Filtrer par genre
اینجا قرار بود بخش دومی از یک سه گانه داستانی باشد، اما نشد. نشدکه حقیقتا فشار افسردگی در زمانی که این متن آغاز می شد به حدی بود که توانایی کنترل متن و در چهارچوب داستانی درآوردنش نبود. این شد که سراسر متن شد بخش هایی پراکنده و گاه نامرتبط که بیش از آنکه ساختار داستانی داشته باشد، خودنوشتی بیمارگونه است -توجه : مناسب بالای سی سال- گروه تلگرامی (جن برده) بحث آزاد : https://t.me/+oOgQwQz59t85M2Nk
- 41 - سی ونه : مرگ وارد می شودSat, 09 Nov 2024 - 14min
- 40 - سی وهشت : دستگاه تحلیلی بقاییTue, 22 Oct 2024 - 10min
- 39 - سی و هفت : آنیمای درونمنMon, 21 Oct 2024 - 06min
- 37 - سی و شش: روباه یا خارپشت
یک جمله از آرخیلوخوس نقل شده که خارپشت یک راز یزرگ را می داند وروباه رازهای کوچک متعدد . آیزا برلین در کتاب خودش در این جمله کلمه راز را به کلمه چیز مهم تغییر داد و از آن تعبیر کاملا متضادی گرفت. همه راه افتادند که خارپشت شوند. یک دانش خیلی عمیق ، یک رابطه خیلی عمیق ، یک توانمندی خیلی عمیق... اما آیا واقعا خارپشت ها ماندند و روباه ها از بین رفتند؟
Fri, 18 Oct 2024 - 04min - 36 - سی وپنج : من و اجداد نئاندرتالThu, 17 Oct 2024 - 03min
- 35 - سی وچهار : پرواز از فراز آشیانه ضحاک
مک مورفی در دیوانه از قفس پرید خیلی فرد آگاهی نیست، اما در بیمارستان روانی که تحت تسلط پرستاری تمامیت خواه و روان پریش است، آگاهی او نسبت به تمام افراد آنجا بالاتر است. او تمام قد در برابر پرستار می ایستد و در نهایت پرستار ، به عنوان نماد قدرت حاکم بر آمده از جامعه، در برابر این آگاهی می ایستد و در نهایت او را از این آگاهی محروم می کند. اما به غیر از سبک مک مورفی، یک سبک دیگر از نمود آگاهی هم هست.
Thu, 11 Jul 2024 - 12min - 34 - سی و سه : پنیسیلین سخن می گوید
ما با دنیای درون خودمان تعریف می شویم و دنیای درون ما با ترس هایمان. مهم نیست که چه قدر پیچیدگی تفکرات ماست یا چه قدر ساده لوحانه به دنیا می نگریم. ما میبینیم که روزی تمام می شویم و این ترس ما را می برد به سوی انگیزه بقا... کلا تکامل داروینی ، بر مبنای بقاست. اگر در ژنوم های گونه ، ژنهای بقا وجود نداشت، من اصلا به وجود نمی آمدم و باقی نمی ماندم. ترس یعنی این تناقضی که می دانم تمام خواهم شد با وجود آنکه در تمام ساختار من بقا اولین اصل است.
Fri, 05 Jul 2024 - 05min - 33 - سی و دو : وقتی شکستنتخم مرغ مسری می شود
آنچه در جامعه تفاوتهای افراد خاص می توانست ایجاد کند و توانمندی ویژه به وجود آورد، در آدمی، گوشه های تیز و سائق های نامتعادل ، می توانست به افرادی منجر شودکه گونه های نادر خویشند ، اما چیزی که جامعه اهدا می کند، در پس امنیت ورفاه نسبی، از بین رفتن تمام تنوع ها و استعدادهای خاص است، به بهانه اینکه امنیت در برابر رفتارهای مخرب ، با ساده سازی شرایط زیستی و یکسان سازی الگوهای رفتاری به دست می آید
Fri, 05 Jul 2024 - 03min - 32 - بند سی ویک : کلاه دترمینیست ها و شامپانزه های متمدن
همه ما با کلاه هایمان انتخاب می کنیم ، شاید هم با کفشهایمان ، ولی قطعا با فکرمان نه ! بعد هم با تمامقوا می چسبیمبه انتخاب خودمان ، انگار این انتخاب بخشی از هویت ماست، که هست ... واقعا هست ... یکروز انتخاب می کنیمکه برنامهنویس شویموبعد می بینی سی سال است برنامهنویسی می کنی ... برنامه نوسی می شود بخشی از هویتت، وجودت حتی یک سینما رفتنت هم می شود سینما رفتن یک برنامه نویس ... آنچنان می چسبی به این انتخابت که انگاز این خودت است ...
Thu, 27 Jun 2024 - 05min - 31 - بند سی: ۲۱ درس شراب برای آگاهی
اغلب ما از شرم آگاه می شویم و از خود بودنمان دور می شویم، اما در حالتی ما به شرم آگاه می شویم واز شرمدور می شویم .. از اینکه چه کسی چه فکری کند ، از اینکه چه می شود ... از چقدر ها ، چرا ها ... از پاسخ دادن به خود ... ما آدمها، حتی آن بی خدایانمان ، یکخدایی در درون داریم که هی می پرسد چرا ؟ انگار یک قاضی نشسته و در روز جزا یی که از هم الان شروع شده مشغول محاکمه است ... اما شراب این خدا را ساکت می کند . مرز ها را می شکند ، عذاب وجدانها را ، تناقض ها را ... اینکه به عقوبت ها فکر کنی ... می شودکهخودت بشوی ، بند آخرت وجامعه وخانواده و حتی خودت را بریزانی ... می شود بشوی خودت . آن شرابی که صائب از آنمی گوید اما چیز دیگریست ، این شراب با زایل کردن آگاهی از خود ترا آزاد می کند ، و آنی که صائب می گویدخود آگاهی است به خود. اما این آگاهی هممثل شراب زنجیر پاره می کند . می بینی شده ای حلاج که روزه می شکنی که دلی نشکند... اما جامعه از این زنجیر بریدنها بیزار است ، دینهمهمینطور . همانقدر که شراب با دین در ستیز است، آگاهی همهست . چرا تو باید دل جزامی را نشکنی؟ جزامی در اینجا همانی استکه از جامعه وخانواده ودوست وغریب، هزار زخم جسم و دل خورده و در کنجی گریان است ... توهم بشکن ... دینمی گوید روزه نگه دار ... آگاهی با قانون هم در ستیز است ، با اخلاق با وفاداری با آموزش با کار با تولید ... آگاهی مثل شراب با خود آدمهم در ستیز است و آدم را ویران می کند
Thu, 27 Jun 2024 - 03min - 30 - بند بیست ونه : رباتهای عاشق
اما برای عشق ، به مفهوم عرفانی آن ، خوب می شد ، چرا که بی قراری های عشق از رسیدن ونرسیدن وداشتن ونداشتن ... می رفت به سمت قرار ، به سمت بودن ... البته اگر اصلا عشقی می ماند !
Wed, 26 Jun 2024 - 02min - 29 - بیست وهشت : مثلث عشقی با طعم غزل
می گویم بیا از جانب دیگر به قضیه بنگریم. اگر همه اش دنبال خیانت باشیم قطعا ما هم خیانت می بینیم. بیا از جانب عشق بنگریم و تعریف دیگری از عشق کنیم. عشقی که رابطه مولانا و شمس در آن عشق باشد و خیانت نباشد. مثلا عشق یک میل شدید درونی است. که چون بین مولانا و شمس هست پس جنسی نیست و می تواند نباشد. ولی می تواند در بسیاری از جاهای دیگر باشد. من شاید بگویم عشق آن است که در آن بیقرار شوی در برابر دوستی که در آن قرار می گیری . برای همین عشق این قدر به نفرت نزدیک ... چون همه اش می خواهی قرمز ها را ببینی، پس دیگر سبز ها را نمی بینی ...
Wed, 26 Jun 2024 - 05min - 28 - بند بیست وهفت : سیب آدم و خطای تایید
بعد یک روز آن سیب بی مزه می شود ... آن سیب کهنه ولکه دار می شود ... می فهمی که انتخاب سیب اشتباه بوده . حالا کرداب دیگری باز می شود این بار همه چیز در صف تایید بد بودن سیب است ... اما توخودت را در حد سیب کرده ای ... دیگر ملکه ای در کار نیست و خودت هم سیبی شده ای ...شایدنیمخورده ورنگ برگشته ... حالا از خودت بدتمی آید، چون از خودت بدتمی آید از دنیا بدتمی آید، پس می بینی هبوط کرده ای و دیگر بهشتی نیست ... روی زمینهستی ... یا زمینی نیست و در داخل جهنمی سرگردانی ...
Mon, 24 Jun 2024 - 02min - 27 - بند بیست و شش: ملکه ی ملکه
زندگی در کلبه ای با امکانات کم و به دور از شهر می تواند خیلی پیش پا افتاده باشد. برخلاف جذابیت زندگی در یک آپارتمان لوکس شهری. اما بعد از مدتی تقلا و تلاش شبانه روزی در شهر ... بعد از ده ها قرار کاری و عاشقانه و دوستانه پرهیاهو ... بعد از صف اتوبوس ها و ترافیک ماشین ها و شلوغی بانک ها و ادارات، شاید آدم دلش آرامش و سکون یک کلبه را بخواهد. شاید برخلاف آن آپارتمان، آن کلبه حتی برای خودش نباشد ... شاید امکانات رفاهی آن کلبه خیلی کمتر از آن آپارتمان باشد. اما انگار آدم درون آن کلبه ، خیلی بیشتر خودش است. آدم انگار در دیوار رنگ پریده کلبه خودش را می بیند اما در آینه تمام قد در اتاق پر از لوستر آپارتمان خودش، خودش را نمی بیند.... هر وقت دلت برای خودت تنگ شد، ببین در کدام کلبه خودت را جا گذاشتی...
Sat, 22 Jun 2024 - 06min - 26 - بند بیست وپنج : جمشید بود یا ایکاروس
در کدام قایق می ایستی ، محافظه کاری یا تنوع گرایی؟ سنت گرایی این است که قاطعانه محافظه کار باشی، و روشنگری این است که قاطعانه به سمت تنوع و تساهل بروی. اما تیره گری این است که در تعادلی همزمان در هر دو باشی بی آنکه سقوط کنی ... بی آنکه یک متظاهر فریبکار باشی در طیفی از همه حالات زندگی کنی...
Sat, 22 Jun 2024 - 04min - 25 - بند بیست وچهار : خط دوم اخلاق
آدمی محکوم به تجربه در محدودیت ساحت باور های خویش است ، لااقل در بستر تاریخ این به اثبات رسیده که پیش از هر نوآوری ، کسی امکان پذیری آن را باور کرده است ... وهمینجاستکهاخلاق خائنانه بستر باورها را به نحونامحدودی محدودمی کند...
Sat, 22 Jun 2024 - 02min - 24 - بند بیست وسه : از حقیقت مردانه تا حقیقت زنانه
من ، آدمی، وتمام حس هایی که باید بودند ونیستند و این همه حس بی مصرفی که هست و نباید می بود من آدمی، وفاصله هایی که با هیچچیز پر نمی شوند، با هیچ عطری خوشبونمی شوند و هیچنگاهی از این سوتا آن سونمی رسد استخوانهای بی شمار اجسادکسانی که در این فاصله فراموش شدند ، چون میله های پرچمی که نیست ، دراز دراز بر زمین میخ کوبند اما کسی نمی داند ، کی ، کجا ، کدامین باد وزیدن می گیرد
Tue, 18 Jun 2024 - 07min - 23 - بند بیست ودو : پدر ، مادر ، شما متهمید !
چرا این کتاب را خواندی ... چرا این فیلم را دیدی... چرا این فکر را کردی ... چرا این حرف را زدی ... همه اش اشتباه کردی ... همه اش ناقص بودی ... همه اش بد بودی ... همه اش ناکافی بودی ...
Mon, 17 Jun 2024 - 07min - 22 - بند بیست ویک : کهن الگوی دخترانه
بعد مه می آید، روی همه آوارها را می گیرد، آنقدر که چشم چشم را نمی بیند، برای اینکه گم نشوی تکه چوبی پیدا می کنی و رویش پر ابهت ترین اسم و قشنگ ترین نقاشی را می کشی و می گزاری بالای سر در باغی که نیست. به این می گویند پرستیژ، چطور راه بری، چطور حرف بزنی ، چطور لباس بپوشی ... درباره چه حرف بزنی ، روشنفکرانه پذیرای همه جور افکار و رفتار بشوی تا اسمت بشود آن تابلویی که خودت کشیدی ... کسی که پشت این مه دیو غلیظ را نمی بیند که کدام کودک لاغر و نزار برای چه چیزهایی گریه می کند...
Mon, 17 Jun 2024 - 05min - 21 - بند بیست : استخوانهای ریچارد سوم
وقتی مه خیلی سنگین می شود، وقتی نفست از غلظت و فشاری که به سینه ات می آورد به شماره می افتد شاید دیگر خیلی چیزها به نظرت گناه نباشد. مثل کشیدن سیگار برای لحظه ای که دود را بیرون می دهی ... اما آن زمان ها من خیلی جزمی تر و سخت گیر تر بودم. بر خلاف امروزم که خیلی آزادانه تر فکر می کنم. در عوض امروز نه توانی دارم و نه انگیزه ای ...
Fri, 14 Jun 2024 - 04min - 20 - بند نوزده : میوه فروش
پدرم میوه فروش بود. اما این ربطی به قصه می فروش ندارد. ساعت بین 12 تا 2 صبح می رفت سر کار. یک روز که به علت خرابی سیستم ها کارم خیلی طول کشید و ساعت حدود 12/5 شب بر می گشتم خانه، پدرم حاضر شده بود و داشت می رفت سر کار... با غر غر و توپ و تشر بهم گفت : الان وقته از سر کار اومدنه ؟
Fri, 14 Jun 2024 - 01min - 19 - بند هیجده : مه دیو
این قصه خیلی های ما هست. خوب خودمان را گرسنگی می دهیم که وقت غذا حسابی لذت ببریم. خودمان را کامل خسته می کنیم که خواب لذت بخشی داشته باشیم. خودمان را در خانه حبس می کنیم، از محبت دوست محروم می کنیم ، ریاضت تنهایی می کشیم تا سلام علیک بقال سر کوچه برایمان رنگی پیدا کند. با همسرمان سر هیچ و پوچ دعوا می کنیم تا بعد از آشتی لحظات خوبی داشته باشیم...
Fri, 14 Jun 2024 - 04min - 18 - بند هفده : بزرگترین قورباغه برکه
درد من از همه دردناک تره... بیماری من از بیماری همه بزرگتره ... غصه من از همه بیشتره... شکست عشقی من از همه سوزناک تره ... و من با سرعت بیشتری به سوی نابودی در پیشم. برای همین خیلی قبل تر ها می گفتم انسان موجود خودویرانگر است. من از همه بهتر گند می زنم به زندگی خودم ... یا من از همه بیشتر گند می زنم به طبیعت!!! اینجا بود که قصه ، قصه سایز بود . اندازه ... چه قدر ... چند تا ... چند بار ...چند روز ... چند نفر ... تا چه اندازه ... تا چه مرحله ...
Thu, 13 Jun 2024 - 04min - 17 - بند شانزده : از حجم داروین تا چاله های امین
وقتی بچه بودم خیابان ها رو دو بار خیلی طولانی مدت، کندند و کنده ماند. یک بارش برای لوله کشی گاز بود. چاله هایی که می کندند این قدر عمیق بود که بچه ای هم قد و قواره من خیلی راحت در این چاله ها مخفی می شد. یکی از کاربرد های این چاله ها این بود که پسرها، برای شیطنت هایی که می خواستند کسی نبیند به این چاله ها پناه می بردند.
Thu, 13 Jun 2024 - 03min - 16 - بند پانزده : خرگوش، لاکپشت، موسی
لاک پشت هم نماد بی میلی به همین امیال است. آرام و بی انگیزه و بدون هیجان به سمت مقصد می رود. حتما می رسد. شاید دیر شاید زود. اما بدترین درد این است که حتی بعد از رسیدن، بعد از بردن مسابقه، باز هم خوشحال نیست. باز هم لذتی در کار نیست...
Mon, 10 Jun 2024 - 04min - 15 - بندچهارده : غول چراغ و تصویر ذهن
اکثر قصه ها ی کودکیمان به یک رسیدن ختم می شد یا یک نرسیدن همیشگی ... لااقل آنهایی که زیاد برایمان می گفتند. از سیندرلا و سفیدبرفی گرفته تا شاه سلطان مار ... آخر قصه که می شد می رفتند سر زندگی و خوب خوش سالهای سال با هم زندگی کردند. برای همین اکثر ما قصه ای برای ادامه زندگی نداریم...
Mon, 10 Jun 2024 - 02min - 14 - بند سیزده : شیخ اسماعیل با سوگیری تعمیم
امروز می دانم جواب آن روزم اشتباه بود... من با یک سعید نمی توانستم درباره آزادی اظهار نظر کنم. من باید جامعه آزاد را می دیدم که چند سعید دارد، و هم جامعه بسته را ، بعد قضاوت می کردم. اشکال همه ما این است که با دیدن نمونه ها تعمیم می دهیم و تفسیر می کنیم. برای همین به نتایج اشتباه می رسیم.
Sun, 09 Jun 2024 - 04min - 13 - بند دوازده سرگیجه شانزده سالگی دیرپا
می گفتم، قضیه خیلی از داستانها را درک نکردم. قضیه گیلاس های زوربا را هم همینطور؟ پس چرا این پسرهای نوجوان که صبح تا شب تمام فکر و ذکرشان سکس بود، زده نشدند؟ پسر های دبیرستان را می گویم و دانشگاه را... آن قدر شب و روزشان پی افکار جنسی بود که تمام برهه های زندگی شان را اشغال کرده بود. حالا در مقام فرد هیچ ، چرا جامعه سکس زده نشد؟
Sat, 08 Jun 2024 - 04min - 12 - بند یازده : زوربای ایرانی
اگر حقیقت باشد که خیلی وقت است سرش را از پای من برداشته، بزرگ شده ، خیلی وقت است رفته پی کارش شاید حتی الان برای خودش دوست پسر یا نامزد دارد ... و من هنوز دارم برایش قصه می گویم.
Fri, 07 Jun 2024 - 03min - 11 - بند ده : اگر حقیقت کوزت باشد
کوزت دختری یتیم بود و من حقیقت را به شکل یک دختر می بینمکه به ژان پناه برده ، اما حقیقت واقعا یتیم است، چون فقط به واسطه انعکاس آن به درون است که هست ، و من درک کننده مثل یک قیم، مثل ژان، حقیقت را در بر گرفته وبه آن تجلی می دهد
Fri, 07 Jun 2024 - 01min - 10 - بند نه :همه ما بینوایانی هستیم
فکر می کرد خودش ژانوالژان است ، آمده بود تهران، تیغ می گرفت زیر گلوی جوانهایی که دست دختری را گرفته بودند و برای مغازله ای برده بودند جای خلوت و تاریک پارک ملت...
Fri, 07 Jun 2024 - 01min - 9 - بند هفت : ناز ناز و خطای شناختی بازمانده ها
در دوران دانشگاه ، توی خوابگاه یکی از بچه های هم اتاقی بود که موقع صحبت همه را ناز ناز صدا می گرد. مثلا می گفت : " نازناز سیگار می کشی ؟ ناز ناز شام چیه ؟ نازناز این درس رو افتادم..." برای همین هم به نازناز معروف شده بود. یکی از خواص ویژه این آقای نازناز زبون بسیار چرب و نرمش برای خانومها بود. در اون سالهای دهه هفتاد که ما حتی سلام و احوالپرسی با دخترها برایمان یک پدیده فضایی بود، نازناز همزمان با دو زن شوهر دار در رابطه بود. چند تایی هم دوست دختر داشت. از سایر خلافهای روزگار هم کم نمی گذاشت... از این زنها هم هم لذت جنسی می برد و هم کم و بیش نیازهای مالی اش را برطرف می کرد... .
Thu, 06 Jun 2024 - 02min - 8 - بند هشت : قصه زندگی نزیسته
آدم گیر خودش می شود. گیر یک شرایطی که می خواهد یا نمی خواهد. بعد گیر شرایطی که می خواسته یا نمی خواسته... هر کدام از این گیرها هم قصه ای دارد. کاش قصه زندگی هم مثل قصه های کودکی بود. مثل علی بابا می گفتی باز شو سسمی و قفل قصه باز می شد... مثل عطار که دید چگونه می شود آسوده مرد و آن روز انگار تمام قفل هایش باز شد و خواست که قصه دیگری شروع کند... اما دیر یا زود قفل قصه های تو هم می ریزد می بینی که این قصه ها ، قصه ای بیش نیستند. آن وقت باید جرات آن را داشته باشی که قصه دیگری برای زندگی خودت پیدا کنی...
Thu, 06 Jun 2024 - 03min - 7 - بند شش : واندکی طرب
اما ته دلم این بود که حوا قصه بگوید. منتها یک قصه اختصاصی من . قصه ای را درونم بگوید که من بتوانم بازگویی آن باشم. اما نشد. نگفت. کل تاتر قصه ای بود ولی این قسمت طرب انگیز آن برای من اصلا طرب انگیز نبود. من آدم آن نقش نبودم. نه در نقش نه در واقع ... برای همین زیاد گرد آن نچرخیدم...
Wed, 05 Jun 2024 - 03min - 6 - بند پنج : دیونیزوس در دل آپولو
چه کسی ناراحت است ؟ چه کسی قصه دارد؟ چه کسی در دلش آتشی برپاست ... گول ظاهر آدمها را نخور ... آدمها در روی تو لبخند می زنند و در زیر این لبخند ظاهری و از روی بی خیالی، رودخانه ای از اشک جاریست ، پشت این شلیک های پیاپی موج گونه خنده های عصبی بی گمان استرسی سرد و تلخ و مرداب گونه برقرار است....
Wed, 05 Jun 2024 - 03min - 5 - بندچهار : از بی صبری سنگ صبور
یونگ می خواست از پدرش رد شود ومدام باز می گشت تا به پدرش نشان بدهد که از او رد شده است ظاهرا این ابر قصه (پارادایم) ذهن او بود هر ذهنی یک یا چند قصه دارد ... هر آدمی، قصه ای دارد که تمامعمر تلاش می کند بازیگر نقش اول این قصه باشد.
Tue, 04 Jun 2024 - 02min - 4 - بند سوم : منهستم چون قصه میشنوم
اما قصه من بگونه دیگریست، من هستم چون قصه می شنوم . بایدمنی باشد تا قصه از منافذ کوچک احساس، بتابد بروی آن ودرک شود ... و چه قدر نور است آنکه مرا گوش امن قصه های خودش می داند
Tue, 04 Jun 2024 - 06min - 3 - بند دو : شنگول ومنگول در تحلیل رفتار متقابلMon, 03 Jun 2024 - 04min
- 2 - بند یک : جلوی درب کلاس موسیقی
- تو چطور عاشق کسی هستی که ۱۰ سال قبل از اینکه توبه دنیا بیای مرده؟ - توچطور چشم انتظار تکنولوژی هستی که قراره چند سال دیگه بیاد ؟ - این با اون فرق می کنه، اون میاد ، من لمسش می کنم ، دستممی گیرمولذتش رومی برم - چه می دونی ؟ شایدنیومد! شرمنده، ولی شاید تونبودی ! اما اون بوده، همین هوا رونفس کشیده روهمینخاکقدم گذاشته ، من وزن بودنش روحس می کنم
Fri, 12 Apr 2024 - 05min - 1 - جن برده (تاملات فلسفی) (Trailer)Tue, 09 Apr 2024 - 00min
Podcasts similaires à جن برده (تاملات فلسفی)
El Partidazo de COPE COPE
Herrera en COPE COPE
La Linterna COPE
Dante Gebel Live Dante Gebel
Es la Mañana de Federico esRadio
La noche de Cuesta esRadio
La Trinchera de Llamas esRadio
Hondelatte Raconte Europe 1
Affaires sensibles France Inter
LEGEND Guillaume Pley
El colegio invisible OndaCero
La Rosa de los Vientos OndaCero
Les grands dossiers de l'Histoire par Franck Ferrand Radio Classique
Espacio en blanco Radio Nacional
Enquêtes criminelles RTL
Entrez dans l'Histoire RTL
Le grand récit RTL
Les Grosses Têtes RTL
L'Heure Du Crime RTL
Parlons-nous RTL
El Larguero SER Podcast
SER Historia SER Podcast
Todo Concostrina SER Podcast
Un Libro Una Hora SER Podcast
