق را بر صبر ، قوّت غالب است / عقل را با عشق ، دعوی باطل است6) نسبت عاشق به غفلت می کنند / و آن که معشوقی ندارد غافل است7) دیده باشی تشنه مُستعجِل به آب ؟ / جان به جانان همچنان مُستعجِل است8) بذل جاه و مال و ترک نام و ننگ / در طریق عشقِ اوّل منزل است9) گر بمیرد طالبی در بند دوست / سهل باشد ، زندگانی مشکل است10) عاشقی می گفت و خوش خوش می گریست / جان بیاساید که جانان قاتل است11) سعدیا ، نزدیک رأی عاشقان / خلق مجنونند و ، مجنون عاقل است
Thu, 15 Dec 2022 - 14min - 292 - غزل شمارهٔ ۷۱- دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است
1) دلی که عاشق و صابر بُوَد مگر سنگ است / ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است2) برادران طریقت ، نصیحتم مکنید / که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگ است3) دگر به خُفیه نمی بایدم شراب و سماع / که نیکنامی در دین عاشقان ننگ است4) چه تربیت شنوم ؟ یا چه مصلحت بینم ؟ / مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگ است5) به یادگارِ کسی دامن نسیم صبا / گرفته ایم و ، دریغا که باد در چنگ است6) به خشم رفتۀ ما را که می بَرَد پیغام ؟ / بیا که ما سپر انداختیم ، اگر جنگ است7) بکُش چنانکه توانی که بی مشاهده ات / فراخنای جهان بر وجود ما تنگ است8) ملامت از دل سعدی فرو نشُوید عشق / سیاهی از حبشی چون رود ؟ که خود رنگ است
Mon, 12 Dec 2022 - 13min - 291 - غزل شمارهٔ ۶۸- چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست
1) چشمت خوش است و بر اثر خواب خوشتر است / طعم دهانت از شکر ناب خوشتر است2) زنهار از آن تبسّم شیرین که می کنی / کز خندۀ شکوفۀ سیراب خوشتر است3) شمعی به پیش روی تو گفتم که برکنم / حاجت به شمع نیست ، که مهتاب خوشتر است4) دوش آرزوی خواب خوشم بود یک زمان / امشب نظر به روی تو از خواب خوشتر است5) در خوابگاه عاشق سر بر کنار دوست / کَیمُختِ خارپشت ز سنجاب خوشتر است6) ز آن سوی بحر آتش اگر خوانی ام به لطف / رفتن به روی آتشم از آب خوشتر است7) ز آب روان و سبزه و صحرا و لاله زار / با من مگو که چشم در احباب خوشتر است8) زهرم مده به دست رقیبان تندخوی / از دست خود بده که ز جُلّاب خوشتر است9) سعدی دگر به گوشۀ وحدت نمی رود / خلوت خوش است و صحبت اصحاب خوشتر است10) هر باب از این کتاب نگارین که برکنی / همچون بهشت گویی از آن باب خوشتر است
Mon, 12 Dec 2022 - 12min - 290 - غزل شمارهٔ ۶۶- هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است
1) هر کسی را نتَوان گفت که صاحب نظر است / عشق بازی دگر و نَفس پرستی دگر است2) نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید / یا سپیدی ز سیاهی بشِناسد بصر است3) هر که در آتش عشقش نبُوَد آتش سوز / گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پر است 4) گر من از دوست بنالم ، نفَسم صادق نیست / خبر از دوست ندارد که ز خود با خبر است5) آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نَفس / آدمی خوی شود ، ور نه ، همان جانور است6) شربت از دست دلآرام چه شیرین و چه تلخ / بده ای دوست ، که مستسقی از آن تشنه تر است7) من خود از عشق لبت فهم سخن می نکنم / هرچ از آن تلخ ترم گو تو بگویی ، شکر است8) ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست / خصم آنم که میان من و تیغت سپر است9) من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر / بندِ پایی که به دست تو بُوَد ، تاجِ سر است10) دست سعدی به جفا نگسَلد از دامن دوست / ترک لؤلؤ نتَوان گفت که دریا خطر است
Sun, 11 Dec 2022 - 10min - 289 - غزل شمارهٔ ۶۳- از هر چه میرود سخن دوست خوشتر است
1) از هر چه می رود سخن دوست خوشتر است / پیغام آشنا نفَس روح پرور است2) هرگز وجود حاضرِ غایب شنیده ای ؟ / من در میان جمع و دلم جای دیگر است3) شاهد که در میان نبوَد ، شمع گو بمیر / چون هست ، اگر چراغ نباشد منوّر است4) اَبنای روزگار به صحرا روند و باغ / صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است5) جان می روم که در قَدم اندازمش ز شوق / درمانده ام هنوز که نُزلی محقّر است6) کاش آن به خشم رفتۀ ما آشتی کنان / بازآمدی که دیدۀ مشتاق بر در است7) جانا ، دلم چو عود بر آتش بسوختی / وِ این دَم که می زنم ز غمت دود مِجمر است8) شب های بی توام شب گور است در خیال / ور بی تو بامداد کنم روز محشر است9) گیسوت عنبرینۀ گردن تمام بود / معشوق خوب روی چه محتاج زیور است ؟10) سعدی ، خیال بیهده بستی امید وصل / هجرت بکُشت و وصل هنوزت مصوّر است11) زنهار ، از این امید درازت که در دل است / هیهات ، از این خیال محالت که در سر است
Fri, 09 Dec 2022 - 18min - 288 - غزل شمارهٔ ۶۲- ای لعبت خندان لب لعلت که مزیدهست؟
1) ای لعبت خندان ، لب لعلت که مزیده ست ؟ / وِای باغ لطافت ، بِهِ رویت که گَزیده ست ؟2) زیباتر از این صید همه عمر نکرده ست / شیرین تر از این خربزه هرگز نبریده ست3) ای خَضر ، حلالت نکنم چشمۀ حیوان / دانی که سکندر به چه محنت طلبیده ست ؟4) آن خون کسی ریخته ای یا می سرخ است ؟ / یا توت سیاه است که بر جامه چکیده ست5) با جمله برآمیزی و ، از ما بگُریزی / جُرم از تو نباشد ، گنه از بخت رمیده ست6) نیک است که دیوار به یکباره بیفتاد / تا هیچ کس این باغ نگویی که ندیده ست7) بسیار توقف نکند میوۀ بربار / چون عام بدانست که شیرین و رسیده ست8) گل نیز در آن هفته دهن باز نمی کرد / وِامروز نسیم سَحرش پرده دریده ست9) در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی / کشتی رود اکنون که تَتَر جِسر بریده ست10) رفت آنکه فُقاع از تو گشایند دگربار / ما را بس از این کوزه که بیگانه مکیده ست11) سعدی ، درِ بستان هوای دگری زن / وِاین کِشته رها کن در او گلّه چریده ست
Fri, 09 Dec 2022 - 12min - 287 - افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدهست 61
1) افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده ست / یا دیده و بعد از تو به رویی نگریده ست2) گر مدّعیان نقش ببینند پری را / دانند که دیوانه چرا جامه دریده ست3) آن کیست که پیرامُن خورشید جمالش / از مُشکِ سیه دایرۀ نیمه کشیده ست4) ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید / فرهاد بدانی که چرا سنگ بریده ست5) رحمت نکند بر دل بیچارۀ فرهاد / آن کس که سخن گفتن شیرین نشِنیده ست6) از دست کمان مهرۀ ابروی تو در شهر / دل نیست که در بر چو کبوتر نتپیده ست7) در وهم نیاید که چه مطبوع درختی / پیداست که هرگز کس از این میوه نچیده ست8) سرّ قلم قدرت بی چون الهی / در روی تو چون روی ، در آیینه پدیداست9) ما از تو به غیر از تو نداریم تمنّا / حلوا به کسی دِه که محبّت نچشیده ست10) با این همه باران بلا بر سر سعدی / نشگفت اگرش خانۀ دل آب چکیده ست
Fri, 09 Dec 2022 - 08min - 286 - غزل شمارهٔ ۶۰- شب فراق که داند که تا سحر چند است
شب فراق که داند که تا سحر چند استمگر کسی که به زندان عشق در بند استگرفتم از غم دل راه بوستان گیرمکدام سرو به بالای دوست مانند است؟پیام من که رساند به یار مهرگسلکه برشکستی و ما را هنوز پیوند استقسم به جان تو گفتن طریق عزت نیستبه خاک پای تو وان هم عظیم سوگند استکه با شکستن پیمان و برگرفتن دلهنوز دیده به دیدارت آرزومند استبیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماستبه جای خاک که در زیر پایت افکندهستخیال روی تو بیخ امید بنشاندهستبلای عشق تو بنیاد صبر برکندهستعجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنیبه زیر هر خم مویت دلی پراکند استاگر برهنه نباشی که شخص بنماییگمان برند که پیراهنت گلآکند استز دست رفته نه تنها منم در این سوداچه دستها که ز دست تو بر خداوند استفراق یار که پیش تو کاه برگی نیستبیا و بر دل من بین که کوه الوند استز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلقگمان برند که سعدی ز دوست خرسند است
Fri, 09 Dec 2022 - 09min - 285 - 1) این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمده ست ؟ : یا مَلَک در صورت مردم به گفتار آمده ست ؟ 59
1) این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمده ست ؟ / یا مَلَک در صورت مردم به گفتار آمده ست ؟2) آن پری کز خَلق پنهان بود چندین روزگار / باز می بینم که در عالَم پدیدار آمده ست3) عود می سوزند یا گل می دمد در بوستان ؟ / دوستان ، یا کاروان مشکِ تاتار آمده ست ؟4) تا مرا با نقش رویَش آشنایی اوفتاد / هر چه می بینم به چشمم نقش دیوار آمده ست5) ساربانا ، یک نظر در روی آن زیبانگار / گر به جانی می دهد ، اینک خریدار آمده ست6) من دگر در خانه ننشینم اسیر و دردمند / خاصه این ساعت که گفتی گل به بازار آمده ست7) گر تو انکار نظر در آفرینش می کنی / من همی گویم که چشم از بهر این کار آمده ست8) وه که گر من باز بینم روی یار خویش را / مرده ای بینی که با دنیا دگربار آمده ست9) آنچه بر من می رود در بندت ای آرام جان / با کسی گویم که در بندی گرفتار آمده ست10) نِی که می نالد همی در مجلس آزادگان / زآن همی نالد که بر وی زخمِ بسیار آمده ست11) تا نپنداری که بعد از چشم خواب آلود تو / تا برفتی ، خوابم اندر چشم بیدار آمده ست12) سعدیا ، گر همّتی داری ، منال از جَور یار / تا جهان بوده ست ، جَور یار بر یار آمده ست
Fri, 09 Dec 2022 - 10min - 284 - اتّفاقم به سر کوی کسی افتاده ست : که در آن کوی چو من کشته بسی افتاده ست غزل ۵۸ سعدی
1) اتّفاقم به سر کوی کسی افتاده ست / که در آن کوی چو من کشته بسی افتاده ست2) خبر ما برسانید به مرغان چمن / که هم آواز شما در قفسی افتاده ست3) به دلآرام بگو : ای نَفَس باد سَحر / کار ما همچو سَحر با نَفَسی افتاده ست4) بند بر پای تحمّل چه کند گر نکند ؟ / انگبین است که در وی مگسی افتاده ست5) هیچ کس عیب هوس باختن ما نکند / مگر آن کس که به دام هوسی افتاده ست6) سعدیا ، حال پراکندۀ گوی آن داند / که همه عمر به چوگان کسی افتاده ست
Thu, 10 Nov 2022 - 10min - 283 - هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست 57
1) هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست / الحان بلبل از نَفَس دوستان توست2) چون خِضر دید آن لب جان بخش دلفریب / گفتا : که آب چشمۀ حیوان دهان توست3) یوسف به بندگیت کمر بسته بر میان / بودش یقین که مُلک ملاحت از آنِ توست4) هر شاهدی که در نظر آمد به دلبری / در دل نیافت راه که آنجا مکان توست5) هرگز نشان ز چشمۀ کوثر شنیده ای ؟ / کُاو را نشانی از دهن بی نشان توست6) از رشک آفتاب جمالت بر آسمان / هر ماه ، ماه دیدم چون ابرُوان توست7) این باد روح پرور از انفاس صبحدم / گویی مگر ز طُرّۀ عنبرفشان توست8) صد پیرهن قبا کنم از خرّمی ، اگر / بینم که دست من چو کمر در میان توست9) گفتند میهمانی عشّاق می کنی / سعدی به بوسه ای ز لبت میهمان توست
Thu, 10 Nov 2022 - 04min - 282 - 56 -47 ای کآب زندگانی من در دهان توست
1) ای کآب زندگانی من در دهان توست / تیر هلاک ظاهر من در کمان توست2) گر بُرقعی فرونگُذاری بدین جمال / در شهر ، هر که کُشته شود ، در ضَمان توست3) تشبیه روی تو نکنم من به آفتاب / کِاین مدح آفتاب نه تعظیم شأن توست4) گر یک نظر به گوشۀ چشمِ ارادتی / با ما کنی ، وگر نکنی ، حکم از آنِ توست5) هر روز خَلق را سر یاریّ و صاحبی است / ما را همین سر است که بر آستان توست6) بسیار دیده ایم درختان میوه دار / زِاین بِه ندیده ایم که در بوستان توست7) گر دست دوستان نرسد ، باغ را چه جرم ؟ / منعی که می رود ، گنه از باغبانِ توست8) بسیار در دل آمد از اندیشه ها و رفت / نقشی که آن نمی رود از دل ، نشان توست9) با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی / ای دوست ، همچنان دل من مهربان توست10) سعدی به قدر خویش تمنّای وصل کن / سیمرغ ما چه لایق زاغ آشیان توست
Wed, 28 Sep 2022 - 09min - 281 - غزل شمارهٔ ۴۹- خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
1) خرّم آن بُقعه که آرامگه یار آنجاست / راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست2) من در اینجای همین صورت بی جانم و بس / دلم آنجاست که آن دلبر عیّار آنجاست3) تنم اینجاست سقیم و دلم آنجاست مقیم / فلک اینجاست ، ولی کوکب سیّار آنجاست4) آخر ای باد صبا ، بویی اگر می آری / سوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست5) درد دل پیش که گویم ؟ غم دل با که خورم ؟ / روم آنجا که مرا محرم اسرار آنجاست6) نکند میل ، دل من به تماشای چمن / که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست7) سعدی ، این منزل ویران چه کنی ؟ جای تو نیست / رخت بربند که منزلگه احرار آنجاست
Sat, 24 Sep 2022 - 10min - 280 - سرو چمن پیش اعتدال تو پست است 45-54
1) سرو چمن پیش اعتدال تو پست است / روی تو بازار آفتاب شکسته است2) شمع فلک با هزار مشعل انجم / پیش وجودت چراغ بازنشسته است3) توبه کند مردم از گناه به شعبان / در رمضان نیز چشم های تو مست است4) این همه زورآوری و مردی و شیری / مرد ندانم که از کمند تو جَسته است5) این یکی از دوستان به تیغ تو کشته است / و آن دگر از عاشقان به تیر تو خسته است6) دیده به دل می بَرد حکایت مجنون / دیده ندارد که دل به مِهر نبسته است7) دستِ طلب داشتن ز دامن معشوق / پیشِ کسی گو کِش اختیار به دست است8) با تو چو روحانی ای تعلّق خاطر / هر که ندارد ، دَوابِ نَفس پرست است9) منکر سعدی که ذوق عشق ندارد / نیشکرش در دهان تلخ ، کَبَست است
Thu, 22 Sep 2022 - 07min - 279 - مجنون عشق را دگر امروز حالت است 46-55
https://open.spotify.com/album/2yQwSat5AbQahYeBB9GH1T?si=6eOu4-nTRsWbjwTaUVCmYg1) مجنون عشق را دگر امروز حالت است / کِاسلام دین لیلی و دیگر ضلالت است2) فرهاد را از آنچه که شیرین تُرُش کند ؟ / این را شکیب نیست ، گر آن را ملالت است3) عَذرا که نانوشته بخوانَد حدیث عشق / داند که آب دیدۀ وامق رسالت است4) مطرب همین طریق غزل گو نگاه دار / کِاین رَه که برگرفت ، به جایی دلالت است5) ای مدّعی که می گذری بر کنار آب / ما را که غرقه ایم ، ندانی چه حالت است ؟6) زِاین در کجا رویم ؟ که ما را به خاک او / وُ او را به خون ما که بریزد ، حوالت است7) گر سر قَدم نمی کنمش ، پیش اهل دل / سر بر نمی کنم ، که مقام خجالت است8) جز یاد دوست هر چه کنی ، عمر ضایع است / جز سرّ عشق هر چه بگویی ، بطالت است9) ما را دگر معامله با هیچ کس نماند / بیعی که بی حضور تو کردم ، اقالت است10) از هر جفات بوی وفایی همی دهد / در هر تعنّتیت هزار استمالت است11) سعدی ، بشُوی لوح دل از نقش غیر او / علمی که ره به حق ننُماید ، جهالت است
Wed, 21 Sep 2022 - 09min - 278 - آن ماه دو هفته در نقاب است ؟ 44-52
1) آن ماه دو هفته در نقاب است ؟ / یا حوریِ دست در خضاب است ؟2) وآن وسمه بر ابروان دلبند ؟ / یا قوس قُزَح بر آفتاب است ؟***3) سیلاب ز سر گذشت یارا / زاندازه به در مبَر جفا را4) بازآی که از غم تو ما را / چشمی و هزار چشمه آب است***5) تندی و جفا و زشت خویی / هر چند که می کنی ، نکویی6) فرمان برمت به هر چه گویی / جان بر لب و چشم بر خطاب است***7) ای روی تو از بهشت بابی / دل بر نمک لبت کبابی8) گفتم بزنم بر آتش آبی / وِاین آتش دل نه جای اب است***9) صبر از تو کسی نیاورَد تاب / چشمم ز غمت نمی بَرد خواب10) شک نیست که بر مَمّر سیلاب / چندانکه بنا کنی ، خراب است***11) ای شهرۀ شهر و فتنۀ خیل / فی مَنظَرِکِ النَّهارُ وَالّیل12) هر کُاو نکند به صورتت میل / در صورت آدمی دَواب است***13) ای داروی دلپذیر دردم / اقرار به بندگیت کردم14) دانی که من از تو برنگردم / چندانکه خطا کنی ، صواب است***15) گرچه تو امیر و ، ما اسیریم / گرچه تو بزرگ و ، ما حقیریم16) گرچه تو غنی و ، ما فقیریم / دلداری دوستان ثواب است***17) ای سروِ روان و گل بن نو / مه پیکر آفتاب پرتو18) بستان و بِده ، بگوی و بشنو / شب های چنین نه وقت خواب است***19) امشب شب خلوت است تا روز / ای طالع سعد و بخت فیروز20) شمعی به میان ما برافروز / یا شمع مکُن که ماهتاب است***21) ساقی ، قَدَحی قلندری وار / در دِه به معاشران هشیار22) دیوانه به حال خویش بگذار / کِاین مستی ما نه از شراب است***23) باد است غرور زندگانی / برق است لوامع جوانی24) دریاب دَمی که می توانی / بشتاب که عمر در شتاب است***25) این گرسنه گرگ بی ترّحم / خود سیر نمی شود ز مردم26) ابنای زمان ، مثال گندم / وِاین دَورِ فلک چو آسیاب است***27) سعدی ، تو نه مرد وصلِ اویی / تا لاف زنی و قرب جویی28) ای تشنه ، به خیره چند پویی ؟ / کِاین ره که تو می روی ، سراب است
Mon, 19 Sep 2022 - 17min - 277 - آن نه زلف است و بُناگوش ، که روز است و شب است43-51
https://open.spotify.com/track/2UQxlxxKVzzTEoU8r2IxCe?si=db175b51923240ebhttps://open.spotify.com/track/6POyZYp7epw3jIxlUteutE?si=1d9e877727e74fb21) آن نه زلف است و بُناگوش ، که روز است و شب است / وآن نه بالای صنوبر ، که درخت رُطَب است2) نه دهانی است که در وهم سخندان آید / مگر اندر سخن آیی و ، بداند که لب است3) آتش روی تو زِاین گونه که در خَلق گرفت / عجب از سوختگی نیست ، که خامی عجب است4) آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار / هر گیاهی که به نوروز نجنبد ، حَطَب است5) جنبشِ سرو ، تو پنداری که از باد صباست ؟ / نه ، که از نالۀ مرغان چمن در طَرَب است6) هر کسی را به تو این میل نباشد که مرا / کآفتابی تو و ، کوتاه نظر مرغ شب است7) خواهم اندر طلبت عمر به پایان آورد / گرچه راهم نه به اندازۀ پای طلب است8) هر قضایی سببی دارد و ، من در غم دوست / اجلم می کُشد و درد فراقش سبب است9) سخن خویش به بیگانه نمی یارم گفت / گِله از دوست به دشمن نه طریق ادب است10) لیکن این حال محال است که پنهان مانَد / تو زره می دری و ، پردۀ سعدی قَصَب است
Mon, 19 Sep 2022 - 12min - 276 - عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست 42-50
https://open.spotify.com/track/5XVnhnebazH0a9QJpsUHgb?si=b790332aeb194b3a1) عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست / کآن که عاشق شد ، از او حکم سلامت برخاست2) هر که با شاهد گل روی به خلوت بنِشست / نتوانَد ز سر راه ملامت برخاست3) که شنیدی که برانگیخت سمند غم عشق / که نه اندر عقبش گَرد ندامت برخاست ؟4) عشق غالب شد و از گوشه نشینان صلاح / نام مستوری و ناموس کرامت برخاست5) در گلستانی کآن گل بن خندان بنِشست / سرو آزاد به یک پایِ غرامت برخاست6) گل صد برگ ندانم به چه رونق بشِکفت ؟ / یا صنوبر به کدامین قد و قامت برخاست ؟7) دی زمانی به تکلّف برِ سعدی بنِشست / فتنه بنشست ، چو برخاست ، قیامت برخاست
Thu, 15 Sep 2022 - 08min - 275 - صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست 41
https://open.spotify.com/track/0a5oP4OSMZIMXTndA9hv8B?si=c38679c005ed4fb2صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاستچارهٔ عشق احتمال شرط محبت وفاستمالک رد و قبول هر چه کند پادشاستگر بزند حاکم است ور بنوازد رواستگر چه بخواند هنوز دست جزع بر دعاستور چه براند هنوز روی امید از قفاستبرق یمانی بجست باد بهاری بخاستطاقت مجنون برفت خیمهٔ لیلی کجاستغفلت از ایام عشق پیش محقق خطاستاول صبح است خیز کآخر دنیا فناستصحبت یار عزیز حاصل دور بقاستیک دمه دیدار دوست هر دو جهانش بهاستدرد دل دوستان گر تو پسندی رواستهر چه مراد شماست غایت مقصود ماستبنده چه دعوی کند حکم خداوند راستگر تو قدم مینهی تا بنهم چشم راستاز در خویشم مران کاین نه طریق وفاستدر همه شهری غریب در همه ملکی گداستبا همه جرمم امید با همه خوفم رجاستگر درم ما مس است لطف شما کیمیاستسعدی اگر عاشقی میل وصالت چراستهر که دل دوست جست مصلحت خود نخواست
Thu, 15 Sep 2022 - 20min - 274 - صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست 41-48
https://open.spotify.com/track/6lb08CGS9nNieBDBxkvJlI?si=d9722469c85945eaصبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاستچارهٔ عشق احتمال شرط محبت وفاستمالک رد و قبول هر چه کند پادشاستگر بزند حاکم است ور بنوازد رواستگر چه بخواند هنوز دست جزع بر دعاستور چه براند هنوز روی امید از قفاستبرق یمانی بجست باد بهاری بخاستطاقت مجنون برفت خیمهٔ لیلی کجاستغفلت از ایام عشق پیش محقق خطاستاول صبح است خیز کآخر دنیا فناستصحبت یار عزیز حاصل دور بقاستیک دمه دیدار دوست هر دو جهانش بهاستدرد دل دوستان گر تو پسندی رواستهر چه مراد شماست غایت مقصود ماستبنده چه دعوی کند حکم خداوند راستگر تو قدم مینهی تا بنهم چشم راستاز در خویشم مران کاین نه طریق وفاستدر همه شهری غریب در همه ملکی گداستبا همه جرمم امید با همه خوفم رجاستگر درم ما مس است لطف شما کیمیاستسعدی اگر عاشقی میل وصالت چراستهر که دل دوست جست مصلحت خود نخواست
Thu, 15 Sep 2022 - 09min - 273 - سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست 40--47
https://open.spotify.com/track/1jw47GAi2I7uFybXUktYW1?si=cba095a3832343711) سلسلۀ موی دوست حلقۀ دام بلاست / هر که در این حلقه نیست ، فارغ از این ماجراست2) گر بزنندم به تیغ در نظرش بی دریغ / دیدن او یک نظر صد چو مَنَش خون بهاست3) گر برود جان ما در طلب وصل دوست / حیف نباشد که دوست دوستر از جان ماست4) دعوی عشّاق را شرع نخواهد بیان / گونۀ زردش دلیل ، نالۀ زارش گواست5) مایۀ پرهیزگار قوّت صبر است و عقل / عقل ، گرفتار عشق ، صبر ، زبون هواست6) دلشدۀ پای بند ، گردن جان در کمند / زَهرۀ گفتار نه کِاین چه سبب وآن چراست ؟7) مالکِ مُلک وجود ، حاکم ردّ و قبول / هر چه کند جَور نیست ، ور تو بنالی جفاست8) تیغ برآر از نیام ، زهر برافکن به جام / کز قِبَل ما قبول ، وز طرف ما رضاست9) گر بنوازی به لطف ، ور بگُدازی به قهر / حکم تو بر من روان ، زجر تو بر من رواست10) هر که به جَور رقیب یا به جفای حبیب / عهد فرامش کند ، مدّعی بی وفاست11) سعدی ، از اخلاق دوست ، هر چه برآید نکوست / گو همه دشنام گو کز لب شیرین
Wed, 14 Sep 2022 - 09min - 272 - بوی گل و بانگ مرغ برخاست 44-39
خوانش غزل از بانو آزاده سلوکیhttps://open.spotify.com/track/1mnHdt7Bb2UoVyNBfzJo5q?si=c7fc6cc4fec0409fبوی گل و بانگ مرغ برخاستهنگام نشاط و روز صحراستفراش خزان ورق بیفشاندنقاش صبا چمن بیاراستما را سر باغ و بوستان نیستهر جا که تویی تفرج آن جاستگویند نظر به روی خوباننهیست نه این نظر که ما راستدر روی تو سر صنع بی چونچون آب در آبگینه پیداستچشم چپ خویشتن برآرمتا چشم نبیندت به جز راستهر آدمیی که مهر مهرتدر وی نگرفت سنگ خاراستروزی تر و خشک من بسوزدآتش که به زیر دیگ سوداستنالیدن بیحساب سعدیگویند خلاف رای داناستاز ورطه ما خبر نداردآسوده که بر کنار دریاست
Tue, 13 Sep 2022 - 11min - 271 - اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست.38
https://open.spotify.com/track/7IyapoY5rIaYNHOBQBOphb?si=15d51e00190e4a71اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماستمراد خویش دگرباره من نخواهم خواستاگر قبول کنی ور برانی از بر خویشخلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماستمیان عیب و هنر پیش دوستان کریمتفاوتی نکند چون نظر به عین رضاستعنایتی که تو را بود اگر مبدل شدخلل پذیر نباشد ارادتی که مراستمرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردنکه هر چه دوست پسندد به جای دوست رواستاگر عداوت و جنگ است در میان عربمیان لیلی و مجنون محبت است و صفاستهزار دشمنی افتد به قول بدگویانمیان عاشق و معشوق دوستی برجاستغلام قامت آن لعبت قباپوشمکه در محبت رویش هزار جامه قباستنمیتوانم بی او نشست یک ساعتچرا که از سر جان بر نمیتوانم خاستجمال در نظر و شوق همچنان باقیگدا اگر همه عالم بدو دهند گداستمرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیستوگر کنند ملامت نه بر من تنهاستهر آدمی که چنین شخص دلستان بیندضرورت است که گوید به سرو ماند راستبه روی خوبان گفتی نظر خطا باشدخطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاستخوش است با غم هجران دوست سعدی راکه گر چه رنج به جان میرسد امید دواستبلا و زحمت امروز بر دل درویشاز آن خوش است که امید رحمت فرداست
Mon, 12 Sep 2022 - 12min - 270 - دیر آمدی ای نگار سرمست 37
https://open.spotify.com/track/2cEMGVZD0Hsr0dgu92kUtr?si=40a8aa32d4a34e601) دیر آمدی ای نگارِ سرمست / زودت ندهیم دامن از دست2) بر آتش عشقت آب تدبیر / چندانکه زدیم ، بازننشست3) از رأی تو سر نمی توان تافت / وز روی تو در نمی توان بست4) از پیشِ تو راهِ رفتنم نیست / چون ماهیِ اوفتاده در شَست5) سودای لب شِکردهانان / بس توبۀ صالحان که بشکست6) ای سرو بلند بوستانی / در پیشِ درختِ قامتت پَست7) بیچاره کسی که از تو بُبرید / آسوده تنی که با تو پیوست8) چشمت به کرشمه خونِ من ریخت / وز قتلِ خطا چه غم خورَد مست ؟9) سعدی ، ز کمندِ خوب رویان / تا جان داری نمی توان جَست10) ور سر ننهی در آستانش / دیگر چه کنی ، دری دگر هست ؟
Fri, 09 Sep 2022 - 07min - 269 - چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست 36
https://open.spotify.com/track/1rG4Jdr0pMO8lRlL3MAnWY?si=8f535c1b5d0e41cb چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مستکه نیستم خبر از هر چه در دو عالم هستدگر به روی کسم دیده بر نمیباشدخلیل من همه بتهای آزری بشکستمجال خواب نمیباشدم ز دست خیالدر سرای نشاید بر آشنایان بستدر قفس طلبد هر کجا گرفتاریستمن از کمند تو تا زندهام نخواهم جستغلام دولت آنم که پای بند یکیستبه جانبی متعلق شد از هزار برستمطیع امر توام گر دلم بخواهی سوختاسیر حکم توام گر تنم بخواهی خستنماز شام قیامت به هوش بازآیدکسی که خورده بود می ز بامداد الستنگاه من به تو و دیگران به خود مشغولمعاشران ز می و عارفان ز ساقی مستاگر تو سرو خرامان ز پای ننشینیچه فتنهها که بخیزد میان اهل نشستبرادران و بزرگان نصیحتم مکنیدکه اختیار من از دست رفت و تیر از شستحذر کنید ز باران دیده سعدیکه قطره سیل شود چون به یک دگر پیوستخوش است نام تو بردن ولی دریغ بوددر این سخن که بخواهند برد دست به دست
Thu, 08 Sep 2022 - 17min - 268 - بی تو حرام است به خلوت نشست 35
https://open.spotify.com/track/7u2NiFFsTpjzAzgR1JJLtI?si=1b540e2f89a84118 بی تو حرام است به خلوت نشستحیف بود در به چنین روی بستدامن دولت چو به دست اوفتادگر بهلی بازنیاید به دستاین چه نظر بود که خونم بریختوین چه نمک بود که ریشم بخستهر که بیفتاد به تیرت نخاستوان که درآمد به کمندت نجستما به تو یک باره مقید شدیممرغ به دام آمد و ماهی به شستصبر قفا خورد و به راهی گریختعقل بلا دید و به کنجی نشستبار مذلت بتوانم کشیدعهد محبت نتوانم شکستوین رمقی نیز که هست از وجودپیش وجودت نتوان گفت هستهرگز اگر راه به معنی بردسجده صورت نکند بت پرستمستی خمرش نکند آرزوهر که چو سعدی شود از عشق مست
Thu, 08 Sep 2022 - 13min - 267 - چه دل ها بردی ای ساقی به ساقِ فتنه انگیزت 34
https://open.spotify.com/track/46PRNElH6dUiuCTG4WWlPH?si=17257e97a81b48ab1) چه دل ها بردی ای ساقی به ساقِ فتنه انگیزت / دریغا ، بوسه چندی بر زنخدانِ دلآویزت2) خدنگِ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی ؟ / سپر انداخت عقل از دست ناوک های خونریزت3) برآمیزی و بگریزیّ و بنماییّ و بربایی / فغان از قهرِ لطف اندود و زهرِ شکّرآویزت4) لبِ شیرینت ار شیرین بدیدی در سخن گفتن / بر او شُکرانه بودی گر بدادی مُلکِ پرویزت5) جهان از فتنه و آشوب یک چندی برآسودی / اگر نه روی شهرآشوب و چشم فتنه انگیزت6) دگر رغبت کجا مانَد کسی را سوی هشیاری / چو بیند دست در آغوش مستان سَحرخیزت ؟7) دمادم درکش ای سعدی ، شرابِ صِرف و دَم درکش / که با مستان مجلس در نگیرد زهد و پرهیزت
Sun, 04 Sep 2022 - 08min - 266 - مپندار از لبِ شیرین عبارت 33
https://open.spotify.com/track/46PRNElH6dUiuCTG4WWlPH?si=89067a27544640041) مپندار از لبِ شیرین عبارت / که کامی حاصل آید بی مرارت2) فِراق افتد میانِ دوستداران / زیان و سود باشد در تجارت3) یکی را چون ببینی کُشتۀ دوست / به دیگر دوستانش دِه بشارت4) ندانم هیچ کس در عهد حُسنت / که با دل باشد ، الّا بی بصارت5) مرا آن گوشۀ چشمِ دلآویز / به کُشتن می کند گویی اشارت6) گر آن حلوا به دستِ صوفی اُفتد / خداترسی نباشد روز غارت7) عجب دارم درونِ عاشقان را / که پیراهن نمی سوزد حرارت8) جمال دوست چندان سایه انداخت / که سعدی ناپدید است از حقارت
Sat, 03 Sep 2022 - 11min - 265 - بنده وار آمدم به زنهارت 32
https://open.spotify.com/album/4szxDsvECN1wBHXSdrTzEz?si=FuuPpzMeRBqLKMlKMZzIKg1) بنده وار آمدم به زنهارت / که ندارم سِلاحِ پیکارت2) متّفق می شوم که دل ندهم / معتقد می شوم دگربارت3) مشتری را بهای روی تو نیست / من بدین مفلسی خریدارت4) غیرتم هست و اقتدارم نیست / که بپوشم ز چشم اغیارت5) گر چه بی طاقتم چو مورِ ضعیف / می کُشم نَفس و می کَشم بارت6) نه چنان در کمند پیچیدی / که مُخلَّص شود گرفتارت7) من هم اوّل که دیدمت گفتم : / حذر از چشمِ مستِ خونخوارت8) دیده شاید که بی تو بر نکند / تا نبیند فراق دیدارت9) تو ملولی و دوستان ، مشتاق / تو گریزان و ، ما طلبکارت10) چشم سعدی به خواب بیند خواب / که ببستی به چشم سحّارت11) تو بدین هر دو چشم خواب آلود / چه غم از چشم های بیدارت ؟
Sat, 03 Sep 2022 - 11min - 264 - 31 دوست دارم که بپوشی رُخِ همچون قمرت
آوا: صنمhttps://open.spotify.com/track/3A68DS8uHdHU67JniDqL6G?si=4e00101cbddb45cc1) دوست دارم که بپوشی رُخِ همچون قمرت / تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت2) جرم بیگانه نباشد ، که تو خود صورت خویش / گر در آیینه ببینی ، برود دل ز بَرت3) جای خنده ست سخن گفتن شیرین پیشت/ کآب شیرین چو بخندی ، برود از شکرت4) راهِ آهِ سَحر از شوق نمی یارم داد / تا نباید که بشوراند خوابِ سَحرت5) هیچ پیرایه زیادت نکند حُسنِ تو را / هیچ مشّاطه نیاراید از این خوبترت6) بارها گفته ام این روی به هر کس منمای / تا تأمّل نکند دیدۀ هر بی بَصرت7) باز گویم نه که این صورت و معنی که تو راست / نتَواند که ببیند مگر اهلِ نظرت8) راه صد دشمنم از بهرِ تو می باید داد / تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت9) آنچنان سخت نیاید سرِ من گر برود / نازنینا که پریشانیِ مویی ز سَرت10) غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی / زحمتِ خویش نمی خواهد بر رهگذرت
Fri, 02 Sep 2022 - 12min - 263 - کهن شود همه کس را به روزگار ارادت30
https://open.spotify.com/track/1sqNgawqP1CSAdv0O4ifGY?si=f50a1b56018c4073 کهن شود همه کس را به روزگار ارادتمگر مرا که همان عشق اولست و زیادتگرم جواز نباشد به پیشگاه قبولتکجا روم که نمیرم بر آستان عبادتمرا به روز قیامت مگر حساب نباشدکه هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادتشنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفانتبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادتگرم به گوشه چشمی شکسته وار ببینیفلک شوم به بزرگی و مشتری به سعادتبیایمت که ببینم کدام زهره و یاراروم که بی تو نشینم کدام صبر و جلادتمرا هرآینه روزی تمام کشته ببینیگرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادتاگر جنازه سعدی به کوی دوست برآرندزهی حیات نکونام و رفتنی به شهادت
Wed, 31 Aug 2022 - 08min - 262 - 28 چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
https://open.spotify.com/album/5BLbZ3PRCTJ5yJEiv49n6a?si=LlzdOQVgQ2OoKKfHcMTaQQ1) چه فتنه بود که حُسنِ تو در جهان انداخت / که یک دَم از تو نظر بر نمی توان انداخت ؟2) بلایِ غمزۀ نامهربانِ خونخوارت / چه خون که در دلِ یارانِ مهربان انداخت ؟3) ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم / که روزگار حدیثِ تو در میان انداخت4) نه باغ ماند و نه بستان ، که سرو قامتِ تو / برُست و ولوله در باغ و بوستان انداخت5) تو دوستی کن و از دیده مفکنم ، زنهار / که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت6) به چشم های تو کآن چشم کز تو برگیرند / دریغ باشد بر ماهِ آسمان انداخت7) همین حکایت روزی به دوستان برسد / که سعدی از پیِ جانان برفت و جان انداخت
Sun, 28 Aug 2022 - 07min - 261 - معلمت همه شوخی و دلبری آموخت 29
https://open.spotify.com/track/0XaGjH3Je671hJfZHcy8uf?si=33034b4ecab341fa1) معلّمت همه شوخیّ و دلبری آموخت / جفا و ناز و عِتاب و ستمگری آموخت2) غلامِ آن لبِ ضحّاک و چشمِ فتّانم / که کیدِ سِحر به ضحّاک و سامری آموخت3) تو بت چرا به معلّم روی ؟ که بتگر چین / به چین زلف تو آید به بتگری آموخت4) هزار بلبل دستان سرای عاشق را / بباید از تو سخن گفتن دری آموخت5) برفت رونق بازار آفتاب و قمر / از آنکه ره به دکان تو مشتری آموخت6) همه قبیلۀ من عالِمانِ دین بودند / مرا معلّمِ عشق تو شاعری آموخت7) مرا به شاعری آموخت روزگار ، آنگه / که چشم مستِ تو دیدم که ساحری آموخت8) مگر دهان تو آموخت تنگی از دلِ من / وجودِ من ز میانِ تو لاغری آموخت9) بلای عشق تو بنیادِ زهد و بیخِ وَرَع / چنان بکند که صوفی قلندری آموخت10) دگر نه عزمِ سیاحت کند نه یادِ وطن / کسی که بر سرِ کویت مجاوری آموخت11) من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و رَوِش / ندیده ام ، مگر این شیوه از پری آموخت12) به خونِ خلق فرو برده پنجه کِاین حنّاست / ندانمش که به قتل که شاطری آموخت ؟13) چنین بگویم از این پس که مرد بتواند / در آبِ دیدۀ سعدی شناوری آموخت
Thu, 25 Aug 2022 - 13min - 260 - متناسبند و موزون حرکات دلفریبت 27
https://open.spotify.com/track/6WkaZHSiPTEqeszikicaR1?si=ce8ec577505c4e8cمتناسبند و موزون حرکات دلفریبتمتوجه است با ما سخنان بی حسیبتچو نمیتوان صبوری ستمت کشم ضروریمگر آدمی نباشد که برنجد از عتیبتاگرم تو خصم باشی نروم ز پیش تیرتوگرم تو سیل باشی نگریزم از نشیبتبه قیاس درنگنجی و به وصف درنیاییمتحیرم در اوصاف جمال و روی و زیبتاگرم برآورد بخت به تخت پادشاهینه چنان که بنده باشم همه عمر در رکیبتعجب از کسی در این شهر که پارسا بماندمگر او ندیده باشد رخ پارسافریبتتو برون خبر نداری که چه میرود ز عشقتبه درآی اگر نه آتش بزنیم در حجیبتتو درخت خوب منظر همه میوهای ولیکنچه کنم به دست کوته که نمیرسد به سیبتتو شبی در انتظاری ننشستهای چه دانیکه چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبتتو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازیبگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت
Mon, 22 Aug 2022 - 06min - 259 - ماهرویا! روی خوب از من متاب26
https://open.spotify.com/track/03b5kfZE4bA35x05BNN8a2?si=d1a54f02e7d4472aماهرویا! روی خوب از من متاببی خطا کشتن چه میبینی صوابدوش در خوابم در آغوش آمدیوین نپندارم که بینم جز به خواباز درون سوزناک و چشم ترنیمهای در آتشم نیمی در آبهر که بازآید ز در پندارم اوستتشنه مسکین آب پندارد سرابناوکش را جان درویشان هدفناخنش را خون مسکینان خضاباو سخن میگوید و دل میبردو او نمک میریزد و مردم کبابحیف باشد بر چنان تن پیرهنظلم باشد بر چنان صورت نقابخوی به دامان از بناگوشش بگیرتا بگیرد جامهات بوی گلابفتنه باشد شاهدی شمعی به دستسرگران از خواب و سرمست از شراببامدادی تا به شب رویت مپوشتا بپوشانی جمال آفتابسعدیا گر در برش خواهی چو چنگگوشمالت خورد باید چون رباب
Mon, 22 Aug 2022 - 08min - 258 - ما را همه شب نمیبرد خواب 25
https://open.spotify.com/track/38Y6R0vFZS7PJG46zFhmDi?si=8e6e6982e0214a24ما را همه شب نمیبرد خوابای خفته روزگار دریابدر بادیه تشنگان بمردندوز حله به کوفه میرود آبای سخت کمان سست پیماناین بود وفای عهد اصحابخار است به زیر پهلوانمبی روی تو خوابگاه سنجابای دیده عاشقان به رویتچون روی مجاوران به محرابمن تن به قضای عشق دادمپیرانه سر آمدم به کُتّابزهر از کف دست نازنیناندر حلق چنان رود که جُلّابدیوانه کوی خوبرویاندردش نکند جفای بوابسعدی نتوان به هیچ کشتناِلّا به فراق روی احباب
Mon, 22 Aug 2022 - 06min - 257 - وقتی دل سودایی میرفت به بستانها 24d
https://open.spotify.com/track/732HgEL8jkpIdhhc5v5ihZ?si=a6511cdc512a4bc3 وقتی دل سودایی میرفت به بستانهابی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانهاگه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گلبا یاد تو افتادم از یاد برفت آنهاای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبهاوی شور تو در سرها وی سر تو در جانهاتا عهد تو دربستم عهد همه بشکستمبعد از تو روا باشد نقض همه پیمانهاتا خار غم عشقت آویخته در دامنکوته نظری باشد رفتن به گلستانهاآن را که چنین دردی از پای دراندازدباید که فروشوید دست از همه درمانهاگر در طلبت رنجی ما را برسد شایدچون عشق حرم باشد سهل است بیابانهاهر تیر که در کیش است گر بر دل ریش آیدما نیز یکی باشیم از جمله قربانهاهر کاو نظری دارد با یار کمان ابروباید که سپر باشد پیش همه پیکانهاگویند مگو سعدی چندین سخن از عشقشمیگویم و بعد از من گویند به دورانها
Fri, 19 Aug 2022 - 14min - 256 - رفتیم ، اگر ملول شدی از نشستِ ما : فرمای خدمتی که برآید ز دستِ ما23
https://open.spotify.com/track/3ktcbNllachaPzXtFU1oPI?si=e34b610a7a764b3b1) رفتیم ، اگر ملول شدی از نشستِ ما / فرمای خدمتی که برآید ز دستِ ما2) برخاستیم و ، نقشِ تو در نَفسِ ما چنانک / هر جا که هست ، بی تو نباشد نشستِ ما3) با چون خودی درافکن ، اگر پنجه می کنی / ما خود شکسته ایم ، چه باشد شکست ما ؟4) جرمی نکرده ام که عقوبت کند ، ولیک / مردم به شرع می نکُشد تُرکِ مست را5) شکر خدای بود که آن بُت وفا نکرد / باشد که توبه اس بکند بت پرستِ ما6) سعدی ، نگفتمت که به سروِ بلند او / مشکل توان رسید به بالای پستِ ما
Tue, 16 Aug 2022 - 04min - 255 - 22 من بدین خوبیّ و زیبایی ندیدم روی را : وِاِین ولّاویزیّ و دلبندی نباشد موی راd
با صدای خانم دکتر مهتاب حاجیمحمدی1) من بدین خوبیّ و زیبایی ندیدم روی را / وِاِین ولّاویزیّ و دلبندی نباشد موی را2) روی اگر پنهان کند سنگین دل و سیمین بدن / مُشک ، غمّاز است ، نَتواند نهفتن بوی را3) ای موافق صورت و معنی که تا چشم من است / از تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را4) گر به سر می گردم از بیچارگی ، عیبم مکن / چون تو چوگان می زنی ، جرمی نباشد گوی را5) هر که را وقتی دَمی بوده ست و دردی سوخته ست / دوست دارد نالۀ مستان و ها یا هوی را6) ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق / کنج خلوت ، پارسایان سلامت جوی را7) بوستان را هیچ دیگر درنمی یابد به حُسن / بلکه سروی چون تو می باید کنار جوی را8) ای گلِ خوشبوی ، اگر صد قرن باز آید بهار / مثلِ من دیگر نبینی بلبلِ خوش گوی را9) سعدیا ، گر بوسه بر دستش نمی یاری نهاد / چاره آن دانم که در پایش بمالی روی را
Fri, 12 Aug 2022 - 07min - 254 - 21تفاوتی نکند قدرِ پادشایی را : که التفات کند کمترین گدایی را
1) تفاوتی نکند قدرِ پادشایی را / که التفات کند کمترین گدایی را2) به جانِ دوست که دشمن بدین رضا ندهد / که در به روی ببندند آشنایی را3) مگر حلال نباشد که بندگان ملوک / ز خیلِ خانه برانند بی نوایی را4) وگر تو جور کنی ، رای ما دگر نشود / هزار شُکر بگویم هر جفایی را5) همه سلامت نَفس آرزو کند مردم / خلافِ من که به جان می خَرم بلایی را6) حدیثِ عشق نداند کسی که در همه عُمر / به سَر نکوفته باشد درِ سرایی را7) خیال در همه عالَم برفت و باز آمد / که از حضورِ تو خوشتر ندید جایی را8) سری به صحبتِ بیچارگان فرود آور / همین قدَر که ببوسند خاکِ پایی را9) قبای خوشتر از این در بدن تواند بود / بدن نیفتد از این خوبتر قبایی را10) اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حُسن / دگر نبینی در پارس پارسایی را11) منه به جانِ تو بارِ فراق بر دلِ ریش / که پشّه ای نَبَرد سنگِ آسیایی را12) دگر به دست بیاید چو من وفاداری / که تَرک می ندهم عهد بی وفایی را13) دعای سعدی اگر بشنوی ، زیان نکنی / که یحتمل که اجابت بُوَد دعایی را
Thu, 11 Aug 2022 - 09min - 253 - لاابالی چه کند دفتر دانایی را ؟ 20
1) لاابالی چه کند دفتر دانایی را ؟ / طاعت وعظ نباشد سرِ سودایی را2) آب را قول تو با آتش اگر جمع کند / نتواند که کند عشق و شکیبایی را3) دیده را فایده آن است که دلبر بیند / ور نبیند ، چه بُوَد فایده بینایی را ؟4) عاشقان را چه غم از سرزنشِ دشمن و دوست ؟ / یا غمِ دوست خورد یا غمِ رسوایی را5) همه دانند که من سبزۀ خط دارم دوست / نه چو دیگر حَیَوان سبزۀ صحرایی را6) من همان روز دل و صبر به یغما دادم / که مقیّد شدم آ دلبر یغمایی را7) سرو بگذار که قدّیّ و قیامی دارد / گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را8) گر برانی نرود ، ور برود بازآید / ناگزیر است مگس دکّۀ حلوایی را9) بر حدیثِ من و حُسنِ تو نیفزاید کس / حد همین است سخندانی و زیبایی را10) سعدیا ، نوبتی امشب دُهُلِ صبح نکوفت ؟ / یا مگر روز نباشد شب تنهایی را ؟
Mon, 08 Aug 2022 - 14min - 252 - کمانِ سخت که داد آن لطیف بازو را ؟ 19
1) کمانِ سخت که داد آن لطیف بازو را ؟ / که تیرِ غمزه تمام است صیدِ آهو را2) هزار صیدِ دلت پیش تیر باز آید / برین صفت که تو داری کمانِ ابرو را3) تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی / که روز معرکه بر خود زره کنی مو را4) دیار هند و اقالیم تُرک بسپارند / چو چشم تُرک تو بینند و زلف هندو را5) مغان که خدمتِ بت می کنند در فَرخار / ندیده اند مگر دلبران بت رو را6) حصار قلعۀ باغی به منجنیق مده / به بام قصر برافکن کمند گیسو را7) مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمر / چنین اسیر گرفتی که باز تیهو را8) لبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشم / سخن بگفتی و ، قیمت برفت لؤلو را9) بهای روی تو بازارِ ماه و خور بشکست / چنانکه معجز موسی طلسم جادو را10) به رنج بُردن بیهوده گنج نتوان بُرد / که بخت راست فضیلت ، نه زور بازو را11) به عشق روی نکو ، دل کسی دهد سعدی / که احتمال کند خوی زشت نیکو را
Mon, 08 Aug 2022 - 07min - 251 - ساقی بده آن کوزۀ یاقوت روان را 18
1) ساقی بده آن کوزۀ یاقوت روان را / یاقوت چه ارزد ؟ بده آن قوتِ روان را2) اوّل ، پدرِ پیر خورَد رَطلِ دَمادَم / تا مدّعیان هیچ نگویند جوان را3) تا مست نباشی ، نبَری بارِ غمِ یار / آری ، شتر مست کشد بار گران را4) ای روی تو آرامِ دلِ خَلقِ جهانی / بیرون تو شاید که نبینند جهان را5) در صورت و معنی که تو داری ، چه توان گفت ؟ / حُسنِ تو ز تحسین تو بسته ست زبان را6) آنک عسل اندوخته دارد مگس نَحل / شهد لب شیرین تو زنبورِ میان را7) زِاین دست که دیدار تو دل می بَرد از دست / ترسم نبَرم عاقبت از دستِ تو جان را8) یا تیرِ هلاکم بزنی بر دلِ مجروح / یا جان بدهم تا بدهی تیرِ امان را9) و آنگه که به تیرم زنی ، اوّل خبرم ده / تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را10) سعدی ز فراق تو نه آن رنج کشیده ست / کز شادی وصلِ تو فرامش کند آن را11) ور نیز جراحت به دوا بازِ هم آید / از جایِ جراحت نتَوان بُرد نشان را
Mon, 08 Aug 2022 - 06min - 250 - چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را ؟ 17
با صدای خانم دکتر ژاله افشار1) چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را ؟ / چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را ؟2) سروِ بالایِ کمان ابرو اگر تیر زند / عاشق آن است که بر دیده نهد پیکان را3) دستِ من گیر که بیچارگی از حد بگُذشت / سرِ من دار که در پای تو ریزم جان را4) کاشکی پرده برافتادی از آن مَنظرِ حُسن / تا همه خلق ببینند نگارستان را5) همه را دیده در اوصافِ تو حیران ماندی / تا دگر عیب نگویند منِ حیران را6) لیکن آن نقش که در روی تو ، من می بینم / همه را دیده نباشد که ببینند آن را7) چشمِ گریانِ مرا حال بگفتم به طبیب / گفت : یک بار ببوس آن دهنِ خندان را8) گفتم : آیا که در این درد بخواهم مُردن ؟ / که محال است که حاصل کنم این درمان را9) پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم / غایت جهل بُوَد مشت زدن سِندان را10) سعدی از سرزنشِ خَلق نترسد ، هیهات / غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را ؟11) سَر بِنِه گر سر میدان ارادت داری / ناگزیر است که گویی بُوَد این میدان را
Sun, 07 Aug 2022 - 06min - 249 - 16- تا بُوَد بارِ غمت بر دلِ بی هوش ، مرا
https://open.spotify.com/album/6z3EmTZIWYX2Aea1TrosNv?si=Vu9FHZeAR9qbUJRNo8t73A1) تا بُوَد بارِ غمت بر دلِ بی هوش ، مرا / سوزِ عشقت نَنِشاند ز جگر ، جوش ، مرا2) نگذرد یادِ گل و سنبلم اندر خاطر / تا به خاطر بُوَد آن زلف و بُناگوش ، مرا3) شربتی تلخ تر از زهرِ فراقت باید / تا کند لذّتِ وصلِ تو فراموش ، مرا4) هر شبم با غمِ هجرانِ تو سر بر بالین / روزی ار با تو نشد دست در آغوش ، مرا5) بی دهانِ تو اگر صَد قَدَحِ نوش دهند / به دهانِ تو که زهر آید از آن نوش ، مرا6) سعدی اندر کفِ جلّاد غمت می گوید : / بنده ام بنده ، به کُشتن ده و مفروش مرا
Sun, 07 Aug 2022 - 05min - 248 - غزل شماره 15
1) برخیز تا یک سو نهیم این دلقِ ازرق فام را / بر باد قلّاشی دهیم این شرکِ تقوا نام را2) هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود / توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را3) مِی با جوانان خوردنم باری ، تمنّا می کند / تا کودکان در پی فتند این پیرِ دُردآشام را4) از مایۀ بیچارگی قِطمیر مردم می شود / ماخولیای مهتری سگ می کند بَلعام را5) زِاین تنگنایِ خلوتم خاطر به صحرا می کشد / کز بوستان بادِ سحر خوش می دهد پیغام را6) غافل مباش ار عاقلی ، دریاب اگر صاحب دلی / باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایّام را7) جایی که سروِ بوستان با پای چوبین می چمد / ما نیز در رقص آوریم آن سروِ سیم اندام را8) دلبندم آن پیمان گُسِل ، منظورِ چشم ، آرامِ دل / نی نی ، دلآرامش مخوان کز دل ببُرد آرام را9) دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غَمش / جایی که سلطان خیمه زد ، غوغا نمانَد عام را10) باران اشکم می رود ، وز ابرم آتش می جهد / با پختگان گوی این سخن ، سوزش نباشد خام را11) سعدی ملامت نَشنَود ، ور جان در این سَر می رود / صوفی ، گران جانی ببَر ، ساقی بیاور جام را
Sun, 07 Aug 2022 - 13min - 247 - غزل شماره ۱۴امشب سبکتر می زنند این طبلِ بی هنگام را
1) امشب سبکتر می زنند این طبلِ بی هنگام را / یا وقتِ بیداری غلط بوده ست مرغ بام را ؟2) یک لحظه بود این یا شبی کز عمرِ ما تاراج شد ؟ / ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را3) هم تازه رویم هم خجل ، هم شادمان هم تنگدل / از عهده بیرون آمدن نتوانم این اِنعام را4) گر پای بر فرقم نهی ، تشریفِ قربت می دهی / جز سَر نمی دانم نهادن عذرِ این اقدام را5) چون بختِ نیک انجام را با ما به کلّی صلح شد / بگذار تا جان می دهد بَدگویِ بَدفرجام را6) سعدی عَلَم شد در جهان ، صوفی و عامی گو بدان / ما بت پرستی می کنیم آنگه چنین اَصنام را
Sun, 07 Aug 2022 - 06min - 246 - غزل شماره ۱۲ و ۱۳وه که گر من باز بینم روی یارِ خویش را
1) وه که گر من باز بینم روی یارِ خویش را / تا قیامت شُکر گویم کِردگارِ خویش را2) یار بار افتاده را در کاروان بگذاشتند / بی وفا یاران که بربستند بارِ خویش را3) مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خَلق / دوستانِ ما بیازردند یارِ خویش را4) همچنان امّید می دارم که بعد از داغِ هجر / مرهمی بر دل نهد امّیدوارِ خویش را5) رای ، رای توست ، خواهی جنگ و خواهی آشتی / ما قلم در سَر کشیدیم اختیار خویش را6) هر که را در خاکِ غربت پای در گِل ماند ، ماند / گو دگر در خوابِ خوش بینی دیار خویش را7) عافیت خواهی ، نظر در مَنظرِ خوبان مکن / ور کنی ، بدرود کن خواب و قرارِ خویش را8) گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دینِ خویش / قبله ای دارند و ، ما زیبا نگارِ خویش را9) خاک پایش خواستم شد ، باز گفتم : زینهار / من بر آن دامن نمی خواهم غبارِ خویش را10) دوش حَورازاده ای دیدم که پنهان از رقیب / در میان یاوران می گفت یارِ خویش را11) گر مرادِ خویش خواهی ، ترکِ وصلِ ما بگوی / ور مرا خواهی ، رها کن اختیارِ خویش را12) درد دل پوشیده مانی تا جگر پر خون شود / بِه که با دشمن نمایی حالِ زارِ خویش را13) گر هزارت غم بُوَد ، با کس نگویی ، زینهار / ای برادر ، تا نبینی غمگسارِ خویش را14) ای سهی سروِ روان ، آخر نگاهی باز کن / تا به خدمت عرضه دارم افتقارِ خویش را15) دوستان گویند سعدی ، دل چرا دادی به عشق / تا میانِ خَلق کم کردی وقارِ خویش را16) ما صلاحِ خویشتن در بی نوایی دیده ایم / هر کسی گو مصلحت بینند کارِ خویش را
Sun, 07 Aug 2022 - 07min - 245 - ۵- شبِ فِراق نخواهم دواجِ دیبا راVersion 2
با صدای خانم دکتر مهتاب حاجیمحمدیhttps://open.spotify.com/album/6z3EmTZIWYX2Aea1TrosNv?si=lcmgVmJEQGuxeEYhvHVvSghttps://didarejan.com/شرح-و-تفسیر-غزل-شماره-5-دیوان-سعدی/1) شبِ فِراق نخواهم دواجِ دیبا را / که شب دراز بُوَد خوابگاهِ تنها را2) ز دست رفتنِ دیوانه عاقلان دانند / که احتمال نمانده ست ناشکیبا را3) گرش بینی و دست از ترنج بشناسی / روا بُوَد که ملامت کنی زلیخا را4) چنین جوان که تویی ، بُرقعی فرو آویز / وگرنه ، دل برود پیرِ پای برجا را5) تو آن درختِ گُلی ، کِاعتدالِ قامت تو / ببُرد قیمت سروِ بلند بالا را6) دگر به هر چه تو گویی ، مخالفت نکنم / که بی تو عیش میسر نمی شود ما را7) دو چشم باز نهاده ، نشسته ام همه شب / چو فرقدین و ، نگه می کنم ثریا را8) شبی و شمعی و جمعی ، چه خوش بُوَد تا روز / نظر به روی تو ، کوریّ چشمِ اعدا را9) من از تو پیشِ که نالم ؟ که در شریعتِ عشق / معافِ دوست بدارند قتلِ عمدا را10) تو همچنان دل شهری به غمزه ای ببری / که بندگانِ بنی سعد ، خوانِ یغما را11) در این روش که تویی ، بر هزار چون سعدی / جفا و جور توانی ، ولی مکن یارا
Sun, 07 Aug 2022 - 11min - 244 - وقت طَرَب خوش یافتم آن دلبرِ طنّاز را غزل ۱۱
https://music.amazon.ca/albums/B000QR0VOM?ref=dm_sh_f599-0e51-2ddc-cd28-059541) وقت طَرَب خوش یافتم آن دلبرِ طنّاز را / ساقی بیار آن جامِ می ، مطرب بزن آن ساز را2) امشب که بزمِ عارفان از شمعِ رویت روشن است / آهسته تا نَبوَد خبر رندان شاهد باز را3) دوش ای پسر ، مِی خورده ای ، چشمت گواهی می دهد / باری ، حریفی جو که او مستور دارد راز را4) روی خوش و آوازِ خوش دارند هر یک لذّتی / بنگر که لذّت چون بُوَد محبوب خوش آواز را5) چشمان تُرک و ابروان ، جان را به ناوک می زنند / یارب ، که داده ست این کمان آن ترکِ تیرانداز را6) شور غم عشقش چنین حیف است پنهان داشتن / در گوشِ نی رمزی بگو تا بر کشد آواز را7) شیراز پر غوغا شده ست از فتنۀ چشمِ خوشت / ترسم که آشوبِ خوشت بر هم زند شیراز را8) من مرغکی پر بسته ام ، زآن در قفس بنشسته ام / گر زآنکه بشکستی قفس ، بنمودمی پرواز را9) سعدی تو مرغِ زیرکی ، خوبت به دام آورده ام / مشکل به دست آرد کسی مانند تو شه باز را
Wed, 27 Jul 2022 - 13min - 243 - 10 با جوانی سرخوش است این پیر بی تدبیر را
https://didarejan.com/شرح-و-تفسیر-غزل-شماره-10-دیوان-سعدی/1) با جوانی سرخوش است این پیر بی تدبیر را / جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را2) من که با مویی به قوّت برنیابم ، ای عجب / با یکی افتاده ام کاو بگسَلد زنجیر را3) چون کمان در بازو آرد سروقدِ سیم تن / آرزویم می کند کآماج باشم تیر را4) می رود تا در کمند افتد به پایِ خویشتن / گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را5) کس ندیده ست آدمی زاد از تو شیرین تر سخن / شکّر از پستان مادر خورده ای یا شیر را ؟6) روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست / نقد را باش ای پسر ، کآفت بُوَد تأخیر را7) ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز / هر چه گویی چاره دانم کرد ، جز تقدیر را8) زهد ، پیدا ، کفر ، پنهان بود چندین روزگار / پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را9) سعدیا ، در پای جانان گر به خدمت سر نهی / همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را
Wed, 27 Jul 2022 - 08min - 242 - 7مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
https://didarejan.com/شرح-و-تفسیر-غزل-شماره-7-دیوان-سعدی/1) مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا / گر تو شکیب داری ، طاقت نماند ما را2) باری ، به چشمِ احسان در حالِ ما نظر کن / کز خوانِ پادشاهان راحت بُوَد گدا را3) سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت / حکمش رسد ، ولیکن حدّی بود جفا را4) من بی تو زندگانی ، خود را نمی پسندم / کآسایشی نباشد بی دوستان بقا را5) چون تشنه جان سپردم ، آنگه چه سود دارد / آب از دو چشم دادن بر خاکِ من گیا را6) حالِ نیازمندی در وصف می نیاید / آنگه که بازگردی گویم ماجرا را7) بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت / دیگر چه برگ باشد درویش بی نوا را ؟8) یارب تو آشنا را مهلت دِه و سلامت / چندان که باز بینند دیدارِ آشنا را9) نَه مُلک پادشاه را در چشمِ خوب رویان / وَقعی است ای برادر ، نه زهد پارسا را10) ای کاش برفتادی بُرقَع ز رویِ لیلی / تا مدّعی نماندی مجنون مبتلا را11) سعدی ، قلم به سختی رفته ست و نیکبختی / پس هر چه پیشت آید ، گردن بِنه قضا را
Mon, 25 Jul 2022 - 07min - 241 - -5 شبِ فِراق نخواهم دواجِ دیبا را
https://didarejan.com/شرح-و-تفسیر-غزل-شماره-5-دیوان-سعدی/1) شبِ فِراق نخواهم دواجِ دیبا را / که شب دراز بُوَد خوابگاهِ تنها را2) ز دست رفتنِ دیوانه عاقلان دانند / که احتمال نمانده ست ناشکیبا را3) گرش بینی و دست از ترنج بشناسی / روا بُوَد که ملامت کنی زلیخا را4) چنین جوان که تویی ، بُرقعی فرو آویز / وگرنه ، دل برود پیرِ پای برجا را5) تو آن درختِ گُلی ، کِاعتدالِ قامت تو / ببُرد قیمت سروِ بلند بالا را6) دگر به هر چه تو گویی ، مخالفت نکنم / که بی تو عیش میسر نمی شود ما را7) دو چشم باز نهاده ، نشسته ام همه شب / چو فرقدین و ، نگه می کنم ثریا را8) شبی و شمعی و جمعی ، چه خوش بُوَد تا روز / نظر به روی تو ، کوریّ چشمِ اعدا را9) من از تو پیشِ که نالم ؟ که در شریعتِ عشق / معافِ دوست بدارند قتلِ عمدا را10) تو همچنان دل شهری به غمزه ای ببری / که بندگانِ بنی سعد ، خوانِ یغما را11) در این روش که تویی ، بر هزار چون سعدی / جفا و جور توانی ، ولی مکن یارا
Mon, 25 Jul 2022 - 09min - 240 - -غزل۳رویِ تو خوش می نماید آینۀ ما
https://didarejan.com/شرح-و-تفسیر-غزل-شماره-3-دیوان-سعدی/1) رویِ تو خوش می نماید آینۀ ما / کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا2) چون مِی روشن در آبگینۀ صافی / خویِ جمیل از جمالِ رویِ تو پیدا3) هر که دَمی با تو بود یا قدمی رفت / از تو نباشد به هیچ روی ، شکیبا4) صیدِ بیابان سَر از کمند بپیچد / ما همه پیچیده در کمندِ تو عمدا5) طایرِ مسکین که مِهر بست به جایی / گر بکُشندش نمی رود به دگر جا6) غیرتم آید شکایت از تو به هر کس / دردِ اَحبّا نمی برم به اَطبّا7) برخیِ جانت شوم ، که شمعِ افق را / پیش بمیرد چراغدانِ ثریّا8) گر تو شکرخنده آستین نفِشانی / هر مگسی طوطی ای شوند شکرخا9) لعبتِ شیرین اگر تُرش ننِشیند / مدّعیانش طمع کنند به حلوا10) مردِ تماشای باغِ حُسنِ تو سعدی است / دست ، فرومایگان بَرند به یغما
Mon, 18 Jul 2022 - 13min - 239 - غزل شمارهٔ ۱: اوّلِ دفتر به نامِ ایزدِ دانا
اوّلِ دفتر به نامِ ایزدِ داناصانعِ پروردگارِ حیِّ توانااکبر و اعظم، خدایِ عالَم و آدمصورتِ خوب آفرید و سیرتِ زیبااز درِ بخشندگیّ و بندهنوازیمرغ هوا را نصیب و ماهی دریاقسمتِ خود میخورند مُنعِم و درویشروزیِ خود میبَرند پشّه و عَنقاحاجتِ موری به علمِ غیب بدانددر بُنِ چاهی به زیرِ صخرهٔ صَمّاجانور از نطفه میکُند، شَکر از نِیبرگِ تر از چوبِ خشک و چشمه ز خاراشربتِ نوش آفرید از مگسِ نَحلنخلِ تناور کُنَد ز دانهٔ خرمااز همگان بینیاز و بر همه مُشفِقاز همه عالَم نهان و بر همه پیداپرتوِ نورِ سُرادِقاتِ جلالشاز عظمت ماورایِ فکرتِ داناخود نه زبان در دهانِ عارفِ مدهوشحمد و ثنا میکُند که مویْ بر اعضاهرکه نداند سپاسِ نعمتْ امروزحیف خورَد بر نصیبِ رحمتْ فردابارخدایا مُهَیمِنیّ و مدبّروز همه عیبی مقدّسیّ و مبرّاما نتوانیم حقِّ حمدِ تو گفتنبا همه کرّوبیانِ عالَمِ بالاسعدی از آنجا که فهمِ اوست سخن گفتور نه کمالِ تو، وهم کِی رسد آنجا؟
Sun, 17 Jul 2022 - 07min - 238 - golestan 22گلستان با کیوان ورد پایان
عاقل چون خلاف اندر میان آمد بجهد و چو صلح بیند لنگر بنهد که آنجا سلامت بر کران است و اینجا حلاوت در میان. مقامر را سه شش میباید، ولیکن سه یک میآید.هزار باره چراگاه خوشتر از میدانولیکن اسب ندارد به دست خویش عنان تمام شد کتاب گلستان والله المستعان به توفیق باری عزّ اسمه. در این جمله چنان که رسم مؤلفان است، از شعر متقدمان به طریق استعارت تلفیقی نرفت.کهن خرقهٔ خویش پیراستنبه از جامهٔ عاریت خواستن غالب گفتار سعدی طرب انگیز است و طیبت آمیز و کوته نظران را بدین علت زبان طعن دراز گردد که مغز دماغ بیهوده بردن و دود چراغ بی فایده خوردن کار خردمندان نیست، ولیکن بر رای روشن صاحبدلان که روی سخن در ایشان است پوشیده نماند که درّ موعظههای شافی را در سلک عبارت کشیده است و داروی تلخ نصیحت به شهد ظرافت بر آمیخته تا طبع ملول ایشان از دولت قبول محروم نماند الحمدلله ربّ العالمین.ما نصیحت به جای خود کردیمروزگاری در این به سر بردیمگر نیاید به گوش رغبت کسبر رسولان پیام باشد و بسیا ناظراً فیه سَل باللهِ مرحمةًعلی المصنفِ و استَغفِر لصاحِبِهو اَطلُب لِنَفسِکَ مِن خیرٍ تُریدُ بهامِن بعدِ ذلِکَ غُفراناً لکاتبه
Fri, 08 Jul 2022 - 1h 16min - 237 - Golestan 21--گلستان با کیوان ورد ۲۱
دروغ گفتن به ضربت لازم ماند که اگر نیز جراحت درست شود، نشان بماند. چون برادران یوسف که به دروغی موسوم شدند نیز به راست گفتن ایشان اعتماد نماند. قالَ بَل سَوَّلَت لَکُم اَنفُسُکُم اَمرا.یکی را که عادت بود راستیخطایی رود در گذارند از اوو گر نامور شد به قول دروغدگر راست باور ندارند از او
Fri, 08 Jul 2022 - 1h 14min - 236 - golestan 20 - گلستان با کیوان ورد ۲۰
ضعیفی که با قوی دلاوری کند، یار دشمن است در هلاک خویش.سایه پرورده را چه طاقت آنکه رود با مبارزان به قتالسست بازو به جهل میفکندپنجه با مرد آهنین چنگال
Thu, 07 Jul 2022 - 1h 13min - 235 - Golestan 19 -گلستان با کیوان ورد ۱۹
دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند: یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد.علم چندان که بیشتر خوانیچون عمل در تو نیست نادانینه محقق بود نه دانشمندچارپایی بر او کتابی چندآن تهی مغز را چه علم و خبرکه بر او هیزم است یا دفتر
Thu, 07 Jul 2022 - 1h 23min - 234 - golestan 18.گلستان با کیوان ورد ۱۸
جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوستگنج و مار و گل و خار و غم و شادی به همند نظر نکنی در بوستان که بیدمشک است و چوب خشک، همچنین در زمره توانگران شاکرند و کفور و در حلقه درویشان صابرند و ضجور.اگر ژاله هر قطرهای در شدیچو خرمهره بازار از او پر شدی مقربان حق جل و علا توانگرانند درویش سیرت و درویشانند توانگر همت و مهین توانگران آن است که غم درویش خورد و بهین درویشان آن است که کم توانگر گیرد. وَ مَن یَتَوکَّل عَلَی اللهِ فَهُوَ حَسبُهُ. پس روی عتاب از من به جانب درویش آورد و گفت: ای که گفتی توانگران مشتغلند و ساهی و مست ملاهی، نعم! طایفهای هستند بر این صفت که بیان کردی: قاصرهمت کافرنعمت که ببرند و بنهند و نخورند و ندهند وگر به مثل باران نبارد یا طوفان جهان بردارد، به اعتماد مکنت خویش از محنت درویش نپرسند و از خدای عز و جل نترسند و گویند:گر از نیستی دیگری شد هلاکمرا هست بط را ز طوفان چه باکو راکِباتِ نیاقٍ فی هَوادِجِهالَم یَلتَفِتنَ اِلی مَن غاصَ فِی الکُثُبِدونان چو گلیم خویش بیرون بردندگویند چه غم گر همه عالم مردند قومی بر این نمط که شنیدی، و طایفهای خوان نعمت نهاده و دست کرم گشاده، طالب نامند و معرفت و صاحب دنیا و آخرت، چون بندگان حضرت پادشاه عالم عادل مؤید مظفر منصور، مالک ازمّهٔ اَنام، حامی ثغور اسلام، وارث ملک سلیمان، اعدل ملوک زمان، مظفر الدنیا و الدین، اتابک ابی بکر سعد ادام الله ایامه و نصر اعلامه.پدر به جای پسر هرگز این کرم نکندکه دست جود تو با خاندان آدم کردخدای خواست که بر عالمی ببخشایدتو را به رحمت خود پادشاه عالم کرد
Thu, 07 Jul 2022 - 1h 41min - 233 - Golestan 17 گلستان با کیوان ورد ۱۷
هندوی نفت اندازی همیآموخت. حکیمی گفت تو را که خانه نیین است، بازی نه این است.تا ندانی که سخن عین صواب است مگویوآنچه دانی که نه نیکوش جواب است مگوی
Thu, 07 Jul 2022 - 1h 05min - 232 - golestan 16. --گلستان با کیوان ورد ۱۶
یکی را از وزرا پسری کودن بود. پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مر این را تربیتی میکن مگر که عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود. پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمیباشد و مرا دیوانه کرد.چون بود اصل گوهری قابلتربیت را در او اثر باشدهیچ صیقل نکو نداند کردآهنی را که بدگهر باشدسگ به دریای هفتگانه بشویکه چو تر شد پلیدتر باشدخر عیسی گرش به مکه برندچون بیاید هنوز خر باشد
Wed, 06 Jul 2022 - 1h 14min - 231 - golestan 15 --گلستان با کیوان ورد ۱۵
یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده. بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که: در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت:وَ رُبَّ صَدیقٍ لامَنی فی وِدادِهااَلَم یَرَها یَوماً فَیوضِحَ لی عُذریکاش کآنان که عیب من جستندرویت ای دلستان بدیدندیتا به جای ترنج در نظرتبی خبر دستها بریدندی تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی. فَذٰلِکَ الَّذی لُمتُنَّنی فیه. ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورت است موجب چندین فتنه. بفرمودش طلب کردن. در احیاء عرب بگردیدند و به دست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هیأت او نظر کرد. شخصی دید سیه فام باریک اندام. در نظرش حقیر آمد، به حکم آن که کمترین خدّام حرم او به جمال از او در پیش بودند و به زینت بیش. مجنون به فراست دریافت، گفت: از دریچهٔ چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سرّ مشاهدهٔ او بر تو تجلی کند.ما مَرَّ مِن ذِکرِ الحِمیٰ بِمَسمَعیلَو سَمِعَت وُرقُ الحِمی صاحَت مَعییا مَعشَرَ الخُلاّنِ قولوا لِلمُعافیٰ لَستَ تَدری ما بِقَلبِ الموجَعِتندرستان را نباشد درد ریشجز به همدردی نگویم درد خویشگفتن از زنبور بی حاصل بودبا یکی در عمر خود ناخورده نیشتا تو را حالی نباشد همچو ماحال ما باشد تو را افسانه پیشسوز من با دیگری نسبت مکناو نمک بر دست و من بر عضو ریش
Wed, 06 Jul 2022 - 1h 18min - 230 - golestan 14 --گلستان با کیوان ورد ۱۴
یکی را از علما پرسیدند که: یکی با ماهروییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب، چنان که عرب گوید التَّمرُ یانِعٌ وَ النّاطورُ غَیرُ مانِعٍ . هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری از او به سلامت بماند؟ گفت: اگر از مهرویان به سلامت بماند از بدگویان نماند.و اِن سَلِمَ الإنسانُ مِن سوءِ نَفسِهِفَمِن سوءَ ظَنِّ المُدَّعی لَیسَ یَسلَمُشاید پس کار خویشتن بنشستنلیکن نتوان زبان مردم بستن
Wed, 06 Jul 2022 - 1h 24min - 229 - Golestan 13 --گلستان با کیوان ورد ۱۳
یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او بر کنند و از ده به در کنند. مسکین برهنه به سرما همیرفت. سگان در قفای وی افتادند. خواست تا سنگی بر دارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود، عاجز شد. گفت: این چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشادهاند و سنگ را بسته! امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت: ای حکیم! از من چیزی بخواه. گفت: جامهٔ خود میخواهم اگر انعام فرمایی. رضینا مِن نوالِکَ بالرَحیلِ.امیدوار بود آدمى به خیر کسانمرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان سالار دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی بر او مزید کرد و درمی چند.
Tue, 05 Jul 2022 - 1h 27min - 228 - golestan 12 --گلستان با کیوان ورد ۱۲
درویشی را شنیدم که به غاری در نشسته بود و در به روی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشم همت او شوکت و هیبت نمانده.هر که بر خود در سؤال گشادتا بمیرد نیازمند بودآز بگذار و پادشاهی کنگردن بی طمع بلند بود یکی از ملوک آن طرف اشارت کرد که توقع به کرم اخلاق مردان چنین است که به نمک با ما موافقت کنند. شیخ رضا داد، به حکم آن که اجابت دعوت سنت است. دیگر روز ملک به عذر قدومش رفت. عابد از جای برجست و در کنارش گرفت و تلطف کرد و ثنا گفت. چو غایب شد، یکی از اصحاب پرسید شیخ را که چندین ملاطفت امروز با پادشه که تو کردی خلاف عادت بود و دیگر ندیدیم، گفت نشنیدهای که گفتهاند:هر که را بر سماط بنشستیواجب آمد به خدمتش برخاستگوش تواند که همه عمر وینشنود آواز دف و چنگ و نیدیده شکیبد ز تماشای باغبی گل و نسرین به سر آرد دماغور نبود بالش آکنده پرخواب توان کرد خزف زیر سرور نبود دلبر همخوابه پیشدست توان کرد در آغوش خویشوین شکم بی هنر پیچ پیچصبر ندارد که بسازد به هیچ
Mon, 04 Jul 2022 - 1h 23min - 227 - Golestan 11 --گلستان با کیوان ورد ۱۱
گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود. یکی از پادشاهان گفتش: همینمایند که مال بی کران داری و ما را مهمی هست، اگر به برخی از آن دستگیری کنی چون ارتفاع رسد وفا کرده شود و شکر گفته. گفت: ای خداوند روی زمین! لایق قدر بزرگوار پادشاه نباشد دست همت به مال چون من گدایی آلوده کردن که جو جو به گدایی فراهم آوردهام. گفت: غم نیست که به کافر میدهم اَلخبیثاتُ لِلخبیثین.گر آب چاه نصرانی نه پاک استجهود مرده می شویی چه باک استقالو عَجینُ الکِلْسِ لَیْسَ بِطاهِرٍقُلْنا نَسُدُّ بِه شُقوقَ المَبرِزِ شنیدم که سر از فرمان ملک باز زد و حجت آوردن گرفت و شوخ چشمی کردن. بفرمود تا مضمون خطاب از او به زجر و توبیخ مستخلص کردند.به لطافت چو بر نیاید کارسر به بی حرمتی کشد ناچارهر که بر خویشتن نبخشایدگر نبخشد کسی بر او شاید
Mon, 04 Jul 2022 - 1h 29min - 226 - golestan 10- گلستان با کیوان ورد ۱۰
هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه در آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.مرغ بریان به چشم مردم سیرکمتر از برگ تره بر خوان استوآن که را دستگاه و قوت نیستشلغم پخته مرغ بریان است
Sun, 03 Jul 2022 - 1h 12min - 225 - golestan ba var 9 گلستان با کیوان ورد ۹Sat, 02 Jul 2022 - 1h 30min
Podcasts similaires à خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان ورد
El Partidazo de COPE COPE
Herrera en COPE COPE
Dante Gebel Live Dante Gebel
Es la Mañana de Federico esRadio
La noche de Cuesta esRadio
La Trinchera de Llamas esRadio
Hondelatte Raconte Europe 1
Affaires sensibles France Inter
LEGEND Guillaume Pley
El colegio invisible OndaCero
La Rosa de los Vientos OndaCero
Les grands dossiers de l'Histoire par Franck Ferrand Radio Classique
Espacio en blanco Radio Nacional
Enquêtes criminelles RTL
Entrez dans l'Histoire RTL
Le grand récit RTL
Les Grosses Têtes RTL
L'Heure Du Crime RTL
Parlons-nous RTL
El Larguero SER Podcast
Nadie Sabe Nada SER Podcast
SER Historia SER Podcast
Todo Concostrina SER Podcast
Un Libro Una Hora SER Podcast
