Filtrar por género

شعر فارسی با آمر قوانینی

شعر فارسی با آمر قوانینی

Amer Ghavanini

این پادکست تلاش دارد تا شعر های فارسی را برای شنیدن در اختیار همگان بگذارد

101 - وطن، میرزاده عشقی
0:00 / 0:00
1x
  • 101 - وطن، میرزاده عشقی

    خاکم به سر ز غصه به سر خاک اگر کنم


    خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟


    آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرم


    برداشتند فکر کلاهی دگر کنم


    مرد آن بود که این کلهش بر سر است و من


    نامردم ار که بی کله آنی بسر کنم


    من آن نیم که یکسره تدبیر مملکت


    تسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنم


    زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم ما


    ای چرخ زیر و روی تو، زیر و زبر کنم


    جائیست آرزوی من ار من به آن رسم


    از روی نعش لشکر دشمن گذر کنم


    هر آنچه می کنی بکن ای دشمن قوی


    من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم


    من آن نیَم به مرگ طبیعی شوم هلاک


    وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم


    معشوق «عشقی» ای وطن ای مهد عشق پاک


    ای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم


    «عشقت نه سرسری است که از سر به در شود»


    «مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم»


    «عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم»


    «با شیر اندرون شد و با جان به در کنم»



    Mon, 30 Mar 2026 - 01min
  • 100 - با دل خونین لب خندان بیاور، حافظ

    دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش


    وز شما پنهان نشاید کرد سر می‌فروش


    گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع


    سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت‌کوش


    وان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلک


    زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش


    با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام


    نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش


    تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی


    گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش


    گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور


    گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش


    در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید


    زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش


    بر بساط نکته‌دانان خودفروشی شرط نیست


    یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش


    ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد


    آصف صاحب‌قران جرم‌بخش عیب‌پوش


    Sat, 28 Mar 2026 - 01min
  • 99 - چیست دریا، هوشنگ ابتهاج

    چیست دریا؟ چشم پر اشک زمین


    در نگاهش آرزویی ته نشین


     


    آرزوی پا گشودن، پر زدن


    بر فراز کوهساران سر زدن


     


    چشمه بودن، باز جوشیدن به کوه


    دم زدن با آن بلند با شکوه


     


    خویشتن از خویشتن انگیختن


    از درون خویش بیرون ریختن


     


    تشنگی نوشیدن از پستان خویش


    آب دادن تشنه را از جان خویش


     


    کوهسارا زان بلند دلنشین


    چون گیاهی در بن چاهم ببین


     


    در شب دریایی خویشم اسیر


    گر سراپا گریه ام بر من مگیر


     


    مانده ام با صبر دریا پای بند


    ماهتابا بر سرشک من مخند


     


    بگذر از دریا و راه خویش گیر


    شیوه دریا دلان در پیش گیر


     


    من همان نایم که گر خوش بشنوی


    شرح دردم با تو گوید مثنوی


     


    من همان جامم که گفت آن غمگسار


    با دل خونین لب خندان بیار


     


    من خمش کردم خروش چنگ را


    گر چه صد زخم است این دلتنگ را


     


    من همان عشقم که در فرهاد بود


    او نمی دانست و خود را می ستود


     


    در رخ لیلی نمودم خویش را


    سوختم مجنون خام اندیش را


     


    می گرستم در دلش با درد دوست


    او گمان می کرد اشک چشم اوست


     


    گر جهان از عشق سر گشته است و مست


    جان مست عشق بر من عاشق است


     


    ناز اینجا می نهد روی نیاز


    گر دلی داری بیا اینجا بباز

    Sat, 28 Mar 2026 - 02min
  • 98 - کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی، سعدی

    کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی

    یک نفس از درون من خیمه به در نمی‌زنی

    مهر گیاه عهد من تازه‌ تر است هر زمان

    ور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی

    کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درم

    مقبل هر دو عالمم گر تو قبول می‌کنی

    چون تو بدیع‌ صورتی بی‌سبب کدورتی

    عهد وفای دوستان حیف بود که بشکنی

    صبر به طاقت آمد از بار کشیدن غمت

    چند مقاومت کند حبه و سنگ صد منی؟

    از همه کس رمیده‌ام با تو در آرمیده‌ام

    جمع نمی‌شود دگر هر چه تو می‌پراکنی

    ای دل اگر فراق او و آتش اشتیاق او

    در تو اثر نمی‌کند تو نه دلی که آهنی

    هم به در تو آمدم از تو که خصم و حاکمی

    چاره پای‌بستگان نیست به جز فروتنی

    سعدی اگر جزع کنی ور نکنی چه فایده؟

    سخت کمان چه غم خورد گر تو ضعیف‌ جوشنی؟

    Tue, 17 Mar 2026 - 01min
  • 97 - غریب در وطن، هوشنگ ابتهاج

    پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم

    که بیانی چو زبان تو ندارد سخنم

    ره مگردان و نگه دار همین پرده ی راست

    تا من از راز سپهرت گرهی باز کنم

    صبر کن ای دل غم دیده که چون پیر حزین

    عاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنم

    چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی

    من چه گویم که غریب است دلم در وطنم

    همه مرغان هم آواز پراکنده شدند

    آه ازین باد بلاخیز که زد در چمنم

    شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت

    کی بود باز که شوری به جهان درفکنم

    نی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد؟

    من ز بی هم نفسی ناله به دل می شکنم

    بی تو دیگر غزل سایه ندارد لطفی

    باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم

    Mon, 02 Mar 2026 - 01min
Mostrar más episodios