Filtra per genere
مثنوی، مشهور به مثنوی معنوی (یا مثنوی مولوی)، نام کتاب شعری از مولانا جلالالدین محمد بلخی این کتاب از ۲۶,۰۰۰ بیت و ۶ دفتر تشکیل شده و یکی از برترین کتابهای ادبیات عرفانی کهن فارسی و حکمت پارسی پس از اسلام است. این کتاب در قالب شعری مثنوی سروده شده است که در واقع عنوان کتاب نیز هست. خانم فخری قمیشی داستانهای شیرین این کتاب را در قالبی سادهفهم بیان و تفسیرمیکنند
- 122 - #118 - داستان سلیمان و خرّوب - بخش دومFri, 30 Aug 2024 - 30min
- 121 - #117 - داستان سلیمان و خرّوب - بخش اولThu, 29 Aug 2024 - 30min
- 120 - #116 - پادشاه نصرانی گداز - بخش دومFri, 09 Aug 2024 - 30min
- 119 - #115 - پادشاه نصرانی گداز - بخش اولWed, 07 Aug 2024 - 30min
- 118 - #114 - داستان شاه در لباس دزدانMon, 29 Apr 2024 - 29min
- 117 - #113 - داستان دلقک و سمرقند - بخش دومSat, 27 Apr 2024 - 30min
- 116 - #112 - داستان دلقک و سمرقند - بخش اولFri, 26 Apr 2024 - 29min
- 115 - #111 - موش و شترMon, 12 Feb 2024 - 29min
- 114 - #110 - عجوزه وهوس شوهر کردنSun, 11 Feb 2024 - 26min
- 113 - #109 - هر چه که او فرمان دهدFri, 09 Feb 2024 - 30min
- 112 - #108 - داستان موسی و سامریThu, 08 Feb 2024 - 29min
- 111 - #107 - کابوس مرگ شاهزاده - بخش سومThu, 08 Feb 2024 - 30min
- 110 - #106 - داستان کابوس مرگ شاهزاده - بخش دومSun, 04 Feb 2024 - 30min
- 109 - #105 - داستان کابوس مرگ شاهزاده - بخش اولSat, 03 Feb 2024 - 29min
- 108 - #104 - قصه اهل ضروانThu, 01 Feb 2024 - 29min
- 107 - #103 - داستان سائل و مرد بخیلTue, 30 Jan 2024 - 30min
- 106 - #102 - جنین در تنگنای تبدیلTue, 31 Oct 2023 - 29min
- 105 - #101 - عجوزه و هوس شوهر کردنThu, 26 Oct 2023 - 29min
- 104 - #100 - عشق درویش بر سفره تهیTue, 24 Oct 2023 - 30min
- 103 - #99 - داستان کدبانو و نخودTue, 18 Jul 2023 - 29min
- 102 - #98 - نامه خواندن عاشق در مقابل معشوقFri, 07 Jul 2023 - 30min
- 101 - #97 - داستان توبه سگان در زمستانWed, 05 Jul 2023 - 29min
- 100 - #96 - داستان شیر و موشMon, 03 Jul 2023 - 23min
- 99 - #95 - داستان آیینه آبگونSat, 01 Jul 2023 - 29min
- 98 - #94 - مرتد شدن کاتب وحیWed, 28 Jun 2023 - 29min
- 97 - #96 - داستان شیرو موش بخش اولTue, 27 Jun 2023 - 23min
- 96 - #93 - داستان ساختن مسجدالقصی - قسمت دومSun, 07 May 2023 - 29min
- 95 - #92 - داستان ساختن مسجدالقصی
چون درآمد عزم داودی به تنگ
*
که بسازد مسجد اقصی به سنگ
|
وحی کردش حق که ترک این بخوان
*
که ز دستت برنیاید این مکان
|
نیست در تقدیر ما آنک تو این
*
مسجد اقصی بر آری ای گزین
|
گفت جرمم چیست ای دانای راز
*
که مرا گویی که مسجد را مساز 📻 📻 📻
این برنامهای است از رادیو بامداد
تمامی قسمتهای این مجموعه را میتوانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید
Thu, 06 Apr 2023 - 29min - 94 - #91 - داستان مرتضی و عنود
گفت عاشق امتحان کردم مگیر
*
تا ببینم تو حریفی یا ستیر
|
من همی دانستمت بیامتحان
*
لیک کی باشد خبر همچون عیان
|
آفتابی نام تو مشهور و فاش
*
چه زیانست ار بکردم ابتلاش
|
تو منی من خویشتن را امتحان
*
میکنم هر روز در سود و زیان 📻 📻 📻
این برنامهای است از رادیو بامداد
تمامی قسمتهای این مجموعه را میتوانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید
Wed, 22 Mar 2023 - 30min - 93 - #90 - صبر لقمان در کار حضرت داوودMon, 13 Mar 2023 - 29min
- 92 - #89 - داستان گلخن حمامFri, 06 Jan 2023 - 29min
- 91 - #88 - داستان صوفی و زن خیانتکارش - بخش دومWed, 28 Dec 2022 - 29min
- 90 - #87 - داستان صوفی و زن خیانتکارش - بخش اولFri, 16 Dec 2022 - 29min
- 89 - #86 - گدایی که دو کوری داشتThu, 08 Dec 2022 - 29min
- 88 - #85 - دباغ در بازار عطارانSat, 03 Dec 2022 - 29min
- 87 - #84 - داستان کور و کر و عورا
کودکان افسانهها میآورند
درج در افسانهشان بس سر و پند
هزلها گویند در افسانهها
گنج میجو در همه ویرانهها
بود شهری بس عظیم و مه ولی
قدر او قدر سکره بیش نی
بس عظیم و بس فراخ و بس دراز
سخت زفت زفت اندازهٔ پیاز
مردم ده شهر مجموع اندرو
لیک جمله سه تن ناشستهرو
اندرو خلق و خلایق بیشمار
لیک آن جمله سه خام پختهخوار
جان ناکرده به جانان تاختن
گر هزارانست باشد نیم تن
آن یکی بس دور بین و دیدهکور
از سلیمان کور و دیده پای مور
و آن دگر بس تیزگوش و سخت کر
گنج و در وی نیست یک جو سنگ زر
وآن دگر عور و برهنه لاشهباز
لیک دامنهای جامهٔ او دراز
***
این برنامهای است از رادیو بامداد
تمامی قسمتهای این مجموعه را میتوانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید
Thu, 10 Nov 2022 - 29min - 86 - #83 - داستان اعتماد بر وفای خرس
اژدهایی خرس را در میکشید
شیر مردی رفت و فریادش رسید
شیر مردانند در عالم مدد
آن زمان کافغان مظلومان رسد
بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند
آن طرف چون رحمت حق میدوند
آن ستونهای خللهای جهان
آن طبیبان مرضهای نهان
محض مهر و داوری و رحمتند
همچو حق بی علت و بی رشوتند
این چه یاری میکنی یبکارگیش
گوید از بهر غم و بیچارگیش
مهربانی شد شکار شیرمرد
در جهان دارو نجوید غیر درد
هر کجا دردی دوا آنجا رود
هر کجا پستیست آب آنجا دود
آب رحمت بایدت رو پست شو
وانگهان خور خمر رحمت مست شو
***
این برنامهای است از رادیو بامداد
تمامی قسمتهای این مجموعه را میتوانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید
Wed, 09 Nov 2022 - 29min - 85 - #81 - داستان سه مسافر
یک حکایت بشنو اینجا ای پسر
تا نگردی ممتحن اندر هنر
آن جهود و مؤمن و ترسا مگر
همرهی کردند با هم در سفر
با دو گمره همره آمد مؤمنی
چون خرد با نفس و با آهرمنی
مرغزی و رازی افتند از سفر
همره و همسفره پیش همدگر
در قفس افتند زاغ و جغد و باز
جفت شد در حبس پاک و بینماز
کرده منزل شب به یک کاروانسرا
اهل شرق و اهل غرب و ما ورا
مانده در کاروانسرا خرد و شگرف
روزها با هم ز سرما و ز برف
چون گشاده شد ره و بگشاد بند
بسکلند و هر یکی جایی روند
چون قفس را بشکند شاه خرد
جمع مرغان هر یکی سویی پرد
پر گشاید پیش ازین بر شوق و یاد
در هوای جنس خود سوی معاد
Thu, 20 Oct 2022 - 29min - 84 - #80 - شغال در خم رنگرزیMon, 12 Sep 2022 - 30min
- 83 - #79 - دعای واعظ در حق بد کارانThu, 25 Aug 2022 - 29min
- 82 - #78 - مرد گِل خوار و عطارThu, 18 Aug 2022 - 29min
- 81 - #77 - داستان خوارزمشاه و اسب امیر - بخش دومThu, 11 Aug 2022 - 29min
- 80 - #76 - داستان خوارزمشاه و اسب امیر - بخش اولTue, 26 Jul 2022 - 29min
- 79 - #3 - آهو در طویلخه خرانFri, 15 Jan 2021 - 31min
- 78 - #2 - صیاد و پرنده ی زیرکFri, 08 Jan 2021 - 25min
- 77 - #1 - طوطی و بازرگانFri, 01 Jan 2021 - 29min
- 76 - #75 - داستان شاه و عارف
گفت شاهی شیخ را اندر سخن *** چیزی از بخشش ز من درخواست کن | گفت ای شه شرم ناید مر ترا *** که چنین گویی مرا زین برتر آ | من دو بنده دارم و ایشان حقیر *** وآن دو بر تو حاکمانند و امیر | گفت شه آن دو چهاند این زلتست *** گفت آن یک خشم و دیگر شهوتست | شاه آن دان کو ز شاهی فارغست *** بی مه و خورشید نورش بازغست | مخزن آن دارد که مخزن ذات اوست *** هستی او دارد که با هستی عدوست | خواجهٔ لقمان بظاهر خواجهوش *** در حقیقت بنده لقمان خواجهاش | در جهان بازگونه زین بسیست *** در نظرشان گوهری کم از خسیست *** این برنامهای است از رادیو بامداد تمامی قسمتهای این مجموعه را میتوانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید www.RadioBamdad.com
Thu, 21 Jul 2022 - 29min - 75 - #74 - حضرت سلیمان و دادخواهی پشه
پشه آمد از حدیقه وز گیاه *** وز سلیمان گشت پشه دادخواه | کای سلیمان معدلت میگستری *** بر شیاطین و آدمیزاد و پری | مرغ و ماهی در پناه عدل تست *** کیست آن گمگشته کش فضلت نجست | داد ده ما را که بس زاریم ما *** بینصیب از باغ و گلزاریم ما | مشکلات هر ضعیفی از تو حل *** پشه باشد در ضعیفی خود مثل | شهره ما در ضعف و اشکستهپری *** شهره تو در لطف و مسکینپروری | ای تو در اطباق قدرت منتهی *** منتهی ما در کمی و بیرهی *** این برنامهای است از رادیو بامداد تمامی قسمتهای این مجموعه را میتوانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید www.RadioBamdad.com
Wed, 13 Jul 2022 - 29min - 74 - #73 - آب خوردن کره اسب
آنک فرمودست او اندر خطاب *** کره و مادر همیخوردند آب | میشخولیدند هر دم آن نفر *** بهر اسپان که هلا هین آب خور | آن شخولیدن به کره میرسید *** سر همی بر داشت و از خور میرمید | مادرش پرسید کای کره چرا *** میرمی هر ساعتی زین استقا | گفت کره میشخولند این گروه *** ز اتفاق بانگشان دارم شکوه | پس دلم میلرزد از جا میرود *** ز اتفاق نعره خوفم میرسد | گفت مادر تا جهان بودست ازین *** کارافزایان بدند اندر زمین | هین تو کار خویش کن ای ارجمند *** زود کایشان ریش خود بر میکنند *** این برنامهای است از رادیو بامداد تمامی قسمتهای این مجموعه را میتوانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید www.RadioBamdad.com
Wed, 15 Jun 2022 - 29min - 73 - #72 - داستان نماز چهار هندو
چار هندو در یکی مسجد شدند *** بهر طاعت راکع و ساجد شدند | هر یکی بر نیتی تکبیر کرد *** در نماز آمد بمسکینی و درد | مؤذن آمد از یکی لفظی بجست *** کای مؤذن بانگ کردی وقت هست | گفت آن هندوی دیگر از نیاز *** هی سخن گفتی و باطل شد نماز | آن سیم گفت آن دوم را ای عمو *** چه زنی طعنه برو خود را بگو | آن چهارم گفت حمد الله که من *** در نیفتادم بچه چون آن سه تن | پس نماز هر چهاران شد تباه *** عیبگویان بیشتر گم کرده راه | ای خنک جانی که عیب خویش دید *** هر که عیبی گفت آن بر خود خرید | زانک نیم او ز عیبستان بدست *** وآن دگر نیمش ز غیبستان بدست
Wed, 08 Jun 2022 - 29min - 72 - #71 - عارفی که بر مرگ فرزند نمیگریست
بود شیخی رهنمایی پیش ازین *** آسمانی شمع بر روی زمین | چون پیمبر درمیان امتان *** در گشای روضهٔ دار الجنان | گفت پیغامبر که شیخ رفته پیش *** چون نبی باشد میان قوم خویش | یک صباحی گفتش اهل بیت او *** سختدل چونی بگو ای نیکخو | ما ز مرگ و هجر فرزندان تو *** نوحه میداریم با پشت دوتو | تو نمیگریی نمیزاری چرا *** یا که رحمت نیست در دل ای کیا | چون ترا رحمی نباشد در درون *** پس چه اومیدستمان از تو کنون | ما باومید تویم ای پیشوا *** که بنگذاری تو ما را در فنا | چون بیارایند روز حشر تخت *** خود شفیع ما توی آن روز سخت | در چنان روز و شب بیزینهار *** ما به اکرام تویم اومیدوار | دست ما و دامن تست آن زمان *** که نماند هیچ مجرم را امان | گفت پیغامبر که روز رستخیز *** کی گذارم مجرمان را اشکریز | من شفیع عاصیان باشم بجان *** تا رهانمشان ز اشکنجهٔ گران | عاصیان واهل کبایر را بجهد *** وا رهانم از عتاب نقض عهد | صالحان امتم خود فارغاند *** از شفاعتهای من روز گزند | بلک ایشان را شفاعتها بود *** گفتشان چون حکم نافذ میرود | هیچ وازر وزر غیری بر نداشت *** من نیم وازر خدایم بر فراشت *** این برنامهای است از رادیو بامداد تمامی قسمتهای این مجموعه را میتوانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید www.RadioBamdad.com
Tue, 07 Jun 2022 - 29min - 71 - #70 - جوجه تیغی و مار
چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را * میدان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما | ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان * کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا | خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر * با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا | گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن * ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا | پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان * بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا | بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن * سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا | آن مار ابله خویش را بر خار میزد دم به دم * سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها | بی صبر بود و بیحیل خود را بکشت او از عجل * گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا | بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا * ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا | فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین * ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا | رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر * مر صابران را میرسان هر دم سلامی نو ز ما
Thu, 19 May 2022 - 29min - 70 - #69 - اعرابی و مرد فیلسوفنما
یک عرابی بار کرده اشتری * دو جوال زفت از دانه پری | او نشسته بر سر هر دو جوال * یک حدیثانداز کرد او را سال | از وطن پرسید و آوردش بگفت * واندر آن پرسش بسی درها بسفت | بعد از آن گفتش که این هر دو جوال * چیست آکنده بگو مصدوق حال | گفت اندر یک جوالم گندمست * در دگر ریگی نه قوت مردمست | گفت تو چون بار کردی این رمال * گفت تا تنها نماند آن جوال | گفت نیم گندم آن تنگ را * در دگر ریز از پی فرهنگ را | تا سبک گردد جوال و هم شتر * گفت شاباش ای حکیم اهل و حر | این چنین فکر دقیق و رای خوب * تو چنین عریان پیاده در لغوب | رحمش آمد بر حکیم و عزم کرد * کش بر اشتر بر نشاند نیکمرد | باز گفتش ای حکیم خوشسخن * شمهای از حال خود هم شرح کن | این چنین عقل و کفایت که تراست * تو وزیری یا شهی بر گوی راست | گفت این هر دو نیم از عامهام * بنگر اندر حال و اندر جامهام | گفت اشتر چند داری چند گاو * گفت نه این و نه آن ما را مکاو | گفت رختت چیست باری در دکان * گفت ما را کودکان و کو مکان | گفت پس از نقد پرسم نقد چند * که توی تنهارو و محبوبپند | کیمیای مس عالم با توست * عقل و دانش را گوهر تو بر توست | گفت والله نیست یا وجه العرب
Thu, 05 May 2022 - 29min - 69 - #68 - مردی که ادعا میکرد خدا گناهانش را نمیگیرد
آن یکی میگفت در عهد شعیب * که خدا از من بسی دیدست عیب | چند دید از من گناه و جرمها * وز کرم یزدان نمیگیرد مرا | حق تعالی گفت در گوش شعیب * در جواب او فصیح از راه غیب | که بگفتی چند کردم من گناه * وز کرم نگرفت در جرمم اله | عکس میگویی و مقلوب ای سفیه * ای رها کرده ره و بگرفته تیه | چند چندت گیرم و تو بیخبر * در سلاسل ماندهای پا تا بسر | زنگ تو بر توت ای دیگ سیاه * کرد سیمای درونت را تباه | بر دلت زنگار بر زنگارها * جمع شد تا کور شد ز اسرارها | گر زند آن دود بر دیگ نوی * آن اثر بنماید ار باشد جوی | زانک هر چیزی بضد پیدا شود * بر سپیدی آن سیه رسوا شود | چون سیه شد دیگ پس تاثیر دود * بعد ازین بر وی که بیند زود زود | مرد آهنگر که او زنگی بود * دود را با روش همرنگی بود | مرد رومی کو کند آهنگری * رویش ابلق گردد از دودآوری | پس بداند زود تاثیر گناه * تا بنالد زود گوید ای اله | چون کند اصرار و بد پیشه کند * خاک اندر چشم اندیشه کند | توبه نندیشد دگر شیرین شود * بر دلش آن جرم تا بیدین شود | آن پشیمانی و یا رب رفت ازو * شست بر آیینه زنگ پنج تو | آهنش را زنگها خوردن گرفت * گوهرش را زنگ کم کردن گرفت | چون نویسی کاغد اسپید بر * آن نبشته خوانده آید در نظر | چون نویسی بر سر بنوشته خط * فهم ناید خواندنش گردد غلط | کان سیاهی بر سیاهی اوفتاد * هر دو خط شد کور و معنیی نداد | ور سیم باره نویسی بر سرش * پس سیه کردی چو جان پر شرش | پس چه چاره جز پناه چارهگر * ناامیدی مس و اکسیرش نظر | ناامیدیها بپیش او نهید * تا ز درد بیدوا بیرون جهید | چون شعیب این نکتهها با وی بگفت * زان دم جان در دل او گل شکفت | جان او بشنید وحی آسمان * گفت اگر بگرفت ما را کو نشان | گفت یا رب دفع من میگوید او * آن گرفتن را نشان میجوید او | گفت ستارم نگویم رازهاش * جز یکی رمز از برای ابتلاش | یک نشان آنک میگیرم ورا * آنک طاعت دارد و صوم و دعا | وز نماز و از زکات و غیر آن * لیک یک ذره ندارد ذوق جان | میکند طاعات و افعال سنی * لیک یک ذره ندارد چاشنی
Sat, 23 Apr 2022 - 29min - 68 - #67 - باغبان حیلهگر و میهمان ناخواسته
اغبانی چون نظر در باغ کرد | دید چون دزدان بباغ خود سه مرد * یک فقیه و یک شریف و صوفیی | هر یکی شوخی بدی لا یوفیی * گفت با اینها مرا صد حجتست | لیک جمعاند و جماعت قوتست * بر نیایم یک تنه با سه نفر | پس ببرمشان نخست از همدگر * هر یکی را من به سویی افکنم | چونک تنها شد سبیلش بر کنم * حیله کرد و کرد صوفی را به راه | تا کند یارانش را با او تباه * گفت صوفی را برو سوی وثاق | یک گلیم آور برای این رفاق * رفت صوفی گفت خلوت با دو یار | تو فقیهی وین شریف نامدار * ما به فتوی تو نانی میخوریم | ما به پر دانش تو میپریم * وین دگر شهزاده و سلطان ماست | سیدست از خاندان مصطفاست * کیست آن صوفی شکمخوار خسیس | تا بود با چون شما شاهان جلیس * چون بباید مر ورا پنبه کنید | هفتهای بر باغ و راغ من زنید * باغ چه بود جان من آن شماست | ای شما بوده مرا چون چشم راست * وسوسه کرد و مریشان را فریفت | آه کز یاران نمیباید شکیفت * چون بره کردند صوفی را و رفت | خصم شد اندر پیش با چوب زفت * گفت ای سگ صوفیی باشد که تیز | اندر آیی باغ ما تو از ستیز * این جنیدت ره نمود و بایزید | از کدامین شیخ و پیرت این رسید * کوفت صوفی را چو تنها یافتش | نیم کشتش کرد و سر بشکافتش * گفت صوفی آن من بگذشت لیک | ای رفیقان پاس خود دارید نیک * مر مرا اغیار دانستید هان | نیستم اغیارتر زین قلتبان * اینچ من خوردم شما را خوردنیست | وین چنین شربت جزای هر دنیست * این جهان کوهست و گفت و گوی تو | از صدا هم باز آید سوی تو * چون ز صوفی گشت فارغ باغبان | یک بهانه کرد زان پس جنس آن * کای شریف من برو سوی وثاق | که ز بهر چاشت پختم من رقاق ...
Tue, 12 Apr 2022 - 29min - 67 - #66 - شیخ دست بریده
بود درویشی بکهساری مقیم * خلوت او را بود هم خواب و ندیم | چون ز خالق میرسید او را شمول * بود از انفاس مرد و زن ملول | همچنانک سهل شد ما را حضر * سهل شد هم قوم دیگر را سفر | آنچنانک عاشقی بر سروری * عاشقست آن خواجه بر آهنگری | هر کسی را بهر کاری ساختند * میل آن را در دلش انداختند | دست و پا بی میل جنبان کی شود * خار وخس بی آب و بادی کی رود | گر ببینی میل خود سوی سما * پر دولت بر گشا همچون هما | ور ببینی میل خود سوی زمین * نوحه میکن هیچ منشین از حنین | عاقلان خود نوحهها پیشین کنند * جاهلان آخر بسر بر میزنند | ز ابتدای کار آخر را ببین * تا نباشی تو پشیمان یوم دین
Tue, 29 Mar 2022 - 29min - 66 - #65 - نگاه کردن عزراییل بر مرد
اد مردی چاشتگاهی در رسید * در سرا عدل سلیمان در دوید | رویش از غم زرد و هر دو لب کبود * پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود | گفت عزرائیل در من این چنین * یک نظر انداخت پر از خشم و کین | گفت هین اکنون چه میخواهی بخواه * گفت فرما باد را ای جان پناه | تا مرا زینجا به هندستان برد * بوک بنده کان طرف شد جان برد | نک ز درویشی گریزانند خلق * لقمهٔ حرص و امل زانند خلق | ترس درویشی مثال آن هراس * حرص و کوشش را تو هندستان شناس | باد را فرمود تا او را شتاب * برد سوی قعر هندستان بر آب | روز دیگر وقت دیوان و لقا * پس سلیمان گفت عزرائیل را | کان مسلمان را بخشم از بهر آن * بنگریدی تا شد آواره ز خان | گفت من از خشم کی کردم نظر * از تعجب دیدمش در رهگذر | که مرا فرمود حق کامروز هان * جان او را تو بهندستان ستان | از عجب گفتم گر او را صد پرست * او به هندستان شدن دور اندرست | تو همه کار جهان را همچنین * کن قیاس و چشم بگشا و ببین | از کی بگریزیم از خود ای محال * از کی برباییم از حق ای وبال
Fri, 18 Mar 2022 - 29min - 65 - #64 - کلوخ انداختن مرد از سر دیوار
ر لب جو بوده دیواری بلند * بر سر دیوار تشنهٔ دردمند | مانعش از آب آن دیوار بود * از پی آب او چو ماهی زار بود | ناگهان انداخت او خشتی در آب * بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب | چون خطاب یار شیرین لذیذ * مست کرد آن بانگ آبش چون نبیذ | از صفای بانگ آب آن ممتحن * گشت خشتانداز از آنجا خشتکن | آب میزد بانگ یعنی هی ترا * فایده چه زین زدن خشتی مرا | تشنه گفت آبا مرا دو فایدهست * من ازین صنعت ندارم هیچ دست | فایدهٔ اول سماع بانگ آب * کو بود مر تشنگان را چون رباب | بانگ او چون بانگ اسرافیل شد * مرده را زین زندگی تحویل شد | یا چو بانگ رعد ایام بهار * باغ مییابد ازو چندین نگار | یا چو بر درویش ایام زکات * یا چو بر محبوس پیغام نجات | چون دم رحمان بود کان از یمن * میرسد سوی محمد بی دهن
Wed, 02 Mar 2022 - 29min - 64 - #63 - حقیر نگریستن آدم بر ابلیس
چشم آدم بر بلیسی کو شقیست * از حقارت وز زیافت بنگریست | خویشبینی کرد و آمد خودگزین * خنده زد بر کار ابلیس لعین | بانگ بر زد غیرت حق کای صفی * تو نمیدانی ز اسرار خفی | پوستین را بازگونه گر کند * کوه را از بیخ و از بن برکند | پردهٔ صد آدم آن دم بر درد * صد بلیس نو مسلمان آورد | گفت آدم توبه کردم زین نظر * این چنین گستاخ نندیشم دگر | یا غیاث المستغیثین اهدنا * لا افتخار بالعلوم و الغنی | لا تزغ قلبا هدیت بالکرم * واصرف السؤ الذی خط القلم | بگذران از جان ما سؤ القضا * وامبر ما را ز اخوان صفا | تلختر از فرقت تو هیچ نیست * بی پناهت غیر پیچاپیچ نیست | رخت ما هم رخت ما را راهزن * جسم ما مر جان ما را جامه کن | دست ما چون پای ما را میخورد * بی امان تو کسی جان چون برد | ور برد جان زین خطرهای عظیم * برده باشد مایهٔ ادبار و بیم | زانک جان چون واصل جانان نبود * تا ابد با خویش کورست و کبود | چون تو ندهی راه جان خود برده گیر * جان که بی تو زنده باشد مرده گیر | گر تو طعنه میزنی بر بندگان * مر ترا آن میرسد ای کامران | ور تو ماه و مهر را گویی جفا * ور تو قد سرو را گویی دوتا | ور تو چرخ و عرش را خوانی حقیر * ور تو کان و بحر را گویی فقیر | آن بنسبت با کمال تو رواست * ملک اکمال فناها مر تراست | که تو پاکی از خطر وز نیستی * نیستان را موجد و مغنیستی | آنک رویانید داند سوختن * زانک چون بدرید داند دوختن
Wed, 23 Feb 2022 - 29min - 63 - #62 - گاو تنها در جزیره سرسبز
یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهان * اندرو گاویست تنها خوشدهان | جمله صحرا را چرد او تا به شب * تا شود زفت و عظیم و منتجب | شب ز اندیشه که فردا چه خورم * گردد او چون تار مو لاغر ز غم | چون برآید صبح گردد سبز دشت * تا میان رسته قصیل سبز و کشت | اندر افتد گاو با جوع البقر * تا به شب آن را چرد او سر به سر | باز زفت و فربه و لمتر شود * آن تنش از پیه و قوت پر شود | باز شب اندر تب افتد از فزع * تا شود لاغر ز خوف منتجع | که چه خواهم خورد فردا وقت خور * سالها اینست کار آن بقر | هیچ نندیشد که چندین سال من * میخورم زین سبزهزار و زین چمن | هیچ روزی کم نیامد روزیم * چیست این ترس و غم و دلسوزیم | باز چون شب میشود آن گاو زفت * میشود لاغر که آوه رزق رفت | نفس آن گاوست و آن دشت این جهان * کو همی لاغر شود از خوف نان | که چه خواهم خورد مستقبل عجب * لوت فردا از کجا سازم طلب | سالها خوردی و کم نامد ز خور * ترک مستقبل کن و ماضی نگر | لوت و پوت خورده را هم یاد آر * منگر اندر غابر و کم باش زار
Tue, 22 Feb 2022 - 29min - 62 - #61 - داستان زندانی مفلس
بود شخصی مفلسی بی خان و مان * مانده در زندان و بند بی امان | لقمهٔ زندانیان خوردی گزاف * بر دل خلق از طمع چون کوه قاف | زهره نه کس را که لقمهٔ نان خورد * زانک آن لقمهربا گاوش برد | هر که دور از دعوت رحمان بود * او گداچشمست اگر سلطان بود | مر مروت را نهاده زیر پا * گشته زندان دوزخی زان نانربا | گر گریزی بر امید راحتی * زان طرف هم پیشت آید آفتی | هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست * جز بخلوتگاه حق آرام نیست | کنج زندان جهان ناگزیر * نیست بی پامزد و بی دق الحصیر | والله ار سوراخ موشی در روی * مبتلای گربه چنگالی شوی | آدمی را فربهی هست از خیال * گر خیالاتش بود صاحبجمال | ور خیالاتش نماید ناخوشی * میگدازد همچو موم از آتشی
Mon, 14 Feb 2022 - 29min - 61 - #60 - داستان زیرکی لقمان با خواجه اش
نی که لقمان را که بندهٔ پاک بود * روز و شب در بندگی چالاک بود | خواجهاش میداشتی در کار پیش * بهترش دیدی ز فرزندان خویش | زانک لقمان گرچه بندهزاد بود * خواجه بود و از هوا آزاد بود | گفت شاهی شیخ را اندر سخن * چیزی از بخشش ز من درخواست کن | گفت ای شه شرم ناید مر ترا * که چنین گویی مرا زین برتر آ | من دو بنده دارم و ایشان حقیر * وآن دو بر تو حاکمانند و امیر | گفت شه آن دو چهاند این زلتست * گفت آن یک خشم و دیگر شهوتست | شاه آن دان کو ز شاهی فارغست * بی مه و خورشید نورش بازغست | مخزن آن دارد که مخزن ذات اوست * هستی او دارد که با هستی عدوست | خواجهٔ لقمان بظاهر خواجهوش * در حقیقت بنده لقمان خواجهاش | در جهان بازگونه زین بسیست * در نظرشان گوهری کم از خسیست | مر بیابان را مفازه نام شد * نام و رنگی عقلشان را دام شد | یک گره را خود معرف جامه است * در قبا گویند کو از عامه است | یک گره را ظاهر سالوس زهد * نور باید تا بود جاسوس زهد | نور باید پاک از تقلید و غول * تا شناسد مرد را بی فعل و قول | در رود در قلب او از راه عقل * نقد او بیند نباشد بند نقل | بندگان خاص علام الغیوب * در جهان جان جواسیس القلوب
Wed, 02 Feb 2022 - 29min - 60 - #59 - داستان بیمار و ثجویز طبیب
آن یکی رنجور شد سوی طبیب * گفت نبضم را فرو بین ای لبیب | که ز نبض آگه شوی بر حال دل * که رگ دستست با دل متصل | چونک دل غیبست خواهی زو مثال * زو بجو که با دلستش اتصال | باد پنهانست از چشم ای امین * در غبار و جنبش برگش ببین | کز یمینست او وزان یا از شمال * جنبش برگت بگوید وصف حال | مستی دل را نمیدانی که کو * وصف او از نرگس مخمور جو | چون ز ذات حق بعیدی وصف ذات * باز دانی از رسول و معجزات | معجزاتی و کراماتی خفی * بر زند بر دل ز پیران صفی | که درونشان صد قیامت نقد هست * کمترین آنک شود همسایه مست | پس جلیس الله گشت آن نیکبخت * کو به پهلوی سعیدی برد رخت | معجزه کان بر جمادی زد اثر * یا عصا با بحر یا شقالقمر | گر ترا بر جان زند بیواسطه * متصل گردد به پنهان رابطه | بر جمادات آن اثرها عاریهست * از پی روح خوش متواریهست | تا از آن جامد اثر گیرد ضمیر * حبذا نان بیهیولای خمیر | حبذا خوان مسیحی بیکمی * حبذا بیباغ میوهٔ مریمی | بر زند از جان کامل معجزات * بر ضمیر جان طالب چون حیات | معجزه بحرست و ناقص مرغ خاک * مرغ آبی در وی آمن از هلاک | عجزبخش جان هر نامحرمی * لیک قدرتبخش جان همدمی | چون نیابی این سعادت در ضمیر * پس ز ظاهر هر دم استدلال گیر | که اثرها بر مشاعر ظاهرست * وین اثرها از مؤثر مخبرست | هست پنهان معنی هر داروی * همچو سحر و صنعت هر جادوی | چون نظر در فعل و آثارش کنی * گرچه پنهانست اظهارش کنی | قوتی کان اندرونش مضمرست * چون به فعل آید عیان و مظهرست | چون به آثار این همه پیدا شدت * چون نشد پیدا ز تاثیر ایزدت | نه سببها و اثرها مغز و پوست * چون بجویی جملگی آثار اوست | دوست گیری چیزها را از اثر * پس چرا ز آثاربخشی بیخبر | از خیالی دوست گیری خلق را * چون نگیری شاه غرب و شرق را | این سخن پایان ندارد ای قباد * حرص ما را اندرین پایان مباد
Sun, 30 Jan 2022 - 29min - 59 - #58 - داستان غلام هندو
خواجهای را بود هندو بندهای * پروریده کرده او را زندهای | علم و آدابش تمام آموخته * در دلش شمع هنر افروخته | پروریدش از طفولیت به ناز * در کنار لطف آن اکرامساز | بود هم این خواجه را خوش دختری * سیماندامی گشی خوشگوهری | چون مراهق گشت دختر طالبان * بذل میکردند کابین گران | میرسیدش از سوی هر مهتری * بهر دختر دم به دم خوزهگری | گفت خواجه مال را نبود ثبات * روز آید شب رود اندر جهات | حسن صورت هم ندارد اعتبار * که شود رخ زرد از یک زخم خار | سهل باشد نیز مهترزادگی * که بود غره به مال و بارگی | ای بسا مهتربچه کز شور و شر * شد ز فعل زشت خود ننگ پدر | پر هنر را نیز اگر باشد نفیس * کم پرست و عبرتی گیر از بلیس | علم بودش چون نبودش عشق دین * او ندید از آدم الا نقش طین | گرچه دانی دقت علم ای امین * زانت نگشاید دو دیدهٔ غیببین | او نبیند غیر دستاری و ریش * از معرف پرسد از بیش و کمیش | عارفا تو از معرف فارغی * خود همیبینی که نور بازغی | کار تقوی دارد و دین و صلاح * که ازو باشد بدو عالم فلاح | کرد یک داماد صالح اختیار * که بد او فخر همه خیل و تبار | پس زنان گفتند او را مال نیست * مهتری و حسن و استقلال نیست | گفت آنها تابع زهدند و دین * بیزر او گنجیست بر روی زمین | چون به جد تزویج دختر گشت فاش * دست پیمان و نشانی و قماش | پس غلام خرد که اندر خانه بود * گشت بیمار و ضعیف و زار زود | همچو بیمار دقی او میگداخت * علت او را طبیبی کم شناخت | عقل میگفتی که رنجش از دلست * داروی تن در غم دل باطلست | آن غلامک دم نزد از حال خویش * کز چه میآید برو در سینه نیش | گفت خاتون را شبی شوهر که تو * باز پرسش در خلا از حال او | تو به جای مادری او را بود * که غم خود پیش تو پیدا کند | چونک خاتون در گوش این کلام * روز دیگر رفت نزدیک غلام | پس سرش را شانه میکرد آن ستی * با دو صد مهر و دلال و آشتی | آنچنان که مادران مهربان * نرم کردش تا در آمد در بیان | که مرا اومید از تو این نبود * که دهی دختر به بیگانهٔ عنود | خواجهزادهٔ ما و ما خستهجگر * حیف نبود که رود جای دگر | خواست آن خاتون ز خشمی که آمدش * که زند وز بام زیر اندازدش | کو که باشد هندوی مادرغری * که طمع دارد به خواجه دختری | گفت صبر اولی بود خود را گرفت * گفت با خواجه که بشنو این شگفت | این چنین گراء کی خاین بود * ما گمان برده که هست او معتمد
Wed, 19 Jan 2022 - 29min - 58 - #57 - اندرز گفتن صوفی به خادم خانقاه
صوفیی میگشت در دور افق * تا شبی در خانقاهی شد قنق | یک بهیمه داشت در آخر ببست * او به صدر صفه با یاران نشست | پس مراقب گشت با یاران خویش * دفتری باشد حضور یار پیش | دفتر صوفی سواد حرف نیست * جز دل اسپید همچون برف نیست | زاد دانشمند آثار قلم * زاد صوفی چیست آثار قدم | همچو صیادی سوی اشکار شد * گام آهو دید و بر آثار شد | چندگاهش گام آهو در خورست * بعد از آن خود ناف آهو رهبرست | چونک شکر گام کرد و ره برید * لاجرم زان گام در کامی رسید | رفتن یک منزلی بر بوی ناف * بهتر از صد منزل گام و طواف | آن دلی کو مطلع مهتابهاست * بهر عارف فتحت ابوابهاست | با تو دیوارست و با ایشان درست * با تو سنگ و با عزیزان گوهرست | آنچ تو در آینه بینی عیان * پیر اندر خشت بیند بیش از آن | پیر ایشانند کین عالم نبود * جان ایشان بود در دریای جود | پیش ازین تن عمرها بگذاشتند * پیشتر از کشت بر برداشتند | پیشتر از نقش جان پذرفتهاند * پیشتر از بحر درها سفتهاند
Sat, 30 Oct 2021 - 29min - 57 - #56 - داستان کاروان دزدان و پاسبان
پاسبانی خفت و دزد اسباب برد ... رختها را زیر هر خاکی فشرد | روز شد بیدار شد آن کاروان ... دید رفته رخت و سیم و اشتران | پس بدو گفتند ای حارس بگو ... که چه شد این رخت و این اسباب کو | گفت دزدان آمدند اندر نقاب ... رختها بردند از پیشم شتاب | قوم گفتندش که ای چو تل ریگ ... پس چه میکردی کیی ای مردریگ | گفت من یک کس بدم ایشان گروه ... با سلاح و با شجاعت با شکوه | گفت اگر در جنگ کم بودت امید ... نعرهای زن کای کریمان برجهید | گفت آن دم کارد بنمودند و تیغ ... که خمش ورنه کشیمت بیدریغ | آن زمان از ترس بستم من دهان ... این زمان هیهای و فریاد و فغان | آن زمان بست آن دمم که دم زنم ... این زمان چندانک خواهی هی کنم | چونک عمرت برد دیو فاضحه ... بینمک باشد اعوذ و فاتحه | گرچه باشد بینمک اکنون حنین ... هست غفلت بینمکتر زان یقین | همچنین هم بینمک مینال نیز ... که ذلیلان را نظر کن ای عزیز | قادری بیگاه باشد یا به گاه ... از تو چیزی فوت کی شد ای اله | شاه لا تاسوا علی ما فاتکم ... کی شود از قدرتش مطلوب گم
Wed, 13 Oct 2021 - 29min - 56 - #52 - داستان شطرنج بازی شاه با دلقک
شاه با دلقک همی شطرنج باخت مات کردش زود خشم شه بتاخت | گفت شه شه و آن شه کبرآورش یک یک از شطرنج میزد بر سرش | که بگیر اینک شهت ای قلتبان صبر کرد آن دلقک و گفت الامان | دست دیگر باختن فرمود میر او چنان لرزان که عور از زمهریر | باخت دست دیگر و شه مات شد وقت شه شه گفتن و میقات شد | بر جهید آن دلقک و در کنج رفت شش نمد بر خود فکند از بیم تفت | زیر بالشها و زیر شش نمد خفت پنهان تا ز زخم شه رهد | گفت شه هی هی چه کردی چیست این گفت شه شه شه شه ای شاه گزین | کی توان حق گفت جز زیر لحاف با تو ای خشمآور آتشسجاف | ای تو مات و من ز زخم شاه مات میزنم شه شه به زیر رختهات | چون محله پر شد از هیهای میر وز لگد بر در زدن وز دار و گیر | خلق بیرون جست زود از چپ و راست کای مقدم وقت عفوست و رضاست | مغز او خشکست و عقلش این زمان کمترست از عقل و فهم کودکان | زهد و پیری ضعف بر ضعف آمده واندر آن زهدش گشادی ناشده | رنج دیده گنج نادیده ز یار کارها کرده ندیده مزد کار | یا نبود آن کار او را خود گهر یا نیامد وقت پاداش از قدر | یا که بود آن سعی چون سعی جهود یا جزا وابستهٔ میقات بود | مر ورا درد و مصیبت این بس است که درین وادی پر خون بیکس است | چشم پر درد و نشسته او به کنج رو ترش کرده فرو افکنده لنج | نه یکی کحال کو را غم خورد نیش عقلی که به کحلی پی برد | اجتهادی میکند با حزر و ظن کار در بوکست تا نیکو شدن | زان رهش دورست تا دیدار دوست کو نجوید سر رئیسیش آرزوست | ساعتی او با خدا اندر عتاب که نصیبم رنج آمد زین حساب | ساعتی با بخت خود اندر جدال که همه پران و ما ببریده بال | هر که محبوس است اندر بو و رنگ گرچه در زهدست باشد خوش تنگ | تا برون ناید ازین ننگین مناخ کی شود خویش خوش و صدرش فراخ | زاهدان را در خلا پیش از گشاد کارد و استره نشاید هیچ داد | کز ضجر خود را بدراند شکم غصهٔ آن بیمرادیها و غم
Mon, 13 Sep 2021 - 29min - 55 - #55 - داستان بازِ پادشاه در خانه کمپیر زن
دین نه آن بازیست کو از شه گریخت سوی آن کمپیر کو می آرد بیخت | تا که تتماجی پزد اولاد را دید آن باز خوش خوشزاد را | پایکش بست و پرش کوتاه کرد ناخنش ببرید و قوتش کاه کرد | گفت نااهلان نکردندت بساز پر فزود از حد و ناخن شد دراز | دست هر نااهل بیمارت کند سوی مادر آ که تیمارت کند | مهر جاهل را چنین دان ای رفیق کژ رود جاهل همیشه در طریق | روز شه در جست و جو بیگاه شد سوی آن کمپیر و آن خرگاه شد | دید ناگه باز را در دود و گرد شه برو بگریست زار و نوحه کرد | گفت هرچند این جزای کار تست که نباشی در وفای ما درست | چون کنی از خلد زی دوزخ فرار غافل از لا یستوی اصحاب نار | این سزای آنک از شاه خبیر خیره بگریزد بخانهٔ گندهپیر | باز میمالید پر بر دست شاه بی زبان میگفت من کردم گناه | پس کجا زارد کجا نالد لئیم گر تو نپذیری به جز نیک ای کریم | لطف شه جان را جنایتجو کند زانک شه هر زشت را نیکو کند | رو مکن زشتی که نیکیهای ما زشت آمد پیش آن زیبای ما | خدمت خود را سزا پنداشتی تو لوای جرم از آن افراشتی | چون ترا ذکر و دعا دستور شد زان دعا کردن دلت مغرور شد | همسخن دیدی تو خود را با خدا ای بسا کو زین گمان افتد جدا | گرچه با تو شه نشیند بر زمین خویشتن بشناس و نیکوتر نشین | باز گفت ای شه پشیمان میشوم توبه کردم نو مسلمان میشوم
Fri, 08 Oct 2021 - 29min - 54 - #54 - داستان ایاز و سی امیر
چون امیران از حسد جوشان شدند عاقبت بر شاه خود طعنه زدند | کین ایاز تو ندارد سی خرد جامگی سی امیر او چون خورد | شاه بیرون رفت با آن سی امیر سوی صحرا و کهستان صیدگیر | کاروانی دید از دور آن ملک گفت امیری را برو ای مؤتفک | رو بپرس آن کاروان را بر رصد کز کدامین شهر اندر میرسد | رفت و پرسید و بیامد که ز ری گفت عزمش تا کجا درماند وی | دیگری را گفت رو ای بوالعلا باز پرس از کاروان که تا کجا | رفت و آمد گفت تا سوی یمن گفت رختش چیست هان ای موتمن | ماند حیران گفت با میری دگر که برو وا پرس رخت آن نفر | باز آمد گفت از هر جنس هست اغلب آن کاسههای رازیست | گفت کی بیرون شدند از شهر ری ماند حیران آن امیر سست پی | همچنین تا سی امیر و بیشتر سسترای و ناقص اندر کر و فر | گفت امیران را که من روزی جدا امتحان کردم ایاز خویش را | که بپرس از کاروان تا از کجاست او برفت این جمله وا پرسید راست | بیوصیت بیاشارت یک به یک حالشان دریافت بی ریبی و شک | هر چه زین سی میر اندر سی مقام کشف شد زو آن به یکدم شد تمام
Thu, 23 Sep 2021 - 29min - 53 - #53 - داستان شاه ترمذ و دلقک
سید ترمد که آنجا شاه بود مسخرهٔ او دلقک آگاه بود | داشت کاری در سمرقند او مهم جستالاقی تا شود او مستتم | زد منادی هر که اندر پنج روز آردم زانجا خبر بدهم کنوز | دلقک اندر ده بد و آن را شنید بر نشست و تا بترمد میدوید | مرکبی دو اندر آن ره شد سقط از دوانیدن فرس را زان نمط | پس به دیوان در دوید از گرد راه وقت ناهنگام ره جست او به شاه | فجفجی در جملهٔ دیوان فتاد شورشی در وهم آن سلطان فتاد | خاص و عام شهر را دل شد ز دست تا چه تشویش و بلا حادث شدست | یا عدوی قاهری در قصد ماست یا بلایی مهلکی از غیب خاست | که ز ده دلقک به سیران درشت چند اسپی تازی اندر راه کشت | جمع گشته بر سرای شاه خلق تا چرا آمد چنین اشتاب دلق | از شتاب او و فحش اجتهاد غلغل و تشویش در ترمد فتاد | آن یکی دو دست بر زانوزنان وآن دگر از وهم واویلیکنان | از نفیر و فتنه و خوف نکال هر دلی رفته به صد کوی خیال | هر کسی فالی همیزد از قیاس تا چه آتش اوفتاد اندر پلاس | راه جست و راه دادش شاه زود چون زمین بوسید گفتش هی چه بود | هرکه میپرسید حالی زان ترش دست بر لب مینهاد او که خمش | وهم میافزود زین فرهنگ او جمله در تشویش گشته دنگ او | کرد اشارت دلق که ای شاه کرم یکدمی بگذار تا من دم زنم | تا که باز آید به من عقلم دمی که فتادم در عجایب عالمی
Wed, 15 Sep 2021 - 29min - 52 - #51 - داستان امیر میگسار و زاهد ریاکار
بود امیری خوش دلی میبارهای کهف هر مخمور و هر بیچارهای | مشفقی مسکیننوازی عادلی جوهری زربخششی دریادلی | شاه مردان و امیرالمؤمنین راهبان و رازدان و دوستبین | دور عیسی بود و ایام مسیح خلق دلدار و کمآزار و ملیح | آمدش مهمان بناگاهان شبی هم امیری جنس او خوشمذهبی | باده میبایستشان در نظم حال باده بود آن وقت ماذون و حلال | بادهشان کم بود و گفتا ای غلام رو سبو پر کن به ما آور مدام | از فلان راهب که دارد خمر خاص تا ز خاص و عام یابد جان خلاص | جرعهای زان جام راهب آن کند که هزاران جره و خمدان کند | اندر آن می مایهٔ پنهانی است آنچنان که اندر عبا سلطانی است | تو بدلق پارهپاره کم نگر که سیه کردند از بیرون زر | از برای چشم بد مردود شد وز برون آن لعل دودآلود شد | گنج و گوهر کی میان خانههاست گنجها پیوسته در ویرانههاست | گنج آدم چون بویران بد دفین گشت طینش چشمبند آن لعین | او نظر میکرد در طین سست سست جان همیگفتش که طینم سد تست | دو سبو بستد غلام و خوش دوید در زمان در دیر رهبانان رسید | زر بداد و بادهٔ چون زر خرید سنگ داد و در عوض گوهر خرید | بادهای که آن بر سر شاهان جهد تاج زر بر تارک ساقی نهد | فتنهها و شورها انگیخته بندگان و خسروان آمیخته | استخوانها رفته جمله جان شده تخت و تخته آن زمان یکسان شده | وقت هشیاری چو آب و روغنند وقت مستی همچو جان اندر تنند | چون هریسه گشته آنجا فرق نیست نیست فرقی کاندر آنجا غرق نیست | این چنین باده همیبرد آن غلام سوی قصر آن امیر نیکنام | پیشش آمد زاهدی غم دیدهای خشک مغزی در بلا پیچیدهای | تن ز آتشهای دل بگداخته خانه از غیر خدا پرداخته | گوشمال محنت بیزینهار داغها بر داغها چندین هزار | دیده هر ساعت دلش در اجتهاد روز و شب چفسیده او بر اجتهاد | سال و مه در خون و خاک آمیخته صبر و حلمش نیمشب بگریخته | گفت زاهد در سبوها چیست آن گفت باده گفت آن کیست آن | گفت آن آن فلان میر اجل گفت طالب را چنین باشد عمل | طالب یزدان و آنگه عیش و نوش بادهٔ شیطان و آنگه نیم هوش | هوش تو بی می چنین پژمرده است هوشها باید بر آن هوش تو بست | تا چه باشد هوش تو هنگام سکر ای چو مرغی گشته صید دام سکر
Wed, 08 Sep 2021 - 29min - 51 - #50 - داستان اعرابی و خلیفه
یک خلیفه بود در ایام پیش کرده حاتم را غلام جود خویش | رایت اکرام و داد افراشته فقر و حاجت از جهان بر داشته | بحر و در از بخششش صاف آمده داد او از قاف تا قاف آمده | در جهان خاک ابر و آب بود مظهر بخشایش وهاب بود | از عطااش بحر و کان در زلزله سوی جودش قافله بر قافله | قبلهٔ حاجت در و دروازهاش رفته در عالم بجود آوازهاش | هم عجم هم روم هم ترک و عرب مانده از جود و سخااش در عجب | آب حیوان بود و دریای کرم زنده گشته هم عرب زو هم عجم
Wed, 01 Sep 2021 - 29min - 50 - #49 - داستان صیاد و پرندهی حریص
رفت مرغی در میان مرغزار بود آنجا دام از بهر شکار * دانهٔ چندی نهاده بر زمین وآن صیاد آنجا نشسته در کمین * خویشتن پیچیده در برگ و گیاه تا در افتد صید بیچاره ز راه * مرغک آمد سوی او از ناشناخت پس طوافی کرد و پیش مرد تاخت * گفت او را کیستی تو سبزپوش در بیابان در میان این وحوش * گفت مرد زاهدم من منقطع با گیاهی گشتم اینجا مقتنع * زهد و تقوی را گزیدم دین و کیش زانک میدیدم اجل را پیش خویش * مرگ همسایه مرا واعظ شده کسب و دکان مرا برهم زده * چون به آخر فرد خواهم ماندن خو نباید کرد با هر مرد و زن * رو بخواهم کرد آخر در لحد آن به آید که کنم خو با احد * چو زنخ را بست خواهند ای صنم آن به آید که زنخ کمتر زنم * ای بزربفت و کمر آموخته آخرستت جامهٔ نادوخته * رو به خاک آریم کز وی رستهایم دل چرا در بیوفایان بستهایم * جد و خویشانمان قدیمی چار طبع ما به خویشی عاریت بستیم طمع * سالها همصحبتی و همدمی با عناصر داشت جسم آدمی * روح او خود از نفوس و از عقول روح اصول خویش را کرده نکول * از عقول و از نفوس پر صفا نامه میآید به جان کای بیوفا * یارکان پنج روزه یافتی رو ز یاران کهن بر تافتی * کودکان گرچه که در بازی خوشند شب کشانشان سوی خانه میکشند * شد برهنه وقت بازی طفل خرد دزد از ناگه قبا و کفش برد * آن چنان گرم او به بازی در فتاد کان کلاه و پیرهن رفتش ز یاد * شد شب و بازی او شد بیمدد رو ندارد کو سوی خانه رود * نی شنیدی انما الدنیا لعب باد دادی رخت و گشتی مرتعب * پیش از آنک شب شود جامه بجو روز را ضایع مکن در گفت و گو * من به صحرا خلوتی بگزیدهام خلق را من دزد جامه دیدهام * نیم عمر از آرزوی دلستان نیم عمر از غصههای دشمنان * جبه را برد آن کله را این ببرد غرق بازی گشته ما چون طفل خرد * نک شبانگاه اجل نزدیک شد خل هذا اللعب به سبک لاتعد * هین سوار توبه شود در دزد رس جامهها از دزد بستان باز پس * مرکب توبه عجاب مرکبست بر فلک تازد به یک لحظه ز پست * لیک مرکب را نگه میدار از آن کو بدزدید آن قبایت را نهان * تا ندزدد مرکبت را نیز هم پاس دار این مرکبت را دم به دم
Wed, 25 Aug 2021 - 29min - 49 - #48 - داستان پادشاه و دو غلام
پادشاهی دو غلام ارزان خرید با یکی زان دو سخن گفت و شنید * یافتش زیرکدل و شیرین جواب از لب شکر چه زاید شکرآب * آدمی مخفیست در زیر زبان این زبان پردهست بر درگاه جان * چونک بادی پرده را در هم کشید سر صحن خانه شد بر ما پدید * کاندر آن خانه گهر یا گندمست گنج زر یا جمله مار و کزدمست * یا درو گنجست و ماری بر کران زانک نبود گنج زر بی پاسبان * بی تامل او سخن گفتی چنان کز پس پانصد تامل دیگران * گفتیی در باطنش دریاستی جمله دریا گوهر گویاستی * نور هر گوهر کزو تابان شدی حق و باطل را ازو فرقان شدی * نور فرقان فرق کردی بهر ما ذره ذره حق و باطل را جدا * نور گوهر نور چشم ما شدی هم سؤال و هم جواب از ما بدی * چشم کژ کردی دو دیدی قرص ماه چون سؤالست این نظر در اشتباه * راست گردان چشم را در ماهتاب تا یکی بینی تو مه را نک جواب * فکرتت که کژ مبین نیکو نگر هست هم نور و شعاع آن گهر * هر جوابی کان ز گوش آید بدل چشم گفت از من شنو آن را بهل * گوش دلالهست و چشم اهل وصال چشم صاحب حال و گوش اصحاب قال * در شنود گوش تبدیل صفات در عیان دیدهها تبدیل ذات * ز آتش ار علمت یقین شد از سخن پختگی جو در یقین منزل مکن * تا نسوزی نیست آن عین الیقین این یقین خواهی در آتش در نشین * گوش چون نافذ بود دیده شود ورنه قل در گوش پیچیده شود * این سخن پایان ندارد باز گرد تا که شه با آن غلامانش چه کرد
Wed, 18 Aug 2021 - 29min - 48 - #47 - داستان حضرت عیسی و مرد ابله
گشت با عیسی یکی ابله رفیق استخوانها دید در حفرهٔ عمیق * گفت ای همراه آن نام سنی که بدان مرده تو زنده میکنی * مر مرا آموز تا احسان کنم استخوانها را بدان با جان کنم * گفت خامش کن که آن کار تو نیست لایق انفاس و گفتار تو نیست * کان نفس خواهد ز باران پاکتر وز فرشته در روش دراکتر * عمرها بایست تا دم پاک شد تا امین مخزن افلاک شد * خود گرفتی این عصا در دست راست دست را دستان موسی از کجاست * گفت اگر من نیستم اسرارخوان هم تو بر خوان نام را بر استخوان * گفت عیسی یا رب این اسرار چیست میل این ابله درین بیگار چیست * چون غم خود نیست این بیمار را چون غم جان نیست این مردار را * مردهٔ خود را رها کردست او مردهٔ بیگانه را جوید رفو * گفت حق ادبار اگر ادبارجوست خار روییده جزای کشت اوست * آنک تخم خار کارد در جهان هان و هان او را مجو در گلستان * گر گلی گیرد به کف خاری شود ور سوی یاری رود ماری شود * کیمیای زهر و مارست آن شقی بر خلاف کیمیای متقی
Wed, 04 Aug 2021 - 29min - 47 - #46 - داستان باز و ویرانکده حغدان
باز آن باشد که باز آید به شاه باز کورست آنک شد گمکرده راه * راه را گم کرد و در ویران فتاد باز در ویران بر جغدان فتاد * او همه نورست از نور رضا لیک کورش کرد سرهنگ قضا * خاک در چشمش زد و از راه برد در میان جغد و ویرانش سپرد * بر سری جغدانش بر سر میزنند پر و بال نازنینش میکنند * ولوله افتاد در جغدان که ها باز آمد تا بگیرد جای ما * چون سگان کوی پر خشم و مهیب اندر افتادند در دلق غریب * باز گوید من چه در خوردم به جغد صد چنین ویران فدا کردم به جغد * من نخواهم بود اینجا میروم سوی شاهنشاه راجع میشوم * خویشتن مکشید ای جغدان که من نه مقیمم میروم سوی وطن * این خراب آباد در چشم شماست ورنه ما را ساعد شه ناز جاست * جغد گفتا باز حیلت میکند تا ز خان و مان شما را بر کند * خانههای ما بگیرد او بمکر برکند ما را به سالوسی ز وکر * مینماید سیری این حیلتپرست والله از جمله حریصان بترست * او خورد از حرص طین را همچو دبس دنبه مسپارید ای یاران به خرس * لاف از شه میزند وز دست شه تا برد او ما سلیمان را ز ره * خود چه جنس شاه باشد مرغکی مشنوش گر عقل داری اندکی * جنس شاهست او و یا جنس وزیر هیچ باشد لایق گوزینه سیر * آنچ میگوید ز مکر و فعل و فن هست سلطان با حشم جویای من * اینت مالیخولیای ناپذیر اینت لاف خام و دام گولگیر * هر که این باور کند از ابلهیست مرغک لاغر چه درخورد شهیست * کمترین جغد ار زند بر مغز او مر ورا یاریگری از شاه کو * گفت باز ار یک پر من بشکند بیخ جغدستان شهنشه بر کند * جغد چه بود خود اگر بازی مرا دل برنجاند کند با من جفا * شه کند توده به هر شیب و فراز صد هزاران خرمن از سرهای باز * پاسبان من عنایات ویست هر کجا که من روم شه در پیست * در دل سلطان خیال من مقیم بی خیال من دل سلطان سقیم * چون بپراند مرا شه در روش میپرم بر اوج دل چون پرتوش
Wed, 28 Jul 2021 - 29min - 46 - #45 - داستان شیر و گرگ و روباه
شیر و گرگ و روبهی بهر شکار رفته بودند از طلب در کوهسار تا به پشت همدگر بر صیدها سخت بر بندند بار قیدها هر سه با هم اندر آن صحرای ژرف صیدها گیرند بسیار و شگرف گرچه زیشان شیر نر را ننگ بود لیک کرد اکرام و همراهی نمود این چنین شه را ز لشکر زحمتست لیک همره شد جماعت رحمتست این چنین مه را ز اختر ننگهاست او میان اختران بهر سخاست امر شاورهم پیمبر را رسید گرچه رایی نیست رایش را ندید در ترازو جو رفیق زر شدست نه از آن که جو چو زر جوهر شدست روح قالب را کنون همره شدست مدتی سگ حارس درگه شدست چونک رفتند این جماعت سوی کوه در رکاب شیر با فر و شکوه گاو کوهی و بز و خرگوش زفت یافتند و کار ایشان پیش رفت هر که باشد در پی شیر حراب کم نیاید روز و شب او را کباب چون ز که در پیشه آوردندشان کشته و مجروح و اندر خون کشان گرگ و روبه را طمع بود اندر آن که رود قسمت به عدل خسروان عکس طمع هر دوشان بر شیر زد شیر دانست آن طمعها را سند هر که باشد شیر اسرار و امیر او بداند هر چه اندیشد ضمیر هین نگه دار ای دل اندیشهخو دل ز اندیشهٔ بدی در پیش او داند و خر را همیراند خموش در رخت خندد برای رویپوش شیر چون دانست آن وسواسشان وا نگفت و داشت آن دم پاسشان لیک با خود گفت بنمایم سزا مر شما را ای خسیسان گدا مر شما را بس نیامد رای من ظنتان اینست در اعطای من ای عقول و رایتان از رای من از عطاهای جهانآرای من نقش با نقاش چه سگالد دگر چون سگالش اوش بخشید و خبر این چنین ظن خسیسانه بمن مر شما را بود ننگان زمن ظانین بالله ظن السؤ را گر نبرم سر بود عین خطا وا رهانم چرخ را از ننگتان تا بماند در جهان این داستان شیر با این فکر میزد خنده فاش بر تبسمهای شیر ایمن مباش مال دنیا شد تبسمهای حق کرد ما را مست و مغرور و خلق فقر و رنجوری بهستت ای سند کان تبسم دام خود را بر کند
Tue, 27 Jul 2021 - 29min - 45 - #43 - لیلی و مجنون
گفت لیلی را خلیفه کان توی کز تو مجنون شد پریشان و غوی از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت خامش چون تو مجنون نیستی هر که بیدارست او در خوابتر هست بیداریش از خوابش بتر چون بحق بیدار نبود جان ما هست بیداری چو در بندان ما جان همه روز از لگدکوب خیال وز زیان و سود وز خوف زوال نی صفا میماندش نی لطف و فر نی بسوی آسمان راه سفر خفته آن باشد که او از هر خیال دارد اومید و کند با او مقال دیو را چون حور بیند او به خواب پس ز شهوت ریزد او با دیو آب چونک تخم نسل را در شوره ریخت او به خویش آمد خیال از وی گریخت ضعف سر بیند از آن و تن پلید آه از آن نقش پدید ناپدید مرغ بر بالا و زیر آن سایهاش میدود بر خاک پران مرغوش ابلهی صیاد آن سایه شود میدود چندانک بیمایه شود بیخبر کان عکس آن مرغ هواست بیخبر که اصل آن سایه کجاست تیر اندازد به سوی سایه او ترکشش خالی شود از جست و جو ترکش عمرش تهی شد عمر رفت از دویدن در شکار سایه تفت سایهٔ یزدان چو باشد دایهاش وا رهاند از خیال و سایهاش سایهٔ یزدان بود بندهٔ خدا مرده او زین عالم و زندهٔ خدا دامن او گیر زوتر بیگمان تا رهی در دامن آخر زمان کیف مد الظل نقش اولیاست کو دلیل نور خورشید خداست اندرین وادی مرو بی این دلیل لا احب افلین گو چون خلیل رو ز سایه آفتابی را بیاب دامن شه شمس تبریزی بتاب ره ندانی جانب این سور و عرس از ضیاء الحق حسام الدین بپرس ور حسد گیرد ترا در ره گلو در حسد ابلیس را باشد غلو کو ز آدم ننگ دارد از حسد با سعادت جنگ دارد از حسد عقبهای زین صعبتر در راه نیست ای خنک آنکش حسد همراه نیست این جسد خانهٔ حسد آمد بدان از حسد آلوده باشد خاندان گر جسد خانهٔ حسد باشد ولیک آن جسد را پاک کرد الله نیک طهرا بیتی بیان پاکیست گنج نورست ار طلسمش خاکیست چون کنی بر بیحسد مکر و حسد زان حسد دل را سیاهیها رسد خاک شو مردان حق را زیر پا خاک بر سر کن حسد را همچو ما
Wed, 14 Jul 2021 - 29min - 44 - #44 - مهمان حضرت یوسف
آمد از آفاق یار مهربان یوسف صدیق را شد میهمان *** کاشنا بودند وقت کودکی بر وسادهٔ آشنایی متکی *** یاد دادش جور اخوان و حسد گفت کان زنجیر بود و ما اسد *** عار نبود شیر را از سلسله نیست ما را از قضای حق گله *** شیر را بر گردن ار زنجیر بود بر همه زنجیرسازان میر بود *** گفت چون بودی ز زندان و ز چاه گفت همچون در محاق و کاست ماه *** در محاق ار ماه نو گردد دوتا نی در آخر بدر گردد بر سما *** گرچه دردانه به هاون کوفتند نور چشم و دل شد و بیند بلند *** گندمی را زیر خاک انداختند پس ز خاکش خوشهها بر ساختند *** بار دیگر کوفتندش ز آسیا قیمتش افزود و نان شد جانفزا *** باز نان را زیر دندان کوفتند گشت عقل و جان و فهم هوشمند *** باز آن جان چونک محو عشق گشت یعجب الزراع آمد بعد کشت *** این سخن پایان ندارد باز گرد تا که با یوسف چه گفت آن نیک مرد *** بعد قصه گفتنش گفت ای فلان هین چه آوردی تو ما را ارمغان *** بر در یاران تهیدست آمدن هست بیگندم سوی طاحون شدن *** حق تعالی خلق را گوید بحشر ارمغان کو از برای روز نشر *** جئتمونا و فرادی بی نوا هم بدان سان که خلقناکم کذا *** هین چه آوردید دستآویز را ارمغانی روز رستاخیز را *** یا امید بازگشتنتان نبود وعدهٔ امروز باطلتان نمود *** منکری مهمانیش را از خری پس ز مطبخ خاک و خاکستر بری *** ور نهای منکر چنین دست تهی در در آن دوست چون پا مینهی *** اندکی صرفه بکن از خواب و خور ارمغان بهر ملاقاتش ببر *** شو قلیل النوم مما یهجعون باش در اسحار از یستغفرون *** اندکی جنبش بکن همچون جنین تا ببخشندت حواس نوربین *** وز جهان چون رحم بیرون روی از زمین در عرصهٔ واسع شوی *** آنک ارض الله واسع گفتهاند عرصهای دان انبیا را بس بلند *** دل نگردد تنگ زان عرصهٔ فراخ نخل تر آنجا نگردد خشک شاخ *** حاملی تو مر حواست را کنون کند و مانده میشوی و سرنگون *** چونک محمولی نه حامل وقت خواب ماندگی رفت و شدی بی رنج و تاب *** چاشنیی دان تو حال خواب را پیش محمولی حال اولیا *** اولیا اصحاب کهفند ای عنود در قیام و در تقلب هم رقود *** میکشدشان بی تکلف در فعال بیخبر ذات الیمین ذات الشمال *** چیست آن ذات الیمین فعل حسن چیست آن ذات الشکال اشغال تن *** میرود این هر دو کار از انبیا بیخبر زین هر دو ایشان چون صدا *** گر صدایت بشنواند خیر و شر ذات که باشد ز هر دو بیخبر
Wed, 14 Jul 2021 - 29min - 43 - #42 - داستان مردی که سر راه دیگران خار میکاشت
همچو آن شخص درشت خوشسخن در میان ره نشاند او خاربن ره گذریانش ملامتگر شدند پس بگفتندش بکن این را نکند هر دمی آن خاربن افزون شدی پای خلق از زخم آن پر خون شدی جامههای خلق بدریدی ز خار پای درویشان بخستی زار زار چون بجد حاکم بدو گفت این بکن گفت آری بر کنم روزیش من مدتی فردا و فردا وعده داد شد درخت خار او محکم نهاد گفت روزی حاکمش ای وعده کژ پیش آ در کار ما واپس مغژ گفت الایام یا عم بیننا گفت عجل لا تماطل دیننا تو که میگویی که فردا این بدان که بهر روزی که میآید زمان آن درخت بد جوانتر میشود وین کننده پیر و مضطر میشود خاربن در قوت و برخاستن خارکن در پیری و در کاستن خاربن هر روز و هر دم سبز و تر خارکن هر روز زار و خشک تر او جوانتر میشود تو پیرتر زود باش و روزگار خود مبر خاربن دان هر یکی خوی بدت بارها در پای خار آخر زدت بارها از خوی خود خسته شدی حس نداری سخت بیحس آمدی گر ز خسته گشتن دیگر کسان که ز خلق زشت تو هست آن رسان غافلی باری ز زخم خود نهای تو عذاب خویش و هر بیگانهای یا تبر بر گیر و مردانه بزن تو علیوار این در خیبر بکن یا به گلبن وصل کن این خار را وصل کن با نار نور یار را تا که نور او کشد نار ترا وصل او گلشن کند خار ترا تو مثال دوزخی او مؤمنست کشتن آتش به مؤمن ممکنست مصطفی فرمود از گفت جحیم کو بممن لابهگر گردد ز بیم گویدش بگذر ز من ای شاه زود هین که نورت سوز نارم را ربود پس هلاک نار نور مؤمنست زانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست نار ضد نور باشد روز عدل کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل گر همی خواهی تو دفع شر نار آب رحمت بر دل آتش گمار چشمهٔ آن آب رحمتمؤمنست آب حیوان روح پاک محسنست بس گریزانست نفس تو ازو زانک تو از آتشی او آب خو ز آب آتش زان گریزان میشود کآتشش از آب ویران میشود حس و فکر تو همه از آتشست حس شیخ و فکر او نور خوشست آب نور او چو بر آتش چکد چک چک از آتش بر آید برجهد چون کند چکچک تو گویش مرگ و درد تا شود این دوزخ نفس تو سرد تا نسوزد او گلستان ترا تا نسوزد عدل و احسان ترا بعد از آن چیزی که کاری بر دهد لاله و نسرین و سیسنبر دهد باز پهنا میرویم از راه راست باز گرد ای خواجه راه ما کجاست اندر آن تقریر بودیم ای حسود که خرت لنگست و منزل دور زود سال بیگه گشت وقت کشت نی جز سیهرویی و فعل زشت نی کرم در بیخ درخت تن فتاد بایدش بر کند و در آتش نهاد هین و هین ای راهرو بیگاه شد آفتاب عمر سوی چاه شد این دو روزک را که زورت هست زود پیر افشانی بکن از راه جود این قدر تخمی که ماندستت بباز تا بروید زین دو دم عمر دراز تا نمردست این چراغ با گهر هین فتیلش ساز و روغن زودتر هین مگو فردا که فرداها گذشت تا بکلی نگذرد ایام کشت پند من بشنو که تن بند قویست کهنه بیرون کن گرت میل نویست لب ببند و کف پر زر بر گشا بخل تن بگذار و پیش آور سخا ترک شهوتها و لذتها سخاست هر که در شهوت فرو شد برنخاست این سخا شاخیست از سرو بهشت وای او کز کف چنین شاخی بهشت عروة الوثقاست این ترک هوا برکشد این شاخ جان را بر سما تا برد شاخ سخا ای خوبکیش مر ترا بالاکشان تا اصل خویش یوسف حسنی و این عالم چو چاه وین رسن صبرست بر امر اله یوسفا آمد رسن در زن دو دست از رسن غافل مشو بیگه شدست حمد لله کین رسن آویختند فضل و رحمت را بهم آمیختند تا ببینی عالم جان جدید عالم بس آشکار ناپدید این جهان نیست چون هستان شده وان جهان هست بس پنهان شده خاک بر بادست و بازی میکند کژنمایی پردهسازی میکند اینک بر کارست بیکارست و پوست وانک پنهانست مغز و اصل اوست خاک همچون آلتی در دست باد باد را دان عالی و عالینژاد چشم خاکی را به خاک افتد نظر بادبین چشمی بود نوعی دگر اسپ داند اسپ را کو هست یار هم سواری داند احوال سوار چشم حس اسپست و نور حق سوار بیسواره اسپ خود ناید به کار پس ادب کن اسپ را از خوی بد ورنه پیش شاه باشد اسپ رد چشم اسپ از چشم شه رهبر بود چشم او بیچشم شه مضطر بود چشم اسپان جز گیاه و جز چرا هر کجا خوانی بگوید نی چرا نور حق بر نور حس راکب شود آنگهی جان سوی حق راغب شود اسپ بی راکب چه داند رسم راه شاه باید تا بداند شاهراه سوی حسی رو که نورش راکبست حس را آن نور نیکو صاحبست نور حس را نور حق تزیین بود معنی نور علی نور این بود نور حسی میکشد سوی ثری نور حقش میبرد سوی علی زانک محسوسات دونتر عالمیست نور حق دریا و حس چون شبنمیست لیک پیدا نیست آن راکب برو جز به آثار و به گفتار نکو نور حسی کو غلیظست و گران هست پنهان در سواد دیدگان چونک نور حس نمیبینی ز چشم چون ببینی نور آن دینی ز چشم نور حس با این غلیظی مختفیست چون خفی نبود ضیائی کان صفیست
Wed, 30 Jun 2021 - 29min - 42 - #41 - داستان خر گیران
آن یکی در خانهای در میگریخت زرد رو و لب کبود و رنگ ریخت | صاحب خانه بگفتش خیر هست که همی لرزد ترا چون پیر دست | واقعه چونست چون بگریختی رنگ رخساره چنین چون ریختی | گفت بهر سخرهٔ شاه حرون خر همیگیرند امروز از برون | گفت میگیرند کو خر جان عم چون نهای خر رو ترا زین چیست غم | گفت بس جدند و گرم اندر گرفت گر خرم گیرند هم نبود شگفت | بهر خرگیری بر آوردند دست جدجد تمییز هم برخاستست | چونک بیتمییزیانمان سرورند صاحب خر را به جای خر برند | نیست شاه شهر ما بیهوده گیر هست تمییزش سمیعست و بصیر | آدمی باش و ز خرگیران مترس خر نهای ای عیسی دوران مترس | چرخ چارم هم ز نور تو پرست حاش لله که مقامت آخرست | تو ز چرخ و اختران هم برتری گرچه بهر مصلحت در آخری | میر آخر دیگر و خر دیگرست نه هر آنک اندر آخر شد خرست | چه در افتادیم در دنبال خر از گلستان گوی و از گلهای تر | از انار و از ترنج و شاخ سیب وز شراب و شاهدان بیحساب | یا از آن دریا که موجش گوهرست گوهرش گوینده و بیناورست | یا از آن مرغان که گلچین میکنند بیضهها زرین و سیمین میکنند | یا از آن بازان که کبکان پرورند هم نگون اشکم هم استان میپرند | نردبانهاییست پنهان در جهان پایه پایه تا عنان آسمان | هر گره را نردبانی دیگرست هر روش را آسمانی دیگرست | هر یکی از حال دیگر بیخبر ملک با پهنا و بیپایان و سر | این در آن حیران که او از چیست خوش وآن درین خیره که حیرت چیستش | صحن ارض الله واسع آمده هر درختی از زمینی سر زده | بر درختان شکر گویان برگ و شاخ که زهی ملک و زهی عرصهٔ فراخ | بلبلان گرد شکوفهٔ پر گره که از آنچ میخوری ما را بده | این سخن پایان ندارد کن رجوع سوی آن روباه و شیر و سقم و جوع
Wed, 16 Jun 2021 - 29min - 41 - #40 - چهار مرغ فتنه جو - قسمت دومSun, 13 Jun 2021 - 29min
- 40 - #39 - کشتیبان و نحوی
آن یکی نحوی به کشتی در نشست رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا گفت نیم عمر تو شد در فنا دلشکسته گشت کشتیبان ز تاب لیک آن دم کرد خامش از جواب باد کشتی را به گردابی فکند گفت کشتیبان بدان نحوی بلند هیچ دانی آشنا کردن بگو گفت نی ای خوشجواب خوبرو گفت کل عمرت ای نحوی فناست زانک کشتی غرق این گردابهاست محو میباید نه نحو اینجا بدان گر تو محوی بیخطر در آب ران آب دریا مرده را بر سر نهد ور بود زنده ز دریا کی رهد چون بمردی تو ز اوصاف بشر بحر اسرارت نهد بر فرق سر ای که خلقان را تو خر میخواندهای این زمان چون خر برین یخ ماندهای گر تو علامه زمانی در جهان نک فنای این جهان بین وین زمان مرد نحوی را از آن در دوختیم تا شما را نحو محو آموختیم فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف در کم آمد یابی ای یار شگرف آن سبوی آب دانشهای ماست وان خلیفه دجلهٔ علم خداست ما سبوها پر به دجله میبریم گرنه خر دانیم خود را ما خریم باری اعرابی بدان معذور بود کو ز دجله غافل و بس دور بود گر ز دجله با خبر بودی چو ما او نبردی آن سبو را جا بجا بلک از دجله چو واقف آمدی آن سبو را بر سر سنگی زدی
Sat, 12 Jun 2021 - 27min - 39 - #38 - داستان موسی و شبان - بخش دوم
عد از آن در سر موسی حق نهفت رازهایی گفت کان ناید به گفت بر دل موسی سخنها ریختند دیدن و گفتن بهم آمیختند چند بیخود گشت و چند آمد بخود چند پرید از ازل سوی ابد بعد ازین گر شرح گویم ابلهیست زانک شرح این ورای آگهیست ور بگویم عقلها را بر کند ور نویسم بس قلمها بشکند چونک موسی این عتاب از حق شنید در بیابان در پی چوپان دوید بر نشان پای آن سرگشته راند گرد از پرهٔ بیابان بر فشاند گام پای مردم شوریده خود هم ز گام دیگران پیدا بود یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب یک قدم چون پیل رفته بر وریب گاه چون موجی بر افرازان علم گاه چون ماهی روانه بر شکم گاه بر خاکی نبشته حال خود همچو رمالی که رملی بر زند عاقبت دریافت او را و بدید گفت مژده ده که دستوری رسید هیچ آدابی و ترتیبی مجو هرچه میخواهد دل تنگت بگو کفر تو دینست و دینت نور جان آمنی وز تو جهانی در امان ای معاف یفعل الله ما یشا بیمحابا رو زبان را بر گشا گفت ای موسی از آن بگذشتهام من کنون در خون دل آغشتهام من ز سدرهٔ منتهی بگذشتهام صد هزاران ساله زان سو رفتهام تازیانه بر زدی اسپم بگشت گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت محرم ناسوت ما لاهوت باد آفرین بر دست و بر بازوت باد حال من اکنون برون از گفتنست اینچ میگویم نه احوال منست نقش میبینی که در آیینهایست نقش تست آن نقش آن آیینه نیست دم که مرد نایی اندر نای کرد درخور نایست نه درخورد مرد هان و هان گر حمد گویی گر سپاس همچو نافرجام آن چوپان شناس حمد تو نسبت بدان گر بهترست لیک آن نسبت بحق هم ابترست چند گویی چون غطا برداشتند کین نبودست آنک میپنداشتند این قبول ذکر تو از رحمتست چون نماز مستحاضه رخصتست با نماز او بیالودست خون ذکر تو آلودهٔ تشبیه و چون خون پلیدست و به آبی میرود لیک باطن را نجاستها بود کان بغیر آب لطف کردگار کم نگردد از درون مرد کار در سجودت کاش رو گردانیی معنی سبحان ربی دانیی کای سجودم چون وجودم ناسزا مر بدی را تو نکویی ده جزا این زمین از حلم حق دارد اثر تا نجاست برد و گلها داد بر تا بپوشد او پلیدیهای ما در عوض بر روید از وی غنچهها پس چو کافر دید کو در داد و جود کمتر و بیمایهتر از خاک بود از وجود او گل و میوه نرست جز فساد جمله پاکیها نجست گفت واپس رفتهام من در ذهاب حسر تا یا لیتنی کنت تراب کاش از خاکی سفر نگزیدمی همچو خاکی دانهای میچیدمی چون سفر کردم مرا راه آزمود زین سفر کردن رهآوردم چه بود زان همه میلش سوی خاکست کو در سفر سودی نبیند پیش رو روی واپس کردنش آن حرص و آز روی در ره کردنش صدق و نیاز هر گیا را کش بود میل علا در مزیدست و حیات و در نما چونک گردانید سر سوی زمین در کمی و خشکی و نقص و غبین میل روحت چون سوی بالا بود در تزاید مرجعت آنجا بود ور نگوساری سرت سوی زمین آفلی حق لا یحب الافلین
Fri, 11 Jun 2021 - 29min - 38 - #37 - داستان موسی و شبان - بخش اول
دید موسی یک شبانی را براه کو همیگفت ای گزیننده اله تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت جامهات شویم شپشهاات کشم شیر پیشت آورم ای محتشم دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب آید بروبم جایکت ای فدای تو همه بزهای من ای بیادت هیهی و هیهای من این نمط بیهوده میگفت آن شبان گفت موسی با کی است این ای فلان گفت با آنکس که ما را آفرید این زمین و چرخ ازو آمد پدید گفت موسی های بس مدبر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی این چه ژاژست این چه کفرست و فشار پنبهای اندر دهان خود فشار گند کفر تو جهان را گنده کرد کفر تو دیبای دین را ژنده کرد چارق و پاتابه لایق مر تراست آفتابی را چنینها کی رواست گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را آتشی گر نامدست این دود چیست جان سیه گشته روان مردود چیست گر همیدانی که یزدان داورست ژاژ و گستاخی ترا چون باورست دوستی بیخرد خود دشمنیست حق تعالی زین چنین خدمت غنیست با کی میگویی تو این با عم و خال جسم و حاجت در صفات ذوالجلال شیر او نوشد که در نشو و نماست چارق او پوشد که او محتاج پاست ور برای بندهشست این گفت تو آنک حق گفت او منست و من خود او آنک گفت انی مرضت لم تعد من شدم رنجور او تنها نشد آنک بی یسمع و بی یبصر شدهست در حق آن بنده این هم بیهدهست بی ادب گفتن سخن با خاص حق دل بمیراند سیه دارد ورق گر تو مردی را بخوانی فاطمه گرچه یک جنساند مرد و زن همه قصد خون تو کند تا ممکنست گرچه خوشخو و حلیم و ساکنست فاطمه مدحست در حق زنان مرد را گویی بود زخم سنان دست و پا در حق ما استایش است در حق پاکی حق آلایش است لم یلد لم یولد او را لایق است والد و مولود را او خالق است هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست هرچه مولودست او زین سوی جوست زانک از کون و فساد است و مهین حادثست و محدثی خواهد یقین گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی جامه را بدرید و آهی کرد تفت سر نهاد اندر بیابانی و رفت
Thu, 10 Jun 2021 - 29min - 37 - #36 - معاویه و ابلیس - بخش دوم
گفت امیر او را که اینها راستست لیک بخش تو ازینها کاستست صد هزاران را چو من تو ره زدی حفره کردی در خزینه آمدی آتشی از تو نسوزم چاره نیست کیست کز دست تو جامهش پاره نیست طبعت ای آتش چو سوزانیدنیست تا نسوزانی تو چیزی چاره نیست لعنت این باشد که سوزانت کند اوستاد جمله دزدانت کند با خدا گفتی شنیدی روبرو من چه باشم پیش مکرت ای عدو معرفتهای تو چون بانگ صفیر بانگ مرغانست لیکن مرغ گیر صد هزاران مرغ را آن ره زدست مرغ غره کآشنایی آمدست در هوا چون بشنود بانگ صفیر از هوا آید شود اینجا اسیر قوم نوح از مکر تو در نوحهاند دل کباب و سینه شرحه شرحهاند عاد را تو باد دادی در جهان در فکندی در عذاب و اندهان از تو بود آن سنگسار قوم لوط در سیاهابه ز تو خوردند غوط مغز نمرود از تو آمد ریخته ای هزاران فتنهها انگیخته عقل فرعون ذکی فیلسوف کور گشت از تو نیابید او وقوف بولهب هم از تو نااهلی شده بوالحکم هم از تو بوجهلی شده ای برین شطرنج بهر یاد را مات کرده صد هزار استاد را ای ز فرزینبندهای مشکلت سوخته دلها سیه گشته دلت بحر مکری تو خلایق قطرهای تو چو کوهی وین سلیمان ذرهای کی رهد از مکر تو ای مختصم غرق طوفانیم الا من عصم بس ستارهٔ سعد از تو محترق بس سپاه و جمع از تو مفترق
Wed, 09 Jun 2021 - 29min - 36 - #35 - معاویه و ابلیس - بخش اول
فت هنگام نماز آخر رسید سوی مسجد زود میباید دوید عجلوا الطاعات قبل الفوت گفت مصطفی چون در معنی میبسفت گفت نی نی این غرض نبود ترا که بخیری رهنما باشی مرا دزد آید از نهان در مسکنم گویدم که پاسبانی میکنم من کجا باور کنم آن دزد را دزد کی داند ثواب و مزد را
Tue, 08 Jun 2021 - 29min - 35 - #34 - اعرابی و خلیفه
یک خلیفه بود در ایام پیش کرده حاتم را غلام جود خویش رایت اکرام و داد افراشته فقر و حاجت از جهان بر داشته بحر و در از بخششش صاف آمده داد او از قاف تا قاف آمده در جهان خاک ابر و آب بود مظهر بخشایش وهاب بود از عطااش بحر و کان در زلزله سوی جودش قافله بر قافله قبلهٔ حاجت در و دروازهاش رفته در عالم بجود آوازهاش هم عجم هم روم هم ترک و عرب مانده از جود و سخااش در عجب آب حیوان بود و دریای کرم زنده گشته هم عرب زو هم عجم
Mon, 07 Jun 2021 - 29min - 34 - #33 - حضرت سلیمان و هدهد
چون سلیمان را سراپرده زدند جمله مرغانش به خدمت آمدند همزبان و محرم خود یافتند پیش او یک یک بجان بشتافتند جمله مرغان ترک کرده چیک چیک با سلیمان گشته افصح من اخیک همزبانی خویشی و پیوندی است مرد با نامحرمان چون بندی است ای بسا هندو و ترک همزبان ای بسا دو ترک چون بیگانگان پس زبان محرمی خود دیگرست همدلی از همزبانی بهترست غیرنطق و غیر ایما و سجل صد هزاران ترجمان خیزد ز دل جمله مرغان هر یکی اسرار خود از هنر وز دانش و از کار خود با سلیمان یک بیک وا مینمود از برای عرضه خود را میستود از تکبر نه و از هستی خویش بهر آن تا ره دهد او را به پیش چون بباید برده را از خواجهای عرضه دارد از هنر دیباجهای چونک دارد از خریداریش ننگ خود کند بیمار و کر و شل و لنگ نوبت هدهد رسید و پیشهاش و آن بیان صنعت و اندیشهاش گفت ای شه یک هنر کان کهترست باز گویم گفت کوته بهترست گفت بر گو تا کدامست آن هنر گفت من آنگه که باشم اوج بر بنگرم از اوج با چشم یقین من ببینم آب در قعر زمین تا کجایست و چه عمقستش چه رنگ از چه میجوشد ز خاکی یا ز سنگ ای سلیمان بهر لشگرگاه را در سفر میدار این آگاه را پس سلیمان گفت ای نیکو رفیق در بیابانهای بی آب عمیق
Sun, 06 Jun 2021 - 29min - 33 - #32 - چهار مرغ فتنهجو
چار مرغ معنوی راهزن کردهاند اندر دل خلقان وطن چون امیر جمله دلهای سوی اندرین دور ای خلیفهٔ حق توی سر ببر این چار مرغ زنده را سر مدی کن خلق ناپاینده را بط و طاوسست و زاغست و خروس این مثال چار خلق اندر نفوس بط حرصست و خروس آن شهوتست جاه چون طاوس و زاغ امنیتست منیتش آن که بود اومیدساز طامع تابید یا عمر دراز بط حرص آمد که نولش در زمین در تر و در خشک میجوید دفین یک زمان نبود معطل آن گلو نشنود از حکم جز امر کلوا همچو یغماجیست خانه میکند زود زود انبان خود پر میکند اندر انبان میفشارد نیک و بد دانههای در و حبات نخود تا مبادا یاغیی آید دگر میفشارد در جوال او خشک و تر وقت تنگ و فرصت اندک او مخوف در بغل زد هر چه زودتر بیوقوف لیک مؤمن ز اعتماد آن حیات میکند غارت به مهل و با انات آمنست از فوت و از یاغی که او میشناسد قهر شه را بر عدو آمنست از خواجهتاشان دگر که بیایندش مزاحم صرفهبر عدل شه را دید در ضبط حشم که نیارد کرد کس بر کس ستم لاجرم نشتابد و ساکن بود از فوات حظ خود آمن بود بس تانی دارد و صبر و شکیب چشمسیر و مثرست و پاکجیب کین تانی پرتو رحمان بود وان شتاب از هزهٔ شیطان بود زانک شیطانش بترساند ز فقر بارگیر صبر را بکشد به عقر از نبی بشنو که شیطان در وعید میکند تهدیدت از فقر شدید تا خوری زشت و بری زشت و شتاب نی مروت نیتانی نی ثواب لاجرم کافر خورد در هفت بطن دین و دل باریک و لاغر زفت بطن
Sat, 05 Jun 2021 - 29min - 32 - #31 - حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی
زاهدی در غزنی از دانش مزی بد محمد نام و کفیت سررزی بود افطارش سر رز هر شبی هفت سال او دایم اندر مطلبی بس عجایب دید از شاه وجود لیک مقصودش جمال شاه بود بر سر که رفت آن از خویش سیر گفت بنما یا فتادم من به زیر گفت نامد مهلت آن مکرمت ور فرو افتی نمیری نکشمت او فرو افکند خود را از وداد در میان عمق آبی اوفتاد چون نمرد از نکس آن جانسیر مرد از فراق مرگ بر خود نوحه کرد کین حیات او را چو مرگی مینمود کار پیشش بازگونه گشته بود موت را از غیب میکرد او کدی ان فی موتی حیاتی میزدی موت را چون زندگی قابل شده با هلاک جان خود یک دل شده سیف و خنجر چون علی ریحان او نرگس و نسرین عدوی جان او بانگ آمد رو ز صحرا سوی شهر بانگ طرفه از ورای سر و جهر گفت ای دانای رازم مو به مو چه کنم در شهر از خدمت بگو گفت خدمت آنک بهر ذل نفس خویش را سازی تو چون عباس دبس مدتی از اغنیا زر میستان پس به درویشان مسکین میرسان خدمتت اینست تا یک چند گاه گفت سمعا طاعة ای جانپناه بس سؤال و بس جواب و ماجرا بد میان زاهد و رب الوری که زمین و آسمان پر نور شد در مقالات آن همه مذکور شد لیک کوته کردم آن گفتار را تا ننوشد هر خسی اسرار را
Fri, 04 Jun 2021 - 29min - 31 - #30 - شاگرد دوبین
بود شاهی در جهودان ظلمساز دشمن عیسی و نصرانی گداز عهد عیسی بود و نوبت آن او جان موسی او و موسی جان او شاه احول کرد در راه خدا آن دو دمساز خدایی را جدا گفت استاد احولی را کاندر آ زو برون آر از وثاق آن شیشه را گفت احول زان دو شیشه من کدام پیش تو آرم بکن شرح تمام گفت استاد آن دو شیشه نیست رو احولی بگذار و افزونبین مشو گفت ای استا مرا طعنه مزن گفت استا زان دو یک را در شکن چون یک بشکست هر دو شد ز چشم مرد احول گردد از میلان و خشم شیشه یک بود و به چشمش دو نمود چون شکست او شیشه را دیگر نبود خشم و شهوت مرد را احول کند ز استقامت روح را مبدل کند چون غرض آمد هنر پوشیده شد صد حجاب از دل به سوی دیده شد چون دهد قاضی به دل رشوت قرار کی شناسد ظالم از مظلوم زار شاه از حقد جهودانه چنان گشت احول کالامان یا رب امان صد هزاران مؤمن مظلوم کشت که پناهم دین موسی را و پشت
Thu, 03 Jun 2021 - 29min - 30 - #29 - به عیادت رفتن کَر بر همسایهٔ رنجور خویش
آن کری را گفت افزون مایهای که ترا رنجور شد همسایهای گفت با خود کر که با گوش گران من چه دریابم ز گفت آن جوان خاصه رنجور و ضعیف آواز شد لیک باید رفت آنجا نیست بد چون ببینم کان لبش جنبان شود من قیاسی گیرم آن را هم ز خود چون بگویم چونی ای محنتکشم او بخواهد گفت نیکم یا خوشم من بگویم شکر چه خوردی ابا او بگوید شربتی یا ماش با من بگویم صحه نوشت کیست آن از طبیبان پیش تو گوید فلان من بگویم بس مبارکپاست او چونک او آمد شود کارت نکو پای او را آزمودستیم ما هر کجا شد میشود حاجت روا این جوابات قیاسی راست کرد پیش آن رنجور شد آن نیکمرد گفت چونی گفت مردم گفت شکر شد ازین رنجور پر آزار و نکر کین چه شکرست او مگر با ما بدست کر قیاسی کرد و آن کژ آمدست بعد از آن گفتش چه خوردی گفت زهر گفت نوشت باد افزون گشت قهر بعد از آن گفت از طبیبان کیست او که همیآید به چاره پیش تو گفت عزرائیل میآید برو گفت پایش بس مبارک شاد شو کر برون آمد بگفت او شادمان شکر کش کردم مراعات این زمان گفت رنجور این عدو جان ماست ما ندانستیم کو کان جفاست خاطر رنجور جویان شد سقط تا که پیغامش کند از هر نمط چون کسی که خورده باشد آش بد میبشوراند دلش تا قی کند کظم غیظ اینست آن را قی مکن تا بیابی در جزا شیرین سخن چون نبودش صبر میپیچید او کین سگ زنروسپی حیز کو تا بریزم بر وی آنچ گفته بود کان زمان شیر ضمیرم خفته بود چون عیادت بهر دلآرامیست این عیادت نیست دشمن کامیست تا ببیند دشمن خود را نزار تا بگیرد خاطر زشتش قرار بس کسان کایشان ز طاعت گمرهند دل به رضوان و ثواب آن دهند خود حقیقت معصیت باشد خفی بس کدر کان را تو پنداری صفی همچو آن کر کو همی پنداشتست کو نکویی کرد و آن بر عکس جست او نشسته خوش که خدمت کردهام حق همسایه بجا آوردهام بهر خود او آتشی افروختست در دل رنجور و خود را سوختست فاتقوا النار التی اوقدتم انکم فی المعصیه ازددتم گفت پیغامبر به یک صاحبریا صل انک لم تصل یا فتی از برای چارهٔ این خوفها آمد اندر هر نمازی اهدنا کین نمازم را میامیز ای خدا با نماز ضالین و اهل ریا از قیاسی که بکرد آن کر گزین صحبت دهساله باطل شد بدین خاصه ای خواجه قیاس حس دون اندر آن وحیی که هست از حد فزون گوش حس تو به حرف ار در خورست دان که گوش غیبگیر تو کرست
Wed, 02 Jun 2021 - 30min - 28 - #28 - پادشاه و غلامFri, 07 May 2021 - 29min
- 26 - #26 - طاووسWed, 05 May 2021 - 30min
- 25 - #25 - داستان دژ هوشربا - بخش دومTue, 04 May 2021 - 28min
- 24 - #24 - داستان دژ هوشربا - بخش اولMon, 03 May 2021 - 29min
- 23 - #23 - شهری و روستایی - بخش دومSun, 02 May 2021 - 28min
- 22 - #22 - شهری و روستایی - بخش اولSat, 01 May 2021 - 28min
- 21 - #21 - گنجطلب بغدادیFri, 30 Apr 2021 - 28min
Podcast simili a <nome>
Shahnameh and Myth شاهنامه و اسطوره Afshin
مثنوی خوانی | Masnavi Khani Ali Erfanian
El Partidazo de COPE COPE
Herrera en COPE COPE
Es la Mañana de Federico esRadio
La noche de Cuesta esRadio
Hondelatte Raconte Europe 1
Affaires sensibles France Inter
LEGEND Guillaume Pley
گفتارهای معنوی Hassan Masoud
روانشناسی دکتر هلاکویی Holakuee
کتاب صوتی ناصر زراعتی - Ketab soti Ketab soti
گنجینه نظامی Nezami Ganjavi
وضع بشر، هانا آرنت Omid B
شب های لیلی، داستان دلدادگی لیلی و مجنون از حکیم نظامی parsiadab .انجمن ادب پارسی
شاهنامه شنیدنی .Whispers of the Shahnameh parsiadab شاهنامه خوانی
صبح بخیر از لندن | Good Morning From London Persian Mix Radio
Entrez dans l'Histoire RTL
Les Grosses Têtes RTL
L'Heure Du Crime RTL
SER Historia SER Podcast
Shahnameh Bekhanim شاهنامه بخوانیم shahnameh
کتاب خانه دایی یوسف - کامل (ژانر سیاسی، تاریخی) vavkhan واوخوان
کشور شاهنامه [خوانش داستانهای شاهنامهٔ فردوسی] دکتر علی نیکوئی
