Filtra per genere
شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.
ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر | هوشنگ ابتهاج | احمد شاملو | شعرخوانی | براهنی | شهریار
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
- 351 - نصرت رحمانی | میعاد در لجن
▨ نام شعر: میعاد در لجن
▨ شاعر: نصرت رحمانی
▨ با صدای: نصرت رحمانی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــ
رقصید
پر زد، رمید
از سرِ انگشتِ او پرید
[سکه]
گفتم: خط
پروانهی مسین
پرواز کرد
چرخید، چرخید
پرپر زنان چکید؛ کفِ جویِ پُر لجن.
تابید، سوخت فضا را نگاهها
بر هم رسید
در هم خزید
در سینه عشقهای سوخته فریاد میکشید:
ـ ای یأس، ای امید!
آسیمهسر بهسوی «سکه» تاختیم
از مرز هست و نیست
تا جوی پُر لجن
با هم شتافتیم
آنگه نگاه را به تنِ سکه بافتیم.
پروانهٔ مسین
آیینهوار! بر پا نشسته بود در پهنهٔ لجن!
و هر دو روی آن
خط بود
خطی بهسوی پوچ، خطی به مرز هیچ
اندوه لِرد بست
در قلبوارهاش
و خنده را شیار لبانش مکید و گفت:
پس… آه، نقش شیر!؟
رویید اشک
خاموش گشت.
گفتم:
کُنام شیر لجنزار نیست، نیست!
خط است و خال
گذرگاهِ کرمها
اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است
میعادگاه زشتی و پستیست.
از هم گریختیم
بر خط سرنوشت
خونآبه ریختیم.
ما هر دو باختیم
ما هر دو باختیم.
▨
نصرت رحمانی
از دفتر شعر »میعاد در لجن»
منتشر شده به سال ۱۳۳۵
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Thu, 01 Oct 2026 - 4min - 350 - شهریار | ای وای مادرم | دکلمه ساعد باقری
▨ نام شعر: ای وای مادرم
▨ شاعر: شهریار
▨ با صدای: ساعد باقری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
تذکر: نسخههای دیگری از شعر موجود است که طولانیتر است، اما متن شعر ارایه شده در اینجا منطبق بر نسخهی خوانش شده توسط استاد ساعد باقری است.
ــــــــــــــــــ
۱
آهسته باز از بغل پلّهها گذشت
در فکرِ آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هالهای سیاه
او مرده است و باز پرستارِ حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کنجِ خانه صحنهای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سرِ کارِ خویش بود
بیچاره مادرم
۲
هر روز میگذشت از این زیرپلّهها
آهسته تا به هم نزند خوابِ نازِ من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغلِ کوچه میرود
چادرنماز فلفلی انداخته به سر
کفشِ چروکخورده و جورابِ وصلهدار
او فکر بچّههاست
هر جا شده هویج هم امروز میخرد
بیچاره پیرزن، همه برف است کوچهها
۵
انصاف میدهم که پدر رادمرد بود
با آن همه درآمد سرشارش از حلال
روزی که مُرد روزی یک سال خود نداشت
امّا قطارهای پُر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ
۶
نه، او نمرده، میشنوم من صدای او
با بچّهها هنوز سر و کلّه میزند؛
ناهید، لال شو
بیژن، برو کنار
کفگیر بیصدا
دارد برای ناخوشِ خود آش میپزد
۷
او مُرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پیِ سرسلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بدک نبود
بسیار تسلیت که به عرضه داشتند؛
لطف شما زیاد
امّا ندای قلب، به گوشم همیشه گفت:
این حرفها برای تو مادر نمیشود.
۸
پس این که بود؟
دیشب لحافِ رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد،
در نصفههای شب.
یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا،
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.
۱۱
او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
امّا پسر چه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به اُمّیدِ دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
۱۲
در راه قُم به هرچه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سورهی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
۱۴
آینده بود و قصّه ی بی مادریّ من
ناگاه ضجّهای که به هم زد سکوت مرگ
من میدویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز میکشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشهی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمهباز:
از من مشو جدا.
۱۵
میآمدم و کلّهی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب میکنند
پیچیده صحنههای زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه میگریختند
میگشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکارِ من سیاه
وز هر شکاف و رخنهی ماشین غریو باد
یک نالهی ضعیف هم از پی دوان دوان
میآمد و به مغر من آهسته میخلید:
تنها شدی پسر.
۱۶
باز آمدم به خانه چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردیّ و آمدی؟
تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر!
میخواستم به خنده درآیم ز اشتباه
امّا خیال بود
ای وای مادرم
▨
سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Mon, 28 Sep 2026 - 11min - 349 - مومن قناعت | آبشار
▨ نام شعر: آبشار
▨ شاعر: مومن قناعت
▨ با صدای: لایق شیرعلی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
ای آبشار!
آیينهی بیغبارِ من
یارِ زمان کودکی بیقرار من
از روزهای رفته تویی یادگار من
آهنگهای رفته را تکرار میکنی
یاد به خواب رفته را بیدار میکنی
راز مرا به لفظ خود اظهار میکنی
داری به یاد لحظهای آن خوبمنظری
کآمد به آب صبحدم، آن کرته پرپری
پای برهنه روی گل، آن چوجهی پری
موی سیاه بر قد موزون، چو آبشار
چشمی چو چشمهی صفا، رویی چو نوبهار
قدی به مثل شرشره، لرزان و بیغبار
گلخنده میزد و گلِ در آب میفکند
طفلی به آب، گوهر نایاب میفکند
سوزی به جانِ بچهی بیتاب میفکند
می رفت رنگ و رونق گلزار میشکست
میآمد و ز آمدش خمار میشکست
لبتشنگیِ تشنهی دیدار میشکست
آن دخترک که بود مرا؟
بلکه خواهرم
یا در بهارِ نورسی، او بود دلبرم
یا چون کبوتر سفید، او بود همپرم
هرکس که بود، او مرا از جان عزیز بود
جانم ز جانِ شربتِ او، ریز ریز بود
روزی که چون دو ساحلِ دریا جدا شدیم
دریا صدا نموده و ما بیصدا شدیم
در تارهای شرشره هر دو نوا شدیم
آن لحظههای بیبدل، گویی به خواب رفت
عمر عزیز بچگی، مانند آب رفت
چون کبکِ ... آمد و لیکن شتاب رفت
ای آبشار
باز بیا در کنار من
بنواز آن ترانه را چون یادگار من
باری نمای صورت آن نوبهار من
▨
پی نوشت:
کَرته: در لغتنامهی دهخدا آمده که به معنی پیراهن است
شرشره: در لغتنامهی دهخدا آمده؛ آبشار کوچک و کم آب یا جایی است که رشتهٔ باریکی از آب از فاصلهٔ نسبةً زیاد به پایین ریزد خواه در هنگام ریزش از روی سنگ و بستری سراشیب و تقریباً عمودی سرازیر شود، یا این فاصله را در میان فضا طی کند.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fri, 25 Sep 2026 - 4min - 348 - اردلان سرفراز | پرسش | با صدای شاعر
▨ نام شعر (ترانه): پرسش (غایب ِ همیشه حاضر)
▨ شاعر: اردلان سرفراز
▨ با صدای: اردلان سرفراز
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
تو بزرگترین سوالی
که تا امروز بیجوابه
نه تو بيداری، نه تو خواب
نه تو قصه و کتابه
برای دونستن ِ تو
همهی دنيا رو گشتم
از ميون ِ آتش و باد
خشکی و دريا گذشتم
آسمون شولای خواب و
فرشِ من خاکِ زمین بود
مرهم زخمای پاهام
هفتا کفش آهنین بود
تو رو پرسيدم و خواستم
از همه عالم و آدم
بیجواب اومدم اما
حالا از خودت ميپرسم؛
تو رو بايد از کدوم شب
از کدوم ستاره پرسيد
از کدوم فال و کدوم شعر
پرسيد و دوباره پرسيد
تو رو بايد از کدوم گل
از کدوم گلخونه بویيد
تو رو بايد با کدوم اسب
از کدوم قبيله دزديد
غايب ِ هميشه حاضر
تو رو بايد از کی پرسيد
تو و باید از چی پرسید
از ته ِدرهی ظلمت
يا نوک ِ قلهی خورشيد
اونور ِاينجا و اونجا
اونور ِامروز و فردا
عمق ِ روح ِ آبی آب
ته ِ ذهن ِ سبز ِ صحرا
مثل زندگی مث ِ عشق
تو هميشه جاری هستی
تو صراحت طلوع و
ذات ِ هر بيداری هستی
مثل خورشيد مثل دريا
روشنی و با صراحت
تو صميميت ِ آبی
واسه شستن جراحت
غايب ِ هميشه حاضر
تو رو بايد از کی پرسيد
از ته درهی ظلمت
يا نوکِ قلهی خورشيد
تو رو از صدای قلبم
لحظهبهلحظه شنيدم
تو رو حس کردم تو نبضم
من تو رو نفس کشيدم
مثل حس کردن گرما
يا حضور ِ يه صدايی
به تو اما نرسيدم
ندونستم تو کجایی
تو رو بايد از کی پرسيد
تو رو بايد با چي سنجيد
تو رو حس میکنم اما
کاشکی چشمام تو رو میديد
غايب ِ هميشه حاضر
کاشکی چشمام تو رو میديد
▨
شاعر: اردلان سرفراز
آهنگساز: فرید زلاند
تنظیم کننده: آندرانیک
خواننده: گوگوش
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Mon, 21 Sep 2026 - 4min - 347 - فخرالدین مزراعی | شرمنده ز عمر | صدای علیاکبر یاغیتبار
▨ نام شعر: شرمنده ز عمر
▨ شاعر: فخرالدین مزارعی
▨ با صدای: علیاکبر یاغیتبار
____________
نیست آسان به چنین ورطه دوامآوردن
توسنِ معرکه در زیر لگام آوردن
بام را بردن در لعنت و دشنام به شام
شام، پردغدغه در بیم به بام آوردن
شیرِ نر بودن و در جلدِ خر ماده شدن
تن به بیغیرتیِ خاصِ عوام آوردن
عصب کوفته را داده به تاراجِ غضب
آنچنانترکُنِ شورنده بهجامآوردن
در گریز از خود و از خیل امیرانِ کلام
رو به همصحبتیِ شُربِ مدام آوردن
زنبهمزدی بشد افسانه و، اکنون هنر است
مزهی باده برِ فاسقِ مام آوردن
صبح بیرونزدن از خانه چُنان ببر و به شام
خونچکان لاشهی زخمین به کنام آوردن
خوک را گر به لطافت بتوان شبپره کرد
پختگی را نتوان در دلِ خام آوردن
خلق را دیدن در قیدِ قعودی جاوید
لیک در قافیه ترسان ز قیام آوردن
تیغ بر نای و هراسان سرِ تسلیم فرود
به رجزخوانیِ هر تخم حرام آوردن
نتوانستن بیوسوسهی هول و هراس
به شب از اینهمه، یک روز تمام آوردن
ترس را دادن در قعرِ رگ و ریشه رسوب
خوف با مایهی تمکین به قوام آوردن
روز و شب بر سر این فاجعه شرمنده ز عمر
مهر و مه را به تماشا لب بام آوردن
نه کرامات، قرمساقی و بیغیرتی است
اینهمه دیدن و اینگونه دوام آوردن
آبروریزی ارباب سخن دیدن و سخت
خاک بر فرقِ امیرانِ کلام آوردن
▨
فخرالدین مزارعی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fri, 18 Sep 2026 - 4min - 346 - مهدی حمیدی شیرازی | ایران چه میگوید؟
▨ نام شعر: ایران چه میگوید
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
میکشندم از دو جانب این به سویی آن به سویی
مُفتیان عقدم به شویی بسته، قاضیها به شویی
این گرفته گیسویم، آن یک گریبانم، خدایا
هر دو گویندم گُلی، گل را نباشد پشت و رویی
ای خدا، ای آسمان، ای آسمانها، ای خدایان!
همنشینِ سنگ خارا کی شود، کی شد، سبویی؟
من هنوز از طاقِ بستان دارم از عدلی نشانی
من هنوز از تختِ جم دارم ز فرّی گفت و گویی
داشتم مُلکی که میپیمود خورشیدش به روزی
یعنی از سوییش پیدا میشد و پنهان به سویی
از حلب تا کاشغر بر خاتمم حرفِ نگینی
آب و جاهِ سنجرم از بحرِ بیپایاب جویی
دید این خورشید و میداند که روی این زمینها
از اسیران جهان بشنید روزی های و هویی
دید این خورشید و میداند که شاهان جهان را
بوسه بر درگاه من میبود سنگین آرزویی
بیگمان زآن رفتگان اکنون کسی گر باز گردد
اشکریزان گوید ای ایران! تو ایرانی؟ تو اویی؟
من دیاری بودم از فرخندگی رشک بهشتی!
من زمینی بودم از خوبی چو رخسار نکویی
سر به سر نخجیرگاهی از پیِ نخجیرگاهی!
جا به جا لغزنده جویی از بَرِ لغزنده جویی!
آنک آنجا بود، کانجا کرد پرویزی شکاری!
اینک اینجا بود، کاینجا شانه زد شیرین به مویی!
خود همینجا بود؛ کاینجا تاخت بهرامی به گوری
پای آهویی ز پیکان دوخت بر پشت سروئی!(1)
بوسه زد بر سمّ ِ اسبِ شاه، اینجا پادشاهی
ضبط کرد این نقش را کوهی و تصدیقِ عدویی!
خم شد اینجا پشت قیصر تا ببوسد سمّ ِ اسبی!
خرد شد آنجا سپاهی، ملّتِ پرخاشجویی!
بود در هرگوشهای چون بیشه شیری، نامداری!
بود در هر دامنی چون کوهببری، تندخویی!
تازه میشد جانشان چون گل ز باد نوبهاران
باد اگر میبردشان از جنگ و از پیکار سویی!
باجها بگرفتهام هر سال، از هر پایتختی
خسرویها کردهام هر روز، بر هر شهر و کویی!
بودهام یک روز اندر پهنهی گیتی سواری
ملکها غلتیده اندر خمّ چوگانم چو گویی
زاستخوان نامداران جهان پر گشته خاکم
تکهی پر استخوان کی رفته پایین از گلویی؟!
من عروس سنجرم، من دختر نوشیروانم
من زن بیگانه گردم؟ با چه عشقی؟ با چه رویی؟!
دل به امّیدِ وصال من کسی خرم ندارد
جز کسی کاو را سری بیمغز باشد؛ چون کدویی!
تازه دامادانِ گیتی، غافل از این داوریها
میکشندم از دو جانب، این به سویی، آن به سویی!
▨
"دکتر مهدی حمیدی شیرازی"
به سال ۱۳۲۴
برگرفته از کتاب فنون شعر و کالبدهای پولادین آن
ــــــــ
(1):سرو: به معنی شاخ و این بیت اشاره به مهارت در تیراندازی بهرام است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Tue, 15 Sep 2026 - 9min - 345 - کارو (کاراپت دردریان) | بر سنگ مزار
▨ نام شعر: بر سنگ مزار (الا ای رهگذر)
▨ شاعر: کارو
▨ با صدای: کارو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
اَلا ای رهگذر! منگر چنين بيگانه بر گورم
چه میخواهی؟ چه میجويی در اين كاشانهی عورم؟
چهسان گويم؟ چهسان گريَم حديث قلب رنجورم؟
از اين خوابيدنِ در زير سنگ و خاک و خون خوردن
نمیدانی، چه میدانی كه آخر چيست منظورم؟
تن من لاشهی فقر است و من زندانیِ زورم
كجا میخواستم مردن!؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان، به سوزِ فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان، به ساز مرگ رقصيدم
از اين دورانِ آفتزا، چه آفتها كه من ديدم
سكوت زجر بود و درد بود و ماتمِ زندان
هر آن باری كه من از شاخسارِ زندگی چيدم
فتادم در شب ظلمت، به قعر خاك، پوسيدم
ز بس كه با لب محنت، زمينِ فقر بوسيدم
كنون كز خاك غم پُر گشته اين صد پاره دامانم
چه میپرسی كه چون مردم؟ چهسان پاشيده شد جانم؟
چرا بيهوده اين افسانههای كهنه بر خوانم؟
ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهری
كه خونِ ديده، آبم كرد و خاکِ مردهها، نانم
همان دهری كه با پستی به سندان كوفت دندانم
به جرم آنکه انسان بودم و میگفتم انسانم
ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بدمستی
وجودم حرف بیجايی شد اندر مكتب هستی
شكست و خرد شد، افسانه شد، روزم به صد پستی
كنون ای رهگذر! در قلبِ اين سرمای سرگردان
برای خدمتی ناچیز کن آزاد اگر هستی؛
به جای گريه، بر قبرم بكن با خونِ دل، دستی
كه: تنها قسمتش زنجير بود از عالم هستی
نه غمخواری، نه دلداری، نه كس بودم در اين دنيا
{در عمق سينه زحمت، نفس بودم در اين دني}
همه بازيچه پول و هوس بودم در اين دنيا
{پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در اين دنيا}
به شب های سكوت كاروان تيرهبختیها
سراپا نغمهی عصيان، جرس بودم در اين دنيا
به فرمانِ حقيقت رفتم اندر قبر، با شادی
كه تا بيرون كشم از قعرِ ظلمت، نعشِ آزادی!
▨
کاراپت دردریان (متخلص به کارو)
ــــــــــــــــ
پینوشت اول: در نسخهی چاپ شده، چند سطر اضافهتر از خوانش شاعر وجود دارد که در اینجا داخل آکولاد {} آمده است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sat, 12 Sep 2026 - 5min - 344 - بکتاش آبتین | فرشته خانم
▨ نام شعر: فرشته خانم
▨ شاعر: بکتاش آبتین
▨ با صدای: بکتاش ابتین
♬ از آلبوم: او یک فرشته بود
♬ پالایش و تنظیم از بنده نیست
ــــــــــــــــ
جورابهای دخترم را بخیه میزنم
زنم!
گاهی عروسکم
گاهی چند روز
پیراهن چرکم که چسبیدهام به تنم!
عصبانیام شبیه رگهای گردن مادرم
و میلرزم شبیه هقهق شانههای دخترم!
میرقصم
در آینه میرقصم با خودم
با اولین عشقم که نیست
و خاطرهها گریه میکنند در دامنم!
هزاردستانم
با یک دست کیف دخترم هستم غذای سوختهام
با یک دست جاروبرقیام
و اگر برق نباشد
تاریک است که پاهای بسیاری در من روشن میشود!
جاروگرم! هزارپایم! خدا میداند که چه جانوری هستم! [جاروگرم! هزارپایم! خدا میداند چه جانوری هستم!]
اما نگو که کثیفم که نیستم
که اگر پیراهن خونی به تن دارم
کسی را جز خودم نکشتهام
و نگو کثیفم که نیستم اما لخت میگویم
همیشه در من آشغالهایی
با اتومبیلهای تمیز دور زدهاند!
بوقم اتومبیلم سرهای برگشته بر من
منم!
صندلیام! برای هر پیشنهادی پایهام!
خیالت تخت از راه که برسم تختم!
درد نمیفهمم به قول تو بدبختم!
بر صورتم سیلی، تنها صداست که میماند
جای زخم بر پیراهنم!
و دکمههایم همه پاره است
صبورم شبیه دختر اعراب
زنده به گورم!
و قافیهها همگی مثل من هرزهاند!
صدای آه خودش را در من کش میدهد
و چه میدانم که تو از من چه میدانی
که کفشهای پاشنهبلندم
بر پلهها چرا جیغ میکشند؟ چرا؟....
]بر پلهها چرا جیغ میکشد؟ چرا؟....]
گاهی لحظات امامزادهای در من است!
وقتی گریه میکنم چادر نمازم! مادرم هستم
به تو تهمت میزنم پدرم هستم!
و چند مشت توی دهانم...
کلید میشود دندانهای مادرم بر قفل دنیا
که بر لولای تنم جز دربهدری نمیچرخید خاک بر سرم
سنگ قبرم!
همیشه در شیون زندگی دارم
و هر روز
انگشتهای مردی فاتح
فاتحه میخواند بر تنم!
هر که اشاره میکند منم!
هزار اسم دارم هر نامی که میشنوم بر میگردم!
مهتابم ستارهام سحرم
تا صبح نمیخوابم شبم!
و هزار اسم دیگر باز منم!
فقط گاهی در شناسنامه و در رویای مادرم
فرشتهام!
نیستم؟!
▨
بکتاش آبتین
از مجموعه شعر «در میمونِ خودم پدربزرگم»
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Thu, 10 Sep 2026 - 6min - 343 - اسماعیل خویی | رباعیات | بخش اول
▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش اول
▨ شاعر: اسماعیل خویی
▨ با صدای: اسماعیل خویی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
دو بیتیهایی که در این بخش میشنوید، عمدتا به افتخار مهدی اخوان ثالث (م.امید) و دیدن دوبارهی او سروده شده است.
ــــــــــــــــــــــــ
گفت آزادی، گفتمش میرِ من است
گفتا شادی، گفتم اکسیرِ من است
گفت آینده، گفتم آنک پسرم
گفتا که امید، گفتم او پیرِ من است
▨
جانپارهی دلنوازی از میهنِ من
میآید و جان فزاید اندر تنِ من
میآید و من چنان به خود میآیم
که انگار به من باز میآید منِ من
▨
نهز حشمت و نهز حکمت و نهز جادوی ما
کز لطفِ خود است رامِ ما آهوی ما
نومیدی ما لاف و گزاف است و دروغ
وقتی که امید خود میآید سوی ما
▨
یک دشت مزار و جانِ غمبارهی من
آن میهن من، این منِ آوراهی من
با این همه تا امید باشد، گو باش
صد خنجر زخم و دلِ صد پارهی من
▨
خورشید اگرچه ناپدید آمده است
یک گوشه از آفاق سپید آمده است
گوید دل من که: ناامید آمدهآم
گویم: دلِ من مگو! امید آمده است!
▨
نیمی بیم است زندگی، نیم امید
زاید ز امید بیم و، از بیم امید
ور زان که خلاف آمدِ این میجویی
بنگر که من آمدم پس از میم امید
▨
اسماعیل خویی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Tue, 08 Sep 2026 - 4min - 342 - ابولقاسم حالت | بر لب شطّ العرب
▨ نام شعر: بر لب شطّ العرب
▨ شاعر: ابولقاسم حالت
▨ با صدای: ابولقاسم حالت
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
هر زمان بر لبِ شطّ العرب افتد گذر من
آرد آن منظره یکباره تو را در نظر من
با تو روزی لبِ شط بودم و زان پس به همه شب
بیتو شطّ دگری میرود از چشمِ ترِ من
سحری پیش تو شب کردم و افسوس کزآن پس
روزها رفت که بیرویِ تو شب شد سحرِ من
شاخ هر نخل بَری داده و من نخلِ امیدم ندهد بَر
مگر آندم که تو آیی به برِ من
قمر و شمس به شکل تو در آیند به چشمم
زآن که دانند تو هم شمسِ منی هم قمر من
خبرم هست که از خانهی من با خبری تو
خبرم نیست که بهرِ چه نگیری خبر من
رحم اگر بر منِ بیدل نکنی، رحم به خود کن
زان که ترسم زَنَد آتش به تو سوزِ جگر من
در تو روزی اثری میکند این شعر، ولیکن
دیگر آن روز نماندهست ز من جز اثر من
دولت وصل نیاورده هنوزت به بر من
لیک، هجرانِ تو آورده بلاها به سرِ من
▨
ابوالقاسم عبداللَّه فرد
متخلص به حالت
تیر ماه ۱۳۲۷ - آبادان
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sun, 06 Sep 2026 - 2min - 341 - شفیعی کدکنی |خونریزی خزان
▨ نام شعر: خونریزیِ خزان
▨ شاعر: محمدرضا شفیعی کدکنی
▨ با صدای: شهروز
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
چگونه دوست ندارم من این دیاران را
که هر شقایقش آیینهای است یاران را
تمامِ هستیِ من در شطِ سَحَر جاریست
چو یاد آورم آن روشنیتباران را
سپیده آینهگردانِ روحشان بادا!
که روشنایِ دگر داد روزگاران را
بهارِ زخمیِ این باغ، دلکش است هنوز
اگرچه نغمه به لب خشک شد هزاران را
قبایِ میرغضب سبز و خنجرش سُرخ است
مخور فریبِ دروغ این سیاهکاران را
بهوش باش که خونریزیِ خزان کوشد
که روحِ باغ فرامُش کند بهاران را
▨
محمدرضا شفیعی کدکنی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fri, 04 Sep 2026 - 2min - 340 - مهدی اخوان ثالث | اندوه
▨ نام شعر: اندوه (زیر بارانی که ساعت هاست میبارد)
▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث
▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــ
نه چراغِ چشمِ گرگی پیر
نه نفسهای غریبِ کاروانی خسته و گمراه
مانده دشتِ بیکرانه، خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعتهاست میبارد
در شبِ دیوانه و غمگین
مانده دشتِ بیکران در زیر باران، آه، ساعتهاست
همچنان میبارد این ابر سیاهِ ساکتِ دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغِ چشمِ گرگی پیر
▨
مهدی اخوان ثالث
متخلص به میم امید
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Wed, 02 Sep 2026 - 2min - 339 - سیمین بهبهانی | آه عشق ورزیدم
▨ نام شعر: آه عشق ورزیدم
▨ شاعر: سیمین بهبهانی
▨ با صدای: سیمین بهبهانی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
_________
آه! عشق ورزیدم با چگونه حیوانی
در چگونه کابوسی با چگونه هذیانی:
خواب بود و بیداری، اشتیاق و بیزاری
در جدال و آمیزش دستی و گریبانی
نفرت و محبت بود، انزجار و لذّت بود
با غزال خوشنقشی مرده در بیابانی.
وای! حال قی دارم- تا چه شد که در مستی
آبِ گند نوشیدم در بلور فنجانی.
تاب شعله میشاید تا پلید پالاید
تن فکندنم باید در تنور سوزانی.
کاش مار میگشتم، پوستوار میهشتم
می گریختم از خود با تن درخشانی.
آه، نه! که شمشیری زنگ خورده را مانم
با خلاف ممزوجی، از غلاف عریانی
می گریزم اما تن پیش میدود با من
تن من است و من از تن خستهای، گریزانی...
آه! عشق ورزیدم، سکّه را دو رو دیدم:
روی، نقش جبریلی، پشت، شکل شیطانی.
▨
سیمین بهبهاتی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sun, 30 Aug 2026 - 2min - 338 - خسرو گلسرخی | ای سرزمین من
▨ نام شعر: ای سرزمین من
▨ شاعر: خسرو گلسرخی
▨ با صدای: خسرو گلسرخی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
این استعمار؛
این جامهی سیاه معلق را
چگونه پیوندی است
با سرزمین من؟
▨
آن کس که سوگوار کرد خاک مرا
آیا شکست
در رفتوآمد ِ حمل ِ این همه تاراج؟
▨
این سرزمین من چه بیدریغ بود
که سایهی مطبوع خویش را
بر شانههای «ذوالکتاف» پهن کرد
و باغها میان عطش سوخت
و از شانهها طناب گذر کرد
▨
این سرزمین من چه بی دریغ بود
ثقل زمین کجاست؟
من در کجای جهان ایستادهام؟
با باری ز فریادهای خفته و خونین
ای سرزمین من
من در کجای جهان ایستادهام؟
▨
خسرو گلسرخی، این شعر را در آخرین دفاعیهی خود در دادگاه نظامی خوانده که عینا اینجا آمده است. گلسری توسط همین دادگاه محاکمه و بلافاصله اعدام شد
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Thu, 27 Aug 2026 - 3min - 337 - نادر نادرپور | کتاب پریشان
▨ نام شعر: کتاب پریشان (اشک پدر)
▨ شاعر: نادر نادرپور
▨ با صدای: نادر نادرپور
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
این شعر را شاعر برای دخترش، پوپک نادرپور نوشته است
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
امید زیستنم، دیدن دوبارهی توست
قراربخش دلم، تاب گاهوارهی توست
تو ای شکوفهی ایام آرزومندی
بمان که دیدهی من روشن از نظارهی توست
نگاه پاک توام صبح آفتابی بود
کنون چراغ شبم چشم پرستارهی توست
به یک اشاره مرا رخصت پریدن بخش
که مرغ وحشی دل رامِ یک اشارهی توست
به پارهکردن اوراق هر کتاب مکوش
دلم کتاب پریشان پارهپارهی توست
شبی نماند که بیگریهام به سر نرسید
زلال اشک پدر، برق گوشوارهی توست
دلم چو موج، به سر میدود ز بیم زوال
کرانهای که پناهش دهد، کنارهی توست
خجسته پوپک من، -ای یگانه کودک من-!
امید زیستنم، دیدن دوبارهی توست
▨
نادر نادرپور
از کتاب: گیاه و سنگ، نه آتش
به تاریخ دهم اردیبهشت ۱۳۴۱
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت یک: این شعر توسط استاد محمدرضا شجریان اجرا شده است
پی نوشت دو: ازوبسایت مستطاب پرند (راوی حکایت باقی) برای به اشتراکگذاری این شعر و جزییات آن، سپاسگزاریم
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Tue, 25 Aug 2026 - 2min - 336 - ملکالشعرا بهار | ای وطن من | صدای فریدون فرحاندوز
▨ نام شعر: ای وطن من (بخشی از این قصیده)
▨ شاعر: ملک الشعرا بهار
▨ با صدای: فریدون فرحاندوز
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
ای خطّهٔ ایران مِهین، ای وطن من
ای گشته به مهرِ تو عجین جان و تن من
{ای عاصمهٔ دنیی آباد که شد باز
آشفته کنارت چو دلِ پُر حَزَن من}
دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست
ای باغِ گل و لاله و سرو و سمن من
{بس خار مصیبت که خلد دل را بر پای
بی روی تو، ای تازه شکفته چمن من
ای بارخدای من گر بیتو زیم باز
افرشتهٔ من گردد چون اهرمن من
تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن
هرگز نشود خالی از دل محن من
از رنج تو لاغر شدهام چونان کز من
تا بر نشود ناله نبینی بدن من
دردا و دریغا که چنان گشتی بیبرگ
کز بافتهٔ خویش نداری کفن من}
بسیار سخن گفتم در تعزیت تو
آوخ که نگریاند کسی (نگریانَد کس) را سخن من
وآنگاه نیوشند سخنهای مرا خلق
کز خون من آغشته شود پیرهن من
و امروز همیگویم با محنت بسیار
دردا و دریغا وطن من، وطن من
▨
ملکالشعرا بهار
ـــــــــ
پینوشت: این دکلمه فقط شامل بخشهایی از این قصیده است. بخشهای دکلمه نشده در داخل آکولاد آمده است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sun, 23 Aug 2026 - 1min - 335 - ساعد باقری | ترانهای بر لب
▨ نام شعر: ترانه ای بر لب
▨ شاعر: ساعد باقری
▨ با صدای: ساعد باقری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
بزن که هر نیش زخمت، ستارهای در شبم شد
بگو، که هر حرف تلخت ترانهای بر لبم شد
از آن شبِ گرمِ وحشی که شعله در خونِ من ریخت
کدام برفِ زمینگیر حریف تاب و تبم شد
کلیدِ قفلِ زبان تو، ترانههای جهان تو
تفاوت از چشمم افتاد که عاشقی مذهبم شد
ستایشِ هر چه زیبا سرودِ زیباییات بود
سرودنِ هرچه ای تو، ترانهٔ یا ربم شد
هزارها سال نوری مده فریبم به دوری
ببین که هر سنگِ راهی به سوی تو مرکبم شد
دمیده صبحِ نگاهت هنوز باور ندارم
چه لحظههای عزیزی که قسمت امشبم شد
▨
ساعد باقری
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fri, 21 Aug 2026 - 2min - 334 - یدالله رویایی | دلتنگیها ۱۷
▨ شعر: دلتنگیها ۱۷
▨ شاعر: یدالله رویایی
▨ با صدای: یدالله رویایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آنگاه كویر ِمشكل را
از فاصله ساختند
آغاز مرغ بود
آغاز بال پایدار
و مرغ اول جهان ناگاه
وقتی كه كویر مشكل را
از فاصله ساختند
فریادی سخت بركشید
و سمت شنها را آشفت
فریاد میان آب افتاد
و آب
با زمزمه تارهای صوتی را لرزاند
و حافظهی قنات را باد آزرد
وقتی كه تارهای صوتی
در گوشت آب
میلرزید
▨
شعر شماره ۱۷ از مجموعه دلتنگیها
شامل شعرهای ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶
چاپ اول: ۱۳۴۶
ــــــــــــــــــــــــــــ
تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شمارهگذاری ما بر طبق چاپ اول کتاب است. اما در کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، به دلیل سانسور، این شعر شماره ۱۶ است
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Wed, 19 Aug 2026 - 1min - 333 - پروین اعتصامی | مست و هشیار
▨ نام شعر: مست و هشیار
▨ شاعر: پروین اعتصامی
▨ با صدای: صدیقه کامور
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
_________
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت: ای دوست! این پیراهن است، افسار نیست!
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرمِ راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمهشب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست؟
گفت: تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامهات بیرون کنم
گفت: پوسیدهست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بیکلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهودهگو، حرفِ کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
▨
پروین اعتصامی
متخلص به پروین
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Mon, 17 Aug 2026 - 3min - 332 - قیصر امینپور | میخواستم که ولوله بر پاکنم ولی
▨ نام شعر: میخواستم که ولوله بر پاکنم ولی
▨ شاعر: قیصر امینپور
▨ با صدای: شاعر
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــ
می خواستم که ولوله بر پاکنم ولی
با شورِ شعر محشر کبرا کنم ولی
با نی به هفت بند غزل ناله سر دهم
با مثنوی رهی به نوا وا کنم ولی
تا باز روح قدسی حافظ مدد کند
دم می زدم که کار مسیحا کنم ولی
فریاد را بکوبم پا بر سر سکوت
یا دست کم به زمزمه نجوا کنم ولی
دل بر کنم از این دل مرداب وار تنگ
با رود رو به جانب دریا کنم ولی
این بی کرانه آبی آیینه ی تو را
با چشمِ تشنه، سیر تماشا کنم ولی
«باید» به جای «شاید» و «آیا» بیاورم
فکری به حال «گرچه» و «اما» کنم ولی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sat, 15 Aug 2026 - 3min - 331 - محمد مختاری | هامون | پالایش شده
▨ نام شعر: هامون (بخشی از شعر بلند «منظومۀ ایرانی»)
▨ شاعر: محمد مختاری
▨ با صدای: محمد مختاری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
___________________
میانمان صدایی تبخیر شد
و مرگ جار زد
درون خالیاش را بیتحاشی.
گذشت عمر در گذر شن و بیقراری خون
که پاشنه به خاک میکوبد
و خاک، خاک، لایه لایهی هزار ساله
و خاکروبههایی کز شیپوری بزرگ اکنون بر ما
میافشانند.
پناه بوتههای گز
بتلخی آبی از کنارههای عمر میرود
به سرنوشت شوره بر شیار برفگینهی نمک
نک میزنند
کلاغ پیر و کبک کاهل.
رباطهای یاوهی کپک زده
دهان گشودهاند به خمیازه
و در ردای باد تاب میخورد پوسیدگی
و روزنامههای زرد و آبدیده
گاه از پر قبایی بیرون میپرد.
-“زمان شکافته ست و نشت کرده است
غبار و سایههای نخ نما و سرداریهای بیدخورده.
خط غباری بر پوست آهو
و شلههای رنگ و رو رفته
و چهرههای فرسوده در قابهای کهنه
که از کنارشان بیتاب گذشته بودیم
و از درونمان اکنون سر بر میآورند
تا ما را در قابی میخکوب کنند.
-“کی اند و از کجا میآیند؟
که نیمی از من بودهاند
و مادرانم در حلقهی عذاشان گریستهاند.
از آروارهی افق بیرون میآید
صفی از اندامهایی
برهنه
بیسر
بیتاب
صفی دگر
که ابریشم
به زیر کرباس پوشیدهاند.
-“و پوستشان آمختهی پرستو و باران نیست،
وز چنبر عزایم و دندان مار نفس میکشند.”
گشوده میشود طومارها
و بوی نفتالین
مشام باد را میآزارد
کلاهی از کنارهی افق فرو میافتد
و پوزخند خاک موج برمیدارد:
…
-“نگاه میهنم پیرم کرده است
چراغ ماتم است گلایل.
کسی توازن انسان و خاک را میخواهد برهم زند
صدای زنجره میگیرد
و کرم لای خط و گندم و شناسنامه وول میخورد
شمایل کدر مرگ
و هالهای که گرداگردش بستهاند.
نگاه نیم بسته بر دوایر فرا رونده
گلوی آفتاب و شیشهای شکسته
که برق میزند.
و خون روز و رودخانه در غبار و پلکهای خسته
گم میشود
نمک دهان و زخم را فرو میبندد
و گاه گاه خش خش مدادی بر کاغذی
که مهرههای پشت را میلرزاند.
غبار جای گامهای تند
نشسته است.
و گامها که باد را مهار کرده بودند
مساحت کویری حیات را اندازه میگیرند
▨
محمد مختاری
بخشی از شعر بلند “منظومۀ ایرانی”
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Thu, 13 Aug 2026 - 7min - 330 - محمدعلی بهمنی | آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان
▨ نام شعر: آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان
▨ شاعر: محمدعلی بهمنی
▨ با صدای: محمدعلی بهمنی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
___________
ناگهان دیدم كه دور افتادهام از همرهانم
مانده با چشمانِ من دودی به جای دودمانم
ناگهان آشفت كابوسی مرا از خواب كهفی
دیدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم
ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی
گرچه ویران خاكش اما آشنا با خشت جانم
ها... شناسم! این همان شهر است شهر كودكیها
خود شكستم تکچراغِ روشنش را با كمانم
میشناسم این خیابانها و این پس كوچهها را
بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم
آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان
ز آسمان میپرسم آخر من كجای این جهانم؟
سوز سردی میكشد شلاق و میچرخاند و من
درد را حس میكنم در بند بندِ استخوانم
مینشینم از زمینِ سرزمین بیگناهم
مشت خاكی روی زخم خونفشانم میفشانم
خیره بر خاكم كه میبینم ز كرت زخمهایم
میشکوفد سرخ گلهایی شبیه دوستانم
میزنم لبخند و بر میخیزم از خاک و بدینسان
میشود آغاز فصل دیگری از داستانم
▨
محمدعلی بهمنی
___________
به شما پیشنهاد میکنم آلبوم صوتی «گاهی دلم برای خودم تنگ میشود» را از بیپ تیونز تهیه کنید. این آلبوم شامل ۱۳ غزل ناب، با صدای شاعر است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Tue, 11 Aug 2026 - 5min - 329 - مهدی حمیدی شیرازی | نامهای به دخترم
▨ نام شعر: نامه ای به دخترم
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
توضیح خانوادهی شاعر: نازنین، تنها دختر و ارشد در میان سه فرزند مهدی حمیدی پس از دریافت دیپلم ادبی از دبیرستان نوربخش (رضا شاه کبیر) اصرار دارد برای ادامه تحصیل به نیویورک برود. پدر موافق نیست و میگوید اَبَرشهری است جنگلگونه و درهمتنیده که مردم از صبح تا شام به دنبال روزی و ثروت هستند، به طوری که مجالی برای دوستی و عشق ورزیدن ندارند که این شرایط مناسب روح لطیف نیست و پیشنهاد میکند اگر هم مصر است به خارج برود کشوری مثل سویس را انتخاب کند. نهایت اینکه نصیحت موثر نمیافتد و به نیویورک میرود. آنجا در دانشکاه مشغول به تحصیل میشود اما پس از حدود دو سال دوست پزشکی که در آن شهر طبابت دارد اطلاع میدهد که نازنین به افسردگی شدید مبتلا شده است و بهتر است زودتر به وطن بازگردد. در این زمان دکتر حمیدی که بسیار متاثر و نگران است این شعر را میسراید و برای وی ارسال میکند.
ــــــــــــــــــ
از تهران به نیویورک
ــــــــــــــــــ
نازنین، ای سپیدیِ روزم
واپسین شادیِ شبافروزم
ای ز یک لحظه اشتباهِ پدر
چون پدر، غرق در گناهِ پدر
بیگنهتفته ز آتشِ هستی
داده کفارّهٔ دمی مستی
از که نالم، که دشمنِ تو منم
اهرمن کیست؟ من خود اهرمنم
ما همه کشتگانِ یک نفسیم
در قفسماندگانِ یک هوسیم
از بنِ خاک تا برِ افلاک
خاک بر فرق هرکه آمد، خاک
خرّما کشورا که آن عدم است
نه در آن شام، نه سپیدهدم است
چند در بندِ این ریا بودن
که نبودن به است یا بودن؟
گفت دانا که «بود» رنجکشیست
کاهشِ رنج، لذّت است و خوشی است
هر که را در بلایِ بود شکیست
خوبوبدناشناخته محکیست
گر کسی بنگرد به باریکی
هست کمبودِ نور، تاریکی
نور و ظلمت چو تار و پود نیَند
ناخوشی و خوشی، دو بود نیَند
ناخوشیها همه ز هستیهاست
دردِ هستی خمارِ مستیهاست
گر مرا پایِ این خمار نبود
دستِ تو در دهانِ مار نبود
ور گناهی مرا به عالم نیست
گر همین یک گنه بوَد کم نیست
چه گناهی بتر ز کاشتن است؟
زرد کردن ز تشنهداشتن است؟
گر نه دانستهای و نه دانی
اینْت گفتارهای یزدانی
خلقِ حوا و آدمِ شیدا
رمزِ پنهان و قصهٔ پیدا
معنیِ آن نکویِ زشتشده
چون شده خلق، از بهشت شده
معنیِ گولخورده و تفته
چون به خود آمده ز خود رفته
از بلندی خزیده زی پستی
یعنی؛ از نیستی سوی هستی
گندمی داده دردِ کاستنش
یعنی؛ آتش کشیده خواستنش
من تو را میلِ کاستن دادم
هستی و دردِ خواستن دادم
از حریم نهانیات کندم
در ضمیرِ جهانَت افکندم
عینِ شیطان شدم به راهبری
راندمت از بهشتِ بیخبری
▨
دکتر مهدی حمیدی شیرازی
بیستودوم اسفند ۱۳۴۴ - تهران
ــــــــــ
▨ شعر: نامه ای به دخترم
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
─────♬ ─────
نازنین، تنها دختر و ارشد در میان سه فرزند مهدی حمیدی پس از دریافت دیپلم ادبی از دبیرستان نوربخش (رضا شاه کبیر) اصرار دارد برای ادامه تحصیل به نیویورک برود. پدر موافق نیست و میگوید اَبَرشهری است جنگلگونه و درهمتنیده که مردم از صبح تا شام به دنبال روزی و ثروت هستند، به طوری که مجالی برای دوستی و عشق ورزیدن ندارند که این شرایط مناسب روح لطیف نیست و پیشنهاد میکند اگر هم مصر است به خارج برود کشوری مثل سویس را انتخاب کند. نهایت اینکه نصیحت موثر نمیافتد و به نیویورک میرود. آنجا در دانشکاه مشغول به تحصیل میشود اما پس از حدود دو سال دوست پزشکی که در آن شهر طبابت دارد اطلاع میدهد که نازنین به افسردگی شدید مبتلا شده است و بهتر است زودتر به وطن بازگردد. در این زمان دکتر حمیدی که بسیار متاثر و نگران است این شعر را میسراید و برای وی ارسال میکند.
ــــــــــــــــ
پینوشت
: این شعر بسیار طولانیتر است و شاعر تنها ابیاتی از آن را به انتخاب خود دکلمه کرده است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sun, 09 Aug 2026 - 6min - 328 - اسماعیل خویی | به سوی من
▨ نام شعر: به سوی من (غزلوارهی شماره ۱۵)
▨ شاعر: اسماعیل خویی
▨ با صدای: اسماعیل خویی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
غنیمتی ست تو را داشتن.
در این گذار،
که بر وحشت است و بر ظلمات،
شبِ سترونِ دلگیر
از زنجیر میگذرد.
فدای گیسویت،اما:
تو با منی و
تو تا با من باشی
شب از نوازشِ گیسویت،
از حریر میگذرد.
تو از کدام افق میآیی
که پاکبازتر از خورشیدی؟
صنوبری چو تو چون میروید
در پلشتی این لوش و لاشهزار؟
خدا را! بگو بدانم کدام گوشهی این خاک
پاک مانده نگارا؟
شب از کدام سو میوزد
که روشنم من و تاریک
و از ستاره و غم سرشارم؟
آه! باری! بگذریم...
به سوی من چو میآیی
تمامِ تن
تپش و بال میشوم
چو در تو مینگرم
زلال میشوم
سخن چو میگویی
آفتاب برمیآید
و میپذیرم من
که هیچ زشت و دروغ و دغا نمیپاید
و میسرایم
با نایی از سکوت
که مولوی حق داشت
هماره عاشق بودن را
هماره بسراید
▨
اسماعیل خویی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fri, 07 Aug 2026 - 3min - 327 - نیما یوشیج | قو | صدای احمد کیایی
▨ نام شعر: قو
▨ شاعر: نیما یوشیج
▨ با صدای: احمد کیایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
صبح چون روی میگشاید مهر
روی دریای سرکش و خاموش
میکشد موجهای نیلی چهر
جبّهای از طلای ناب به دوش.
صبحگه، سرد و تَر، در آن دمها
که ز دریا نسیم راست گذر،
گل مریم، به زیرشبنمها
شستشو میدهد بر و پیکر.
صبحگه، کهانزوای وقت و مکان
دلرباینده است و شوق افزاست،
بر کنارِ جزیرههای نهان
قامت با وقار قو پیداست.
آنچنانی که از گلی دسته
پیش نجوای آبها تنها،
وسط سبزهی خزهبسته
تنش از سبزه بیشتر زیبا.
میدهد پایِ خود تکان، شاید
که کُند خستگی ز تن بیرون.
بالهای سفید بگشاید
بپرد دربرابر هامون.
بپرد تا بدان سوی دریا
در نشیبِ فضای مثل سحر،
برود ازجهان خیرهی ما
بزند در میان ظلمت، پَر.
برود در نشیمن تاریک
با خیالی که آن مصاحب اوست،
در خطِ روشنی چو مو باریک
بیند آن چیزها که در خورِ قوست.
لکّ ابری که دور میمانَد
موجهایی که میکنند صدا،
وندر آنجا کسی نمیداند
که چه اشکال میشوند جدا.
لیک مرغ جزیرههای کبود،
در همین دم که او به تنهایی
سینه خالی ز فکر بود و نبود
میکند فکرهای دریایی.
نظر انداخته سوی خورشید،
نظری سوی رنگ های رقیق
با تکانی به بالهای سفید
بجهیدهست روی آبِ عمیق.
برخلافِ تصورِ همه، او
مانده دیوانهی حکایت آب
گر کسی هست یا نه، ناظرِ قو
قو در آغوشِ موجهاست به خواب.
▨
نیما یوشیج
بیستم فروردین ماه ۱۳۰۵
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Wed, 05 Aug 2026 - 4min - 326 - سیمین بهبهانی | در حجمی از بیانتظاری (کودکی)
▨ نام شعر: در حجمی از بیانتظاری (کودکی)
▨ شاعر: سیمین بهبهانی
▨ با صدای: سیمین بهبهانی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
___________
درحجمی از بی انتظاری ؛ زنگ بلند و سوت کوتاه
سیمین تویی ؟ آوای گرمش؛ آمد به گوشم زآن سوی راه
یک شیشه مِی، پر نشئه و گرم، غلغل کنان در سینه شارید
راه از میان انگار برخاست؛ بوسیدمش گویی به ناگاه
-« آری!منم!» خاموش ماندم .- «خوبی؟ خوشی؟ قلبت چه طور است؟»
_ چیزی نگفتم ؛ راه دور است - ؛ - «خوبم ! خوشم ! الحمدالله ! »
کودک شدیم انگار هر دو؛ شش سال من کوچکتر از او
باز آن حیاط و حوض و ماهی؛ باز آن قنات و وحشت و چاه
قایم نشو! پیدات کردم؛ بی خود ندو! می گیرمت ها
افتادم وپایم خراشید؛ شد رنگ او از بیم چون کاه
زخم مرا با مهربانی، بوسید؛ یعنی: خوب شد خوب
بنشست و من با او نشستم؛ بر پلهای نزدیک درگاه
آن دوستی نشکفته پژمرد؛ وان میوه، نارس چیده آمد
آن کودکی ها حیف و صد حیف؛ وین دیرسالی آه و صد آه
حرفی بزن! قطع است؟ - نه نه! من رفته بودم سالها دور
تا باغ های سبز پر گل ؛ تا سیب های سرخ دلخواه
حالا بگو قلبت چه طور است؟» - قلبم ؟ نمیدانم! ولی پام
روزی خراشیده است و یادش؛ یک عمر با من مانده همراه
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Mon, 03 Aug 2026 - 3min - 325 - محمد زهری | به فردا
▨ نام شعر: به فردا (به گلگشت جوانان)
▨ شاعر: محمد زهری
▨ با صدای: محمد زهری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
_________
به گلگشتِ جوانان ،
یادِ ما را زنده دارید، ای رفیقان !
که ما در ظلمتِ شب ،
زیرِ بالِ وحشیِ خفاشِ خونآشام ،
نشاندیم این نگینِ صبحِ روشن را ،
به رویِ پایهٔ انگشترِ فردا.
و خونِ ما
به سرخیِ گلِ لاله
به گرمیِ لبِ تبداِر بیدل
به پاکیِ تنِ بیرنگِِ ژاله
ریخت بر دیوارِ هر کوچه
و رنگی زد به خاکِ تشنهٔ هر کوه؛
و نقشی شد به فرشِ سنگیِ میدانِ هر شهری
و این است آن پرندِ نرمِ شنگرفی که میبافید
و این است آن گلِ آتشفروزِ شمعدانی
که در باغِ بزرگِ شهر میخندد
و این است آن لبِ لعلِ زنانی را که میخواهید
و پرپر میزند ارواحِ ما
اندر سرودِ عشرتِ جاویدتان؛
و عشق ماست لای برگهای هر کتابی را که میخوانید.
شما یاران نمیدانید
چه تبهایی تنِ رنجور ما را آب میکرد
چه لبهایی، به جایِ نقشِ خنده، داغ میشد
و چه امیدهایی در دلِ غرقآبِ خون، نابود میگردید .
ولی ما دیدهایم اندر نمای دورهٔ خود ،
حصارِ ساکتِ زندان ،
که در خود میفشارد نغمههای زندگانی را
{سرِ آزادِ مردان را فراز چوبههای دار}
و رنجی که اندرونِ کورهٔ خود میگدازد آهنِ تنها ،
تلسمِ پاسدارانِ فسون، هرگز نشد کارا
کسی از ما، نه پای از راه گردانید
و نه در راه دشمن گام زد .
و این صبحی که میخندد به روی بامهاتان
و این نوشی که میجوشد میانِ جامهاتان
گواهِ ماست، ای یاران !
گواه پایمردیهای ما
گواه عزم ما
کز رزمها
جانانهتر شد!
▨
محمد زهری
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sat, 01 Aug 2026 - 3min - 324 - بکتاش آبتین | خسرو خطر
▨ نام شعر: خسرو خطر
▨ شاعر: بکتاش آبتین
▨ با صدای: بکتاش ابتین
♬ از آلبوم: او یک فرشته بود
♬ پالایش و تنظیم از بنده نیست
ــــــــــــــــ
صورت نرمی دارد سمبادۀ پیر
چه دیر
افتادن چاقو از نفس چه زود
ربود خالکوبی تو را از تن روزگار، ربود
ببین چگونه مرگ تو را میکِشد زمین همین؟!
جنگ همیشه در کمین تو بود؛ نبود؟
خط میکشند خودکار و چاقو با هم
و تو در نامههای فراوانی بدخط بودهای
و با دهان تفنگ، با دهان چاقو و با دهان عربده مینوشتی
و نستعلیق تو را شکستهتر مینوشت
و نوشت که در تو مردی پنجاهساله
روحی خوشنویس جا گذاشت
و گذاشت تا الفبای جنگ را از دهان خمپارهها بنویسی
و نوشت که هنوز در تو
مردان غیوری در سایهاند
با آفتاب حرفهای روشنی داشتی
و هنوز که هنوز است در تو
ایلی
با سنگهای فراوان خوابهای گرم میبینند میبینی
چگونه آفتاب با سنگ قبر تو میجنگد؟!
و تو خوابیدهای و خاک خواب تو را میبیند
ببین چگونه مرگ تو را میکِشد زمین همین؟!
(خطرناک بودی خسرو حسن گرگ سیاه رو یهجوری زده بودی
که هیچ دکتری نمیتونس بخیهش کنه
بیچاره مجبور بود سه ماه آزگار با تخت رفاقت کنه)
خطرناک بودی خسرو و تو عاشق جنگیدن بودی
تمام کارهایت بهانهای برای جنگیدن بود
وگرنه پیش از جنگ نیز تو میجنگیدی
با چاقویی در دست، مست!
بعد از جنگ نیز تو میجنگیدی
با چاقویی در دست، مست!
و تو عاشق خندیدن بودی
و تمام کارهایت بهانهای برای خندیدن بود
به خاطر بیاور به بسیج میرفتی و میخندیدیم
به جبهه میرفتی و میخندیدیم
هی مجروح میشدی و هی میخندیدیم
بعد از جنگ را به خاطر بیاور
با بسیجیها میجنگیدی و میخندیدیم
چاقو میکشیدی و میخندیدیم
هی به زندان میرفتی و هی میخندیدیم
میخندیدیم
میـ خکوب شدهام که چرا دیگر نمیخندی؟!
بلند شو خسرو
به چشمک من به دختر نابینا در بیمارستان فکر کن!
نه؛ تو دیگر نمیتوانی از خنده رودهبُر شوی
چرا که تو از مرگ رودهبُر شدهای
چرا که تو از جنگ رودهبُر شدهای
و ترکشی که بیستسال در مغز تو فکر میکرد
تو را به فراموشی کشانده!
تو نمیدانی که قرار است
ترکش به زودی در مغز تو آمبولی کند
خسرو! جنگ سایۀ شومی دارد
یعنی وقتی تو در کُما هستی هم با تو میجنگد
دارم از خنده رودهبُر میشوم خسرو
تو هنوز هم داری همۀ ما را میخندانی
چگونه میتوانم باور کنم
خسرو خطر بیستسال بعد از جنگ
با چاقویی در دست
و زندانی در شصت
شهید شده است؟!
و بنیاد شهید بیهوده تو را انکار نمیکند چه کند
هنوز هم خطرناکی خسرو
و هنوز مردۀ تو
بسیاری را میترساند
و ما هنوز میخندیدیم
و هنوز گریه میکنیم
و هنوز تو هستی
که نیستی را به ما نشان میدهی
جنگ است خسرو جنگ میبینی؟
نه!
کسی که از دور شلیک میکند
خون را نمیبیند
تنها از دهان داغ تفنگ
پوکههایی سرد باقی میماند
خونریزی و آبروریزی
برادران خونی دوری هستند
شبیه تو و مصطفای مُشجّر
که شیشههای ساده به او اقتدا میکنند
جنگ را رها کن خسرو
آب از سر جانمازها گذشته
و رزمندگان قدیمی
بعد از جنگ
گروهانگروهان عقبنشینی کردهاند!
جنگ را رها کن خسرو
و ای کاش
جنگ نیز
تو را رها میکرد!
▨
بکتاش آبتین
از مجموعه شعر «تنهاییِ دستهجمعی»
چاپشده در فرانسه - نشر ناکجا
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Thu, 30 Jul 2026 - 7min - 323 - ایرج میرزا | تسلیت به دوست پدر مرده
▨ نام شعر: تسلیت به دوستِ پدر مرده
▨ شاعر: ایرج میرزا
▨ با صدای: سبحان گنجی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
سخت است گرچه مرگِ پدر بر پسر همی
هان ای پسر مخور غم از این بیشتر همی
در روزگار هر پسری بیپدر شود
تنها تو نیستی که شدی بیپدر همی
اسکندرِ کبیر که میرفت از جهان
گفت این سخن به مادرِ خونین جگر همی
کز بعد من عزایی اگر میکنی به پای
طوری بکن که باد پسندیدهتر همی
تنها مگِری، عدّهای از دوستان بخواه
کآیند و با تو گریه نمایند سر همی
لیکن چه عدّهای؛ که نباشند داغدار
زان بیشتر به مرگِ کسانِ دگر همی
با عدّهای بگَری برایم که پیش از این
ننموده مرگ از درِ ایشان گذر همی
زیرا که داغ دیده بگرید برای خویش
وآنگه تو را گُذارَد منّت به سر همی
گر گریهای کنند، کنند از برایِ من
مرگِ کسی نباشدِشان در نظر همی
چون خواست مادرش به وصّیت کند عمل
با عدّهای شود به عزا نوحهگر همی
یک تن که داغدیده نباشد نیافتند
بشتافتند گرچه به هر کوی و در همی
این گفت دخترم سرِ زا رفته پیش از این
آن گفت مرده شوهرم اندر سفر همی
آن دیگری سرود که از هشت ماهِ قبل
دارم ز فوتِ مادرِ خود دیده تر همی
آن یک بیان نمود که از پنج سالِ پیش
مرگ پدر نموده مرا دربهدر همی
القصّه مرگ چون همهکس را گَزیده بود
حاضر نشد به محضرِ او یک نفر همی
چون مادرِ سکندر از این گونه دید حال
دانست سّرِ گفتۀ آن نامور همی
یعنی ببین که هیچکس از مرگ جان نَبُرد
دیگر مکن تو گریه برای پسر همی
بر هر که بنگری به همین درد مبتلاست
بیداغ نیست لالهٔ باغِ بشر همی
سختی چو بالسّویّه بود سهل میشود
چون عامّ شد بلیّه شود کم اثر همی
باری عزیزِ من همه خواهیم مُرد و رفت
زاری مکن که هیچ ندارد ثمر همی
یک مرده سر ز خاک نمیآورد برون
صد سال اگر تو خاک بریزی به سر همی
گفتند زلف کندی و بر خاک ریختی
بر خاک ریخته است کسی مشکِ تَر همی؟
بر مالِ غیر دست تصّرف مکن دراز
خود را مکن به ظلم و تعدّی سَمَر همی
آن طرّه جایگاهِ دلِ اهلِ دانش است
با این گروه جور مران این قَدَر همی
آن آشیانِ مرغِ دل بینوایِ ماست
ای باغبان! مخواهش زیر و زبر همی
آن طرّه را دو صاحبِ دیگر به غیرِ توست
مالِ من است و مالِ نسیم سحر همی
گر رفت بر سفر پدرت شُکر کن که هست
آن مادرِ ستودهات اندر حضر همی
داری ز خود چهار برادر بزرگتر
هر یک به جای خویش چو یک شیرِ نر همی
بر کَن لباسِ ماتم و افسردگی ز بر
کُن جامۀ شهامت و عزّت به بر همی
از هر خیال بیهُده خود را کنار گیر
مشغول شو به کسب کمال و هنر همی
یکروز درس و مشق مکن ترک زینهار!
مپسند وقتِ قیمتیِ خود هَدَر همی
یکروز اگر ز درس گُریزی، به جان تو
بگریزم از تو همچو لئیم از ضرر همی
ور پندِ من به سمعِ ارادت کنی قبول
دل بَندَمَت چو مفلسِ بیزر به زر همی
با مادرت به رأفت و طاعت سلوک کن
با خواهرت بجوش چو شیر و شکر همی
پرهیز کن ز مردمِ بیعار و کمعیار
همسر بشو به مردمِ نیکو سِیَر همی
با آن قدم ز خانه برون نه اگر نهی
کِت بر طریقِ عقل شود راهبَر همی
باش از برایِ دیدۀ بدبین به جایِ تیر
شو از برایِ حفظِ شرافت سپر همی
در طبع ساده خویِ بَدان آنچنان دَوَد
کاندر میانِ پنبه بیافتد شَرَر همی
قدرِ مرا بدان که چو من هم به روزگار
یک عاشقِ درست نبینی دگر همی
▨
ایرج میرزا
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Thu, 30 Jul 2026 - 9min - 322 - اسماعیل خویی | امشب
▨ نام شعر: امشب (غزلوارهی شماره ۱۰)
▨ شاعر: اسماعیل خویی
▨ با صدای: اسماعیل خویی
▨ موسیقی: کیهان کلهر، آلبوم شهر خاموش
▨ نقاشی پرترهی پوستر: اثر امیرمحمد قاسمیزاده
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
امشب نمیدانم چه باید کرد
امشب کسی در خانهی من نیست
گیرم، برون از من
تاکِ شب از انگورِ صدها کهکشان پر بار
گیرم خُم مهتاب هم سرشار
من با که نوشم
دُردِ شادی یا غم خود را
وقتی که مستی چون تو
همپیمانهی من نیست؟
دیروزها وقتی که شب میشد
من تازه
با صد بامدادِ تازه در جانم
آغاز میگشتم
روزِ سیاهِ نابهسامان را
چون خواب تاریک پریشانی
نوردیده
سوی نوازش، سوی آرامش
سوی نگاه و خندهی تو باز میگشتم
اما
امشب شبِ بیروزنی در من
تنها، تهی، تاریک، گستردهست
امشب نمیدانم چه باید کرد
وین تیرهی دلسرد
با من نمیدانی چهها کردهست
با من نمیدانی چهها کردهست
با من نمیدانی چهها کردهست
▨
اسماعیل خویی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Tue, 28 Jul 2026 - 3min - 321 - مهدی اخوان ثالث | غمگنانهترین نجابت جنون
▨ نام قطعه: غمگنانهترین نجابت جنون
▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث
▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
در این برنامه میخواهم از جغرافیای غمگنانهترین نجابتِ جنون، چند کلمه برای شما حرف بزنم.
غمگنانهترین نجابتِ جنون در قلمرو زور و زر و عقلهای مزدور و زبون
به مثابۀ فریاد و فغانهایی پر دریغ و درد از دوردستِ کویرهای حیرت و هیهات
در خاموشنای تاریکیِ بیفریاد
آن هم در روزگارهای تاراج و صلابت و سلطۀ زر و زور و بیداد
و زمانهٔ جداییِ دردناکِ فضیلتِ عقل از شرف و سلامت نفسِ انسانی
که پذیرفتهترین توجیه و تعریف عقل در بدیههٔ جاری، مثل بدیهیات رایج روزگار
تلوّن، حیلهگری، قلاشی، قلابی و فرصتطلبیست
و غلبهجویی به هر قیمت و وسیلهای که ممکنه
هوشمندی و فراست، معنی متداولش خویشتنپرستی و کسب توانایی و توانگریست
از هر طریق که ممکن باشه
و فضایلِ عالی انسانی، غربتآلودترین ایامِ اسارت خود رو در نومیدی از هر ششجهت میگذرانند
و فریادشان ضعیفترین نالههای نشنیدنی زمانهست
و بیشنوندهترین افسانه
محو و فراموش، در هیاهوی بیحد و کرانه
گوید ار دیوانه گستاخ و گزاف
تو مکن از سرکشی با او مصاف
آنکه اینجا مست و لایعقل بوَد
بیقرار و بیکس و بیدل بوَد
تو زبان از طعنهٔ او دور دار
عاشق و دیوانه را معذور دار
خوش بوَد گستاخیِ دیوانگان
خوش همی سوزند چون پروانگان
(عطار)
▨
مهدی اخوان ثالث
متخلص به م. امید
بخشی از اجرای مهدی اخوان ثالث در تلویزیون، به سال ۱۳۵۹
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sun, 26 Jul 2026 - 3min - 320 - نیما | نیما یوشیج | صدای احمد کیایی
▨ نام شعر: نیما
▨ شاعر: نیما یوشیج
▨ با صدای: احمد کیایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
از بَرِ این بیهنر گردندهٔ بینور
هست نیما اسمِ یک پروانهٔ مهجور
مانده از فصلِ بهاران دور
در خزان زردِ غم جا میگزیند
بر فرازِ گلبنانِ دل بیفسرده نشیند.
دست سنگینیست
در درونِ تیرگیهای عذابانگیز
که به روی سینهٔ اهریمنان و نابکاران و دروجانشان فرود آید
همچنین روی جبین نازنینان و فرشتگان ...
اسم شورافکن یکی گردنده است این اسم
در زمین نه، بر فراز آسمان نه، در همه جا
در میان این زمین و آسمان
از پیِ گمگشتهٔ خود میشتابد
آن زمان که بر بساطِ بینوای خود درآید
خواهدش از دیده خون بارَد ولیکن
آوَرَد شرم از وقارِ پهلوانی
دایماً در پیش روی او بدانسانی که او باشد نشسته
همچو کلهٔ جغد پیری سر فرود آید از او
در کنار صفحهای در وی خطوطی تیره.
با وی این پیمان کند که هیچ وقتی
نه به ترکِ راه و رسم خود بگوید.
▨
نیما یوشیج
شانزدهم خرداد ماه ۱۳۲۱
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sun, 26 Jul 2026 - 3min - 319 - بکتاش آبتین | گلوله سر خط
▨ نام شعر: گلوله سرِ خط
▨ شاعر: بکتاش آبتین
▨ با صدای: بکتاش ابتین
♬ پالایش و تنظیم از بنده نیست
ــــــــــــــــ
ادرارِ گرمِ تو روی خاک ترس نبود!
گلوله سرِ خط...
از سراشیبیِ خاكريز سكوتی لیز میخورَد
تو نيستی و از پلکهای خاموشِ تو
خورشید میگذرد
زندگی مكعبی از خاطرات من بود
كه هميشه در آن تاب میخوردم و عقل
نمیدانم شايد كوششی عرق كرده بر پيشانیام
(اونورِ خاکريز عقل كار نمیكنه سركار!)
تجربه، خاكسترِ بعد از آتش بود
و آگاهی آتشِ زير خاكستر
نمیدانم اين حرفها را از كجا آوردهام
اما خواب هُشیاری شيرينی بود در هيچ
(الدخيل الدخيل
برو كنار سركار بذار ترتيب اين بیشرفها رو بدم
برادر اينا اسيرن اسيرِ دستبسته كه كشتن نداره)
اينجا جنگه سركار اين سگهای هار رو
فقط خاک معالجه میكنه!
گلوله سرِ خط ...
در برف جایِ پایِ سرباز عراقی نه
پایِ سرباز عراقی جا مانده بود
به خانۀ مورچه آب میريختم
راستی سربازِ سرماخوردۀ پيش از جنگ [مرگ]
حنجرۀ تو از سرفۀ كدام تانک
صاف شد؟!
رفتم جبهه (رفتم جبهه)
ديدم دشمن (ديدم دشمن)
از جا پريدم (از جا پريدم)
خنجر كشيدم (خنجر كشيدم)
گفتم ترسو (گفتم ترسو)
اينجا ايران است (اينجا ايران است)
مرزِ شيران است (مرزِ شيران است)
كی خستهس؟
دُش من خسته بودم
و سایههای خاکگرفته بر سيمِ خاردار
تپه را پوشانده بود
راه قدس از هر كجا میگذشت
از خانۀ من دور بود!
من از تانکهای ولگرد جز عربده چيزی نمیشنیدم!
جنگ يقين نمناكی بر جاده بود
آب نه سراب بود
درجا میزدم وخستگی را
بر دوش جاده جا میگذاشتم اما برای آزادی
بايد اين موشک را خرجِ هواپيمايی میكردم
تا معاف شوم!
(خوش به سعادتت دلاور
خیلی با صفایی اگه يه جورایی شدی
ما رو هم دعا كن)
دلاور نبودم باصفا نبودم!
فقط کمکخدمۀ موشکِ سهند بودم
پشت صحنۀ اين فيلم عكس نامزدم
اشک مرا درآورده بود!
شهود قصۀ تأخیر بخارِ آب بود
من مرگ را آواره كرده بودم
و قبر چالهای زير پايم بود
جوابِ اين همه سوال را از كجا بياورم؟
من برای خودم مبارزه میكردم
و آخرين هدف من بودم
خلاصه روی دوش خودم سوار بودم
و به جرأت میتوانم بگويم ماه
در انديشۀ من روشن میشد!
(گوش كن سرباز تو بايد موشكی باشی
ضد تانک ضد نفر
جنگ را از هر طرف بنويسی)
اما فرمانده اگر جنگ را برعكس بنويسم؟!!
(گوش كن سرباز
عمليات يعنی پيش از حمله توی قبر خوابيده باشی
زيارت عاشورا خوانده باشی
بیآنكه بدانی دويده باشی و بیآنكه بفهمی
لذتی گرم تو را خيس كرده باشد
شهادت يعنی آفتابی كه آسمان را میسوزاند!)
كمکخدمۀ موشک سهند
هواپيما را انداختی
اما غروب خونِ لختۀ تو بود!
با تو ام كمکخدمۀ موشک سهند
تو به قاب عكسی تبدیل شدی
خيابان به نام تو شد
و ريشهای من در عبورِ گامهای تو سفيد شد!
با تو ام كمکخدمۀ موشک سهند
تو از شقيقۀ آسمان شره كردی
پيش از آن كه ماه
بر آسمان لک زده باشد!
▨
بکتاش آبتین
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fri, 24 Jul 2026 - 9min - 318 - شهریار | ارغنون خدا
▨ نام شعر: ارغنون خدا
▨ شاعر: استاد شهریار
▨ با صدای: استاد شهریار
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــ
برو که خُرده گرفتن به عاشقان نه رواست
که دست عقل ِ تو از نخل ِعشق ِما کوتاست
قُماش ِ عشق به مقیاس ِ علم و عقل مسنج
که بارگاه ِ دل از کارگاه ِمغز جداست
به عشق اگر نه به سیمی، به ساز ِشعر مپیچ؛
که شعر نغمهی عُشّاق ِ ارغنون ِ خداست
به سوز ِ سینهی ما تعبیه است، بیسیمی
که ضبط صوت ِ سخنگوی عالم بالاست
چه نفحه در نی ِ داوود میدمد که هنوز
به جرعهای که گرو وا ستاندنش مشکل
هنوز خرقهی حافظ به رهن ِ میکدههاست
▨
سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
ـــــــــــــــــــ ▨ ـــــــــــــــــــــ
متن فوق از روی صدای شاعر پیاده شده و با شعر چاپ شده در کتاب این شاعر، کم و بیشی هایی دارد
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Wed, 22 Jul 2026 - 3min - 317 - اسماعیل خویی | جهان در صدای تو آبیست
▨ نام شعر: جهان در صدای تو آبیست
▨ شاعر: اسماعیل خویی
▨ با صدای: اسماعیل خویی
▨ موسیقی متن: قطعهی «مدار اول» از حسام ناصری و میلاد محمدی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
صدای تو را دوست دارم
صدای تو از “آن” و از جاودان میسراید
صدای تو از لالهزاران که بر باد
صدای تو از نوبهاران که در یاد
میآید.
صدای تو را، رنگ و بوی صدای تو را دوست دارم
صدای تو از آن سوی شور
از پشت بیداد میآید،
و جان ِدل ِمن،
دلِ جانم از آن به فریاد میآید
صدای تو اندوه خیام را دارد
در آن دم که چون کهکشان، ابری از ماهتاب و ستاره
نوای غزلهای حافظ
بر آن، شادخواران و اندوهگزاران، ببارد، بشارد
صدای تو،
اندوهِ شاد صدای تو را دوست دارم
مخالفسُرای همایون و بیداد!
صدای تو در پردهی دلکشِ شور زیباست
و بر موجزارانِ دشتی،
و بر اوجسارانِ ماهور
و در هرچه گوشهست از هر چه پردهست
حریر صدایت به تحریر، چو بر صیقل برکهها بازی نور، زیباست
صدای تو همبفتی از مخملِ آب و از طعم آتش
صدای تو، چون روح آیینه بیخش و بیغش
جهان در صدای تو آبی ست
و زیر و بم هر چه از اصفهان در صدای تو آبی ست
و هر سُنت از دیرگاهان و هر بدعت از ناگهان
در صدای تو آبی ست
و نو میشود کهنه، وقتی که از پنجرهی حنجرهی تو گذر میکند
و تالارِ پژواک را در دل و جان تو به صد چلچراغ از برافروختن
چو تالار آیینه، از چار سو شعلهور میکند
به هر گاهی از خوش ترینهای بیگاه
صدایت چو قالیچهای نور میآید
و زین آسمان ترشروی مرا میرباید، مرا میبرد دور
سوی مخملستان ژرف پگاهآسمانِ نشابور
صدای تو بیداد اندوه در شور شادی
صدای تو فریاد زنجیر و گلبانگ آزادی من
صدای تو آوای آبادی من
صدای تو هیهای ویرانی من
صدای تو معنای ایرانی من
صدای تو…
ای دوست! ای من! کجایی؟
که از ناکجاها میآیی
و از من مرا میربایی
و من هیچ، من هیچتر من نه من
من منم تا میآیی
و سیمِ نسیم است اینک
که بندد میان تو تا من پل، ای دوست!
و موسیقی غربت من نثار صدایت
سکوتِ نُتی آه دارد
که در انفجارش، من از اشکِ خونین
به روی صدایت فشانم گل ای دوست
▨
اسماعیل خویی این شعر را به محمدرضا شجریان تقدیم کرده
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Mon, 20 Jul 2026 - 5min - 316 - احمدرضا احمدی | در طراوت و نابودی حادثه
▨ نام شعر: در طراوت و نابودی حادثه
▨ شاعر: احمدرضا احمدی
▨ با صدای: احمدرضا احمدی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــ
با اطمینان میفهمیدم چرا رنج، بوسه میشد
گفتگوی جهاتِ شمال و جنوب کافی نبود تا عشق را دشنام دهم
شب همانقدر پهناور بود، که درخت از شدت سرما، از من لباس بخواهد
که من چشمان را کامل کنم
که خواب را، خفته در یک سطرِ باران، ببینم.
کدام خطر جنگ بود که من هر روز سردتر، در یک لبخند تکرار میشدم؟
من، وفادار به سرنوشت میلیونها انسان نبودم
که نه من آنها را در خواب دیده بودم
و نه آنها مرا در بیداری.
در دل میگفتم:
لباس نو که پوشیدم، قفل را که با عطر گشودم
میان قلبها فرق نخواهم نهاد
رسوایی را کفن خواهم کرد
و لبخند را آنقدر ادامه خواهم داد
تا قلبم سرنوشت همهٔ قلبها باشد.
طبل من کجا بود؟
صدای فرتوتِ من بوسه میخواست
بوسه میخواست تا شفا را، از بیماریهای کاملِ بهار بیاورد
و من، حتی در خطرناکترین دروغها، خویش را باور میکردم
حس من متون غمانگیزِ خطرناکی بود که از من، تنها، حرفه میخواست
من از میان جمعیت، خودم را بدست میآورم
خودم را انتخاب میکردم
تا شفا یابم.
میخواستم مؤدبانه گریبانِ یک عطر، یک پروانه، یک کلید
و یک گاوآهن را بگیرم
تا این وظایفِ هولناکِ صبح و شب را
به آنها
تلقین کنم
و در باران مرخص شوم.
اما عقیدهام گمنام بود
آخرین حرفم از تقدیر بیم داشت
و عمرم
-بیاغراق-
کفافِ مرا نمیداد.
در را آهسته بستم
خود را در درگاه کاشتم
توقعات باکرهٔ من شباهتی به سالها و روزها نداشت.
اکنون قدرت و حکمرانیِ من
فقر لبخندی در طراوت و نابودی حادثه است.
▨
احمدرضا احمدی
از دفتر شعر «وقت خوب مصائب»
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sat, 18 Jul 2026 - 4min - 315 - یغما نیشابوری | چه آتشی است مگر
▨ نام شعر: چه آتشی است مگر
▨ شاعر: حیدر یغما (متخلص به یغمای نیشابوری)
▨ با صدای: یغما نیشابوری
▨ موسیقی: کیهان کلهر
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــ
چه آتشی است مگر در درونِ پُر مَحَنام
که جان خلق بسوزد ز گرمی سخنم
چه شد که آن همه شوق گل و گلستانها
خرابهها شد و چون مرغ شبگزین وطنم
بزرگِ مجلس وعظم؛ کجاست دستارم؟
امیرِ محفل علمم، دریدهپیرهنم
رمیده چرخ به ویرانم و نمیگوید
که من به بزم ادیبان امیرِ انجمنم
کنم ز دام جهان میلِ بر گذر یغما
ولی فسوس که پابندِ ریسمانِ تنم
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Thu, 16 Jul 2026 - 4min - 314 - سیاوش کسرایی | رقص ایرانی
▨ نام شعر: رقصِ ایرانی
▨ شاعر: سیاوش کسرایی
▨ با صدای: سیاوش کسرایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــ
در پوستر، سیاوش کسرایی را میبینید به همراه دخترش بیبی
______
چو گلهای سپید صبحگاهی
در آغوش سیاهی
شکوفا شو
به پا برخیز و پیراهن رها کن
گره از گیسوانِ خفته واکن
فریبا شو
گریزا شو
چو عطرِ نغمه کز چنگم تراود
بتاب آرام و در ابرِ هوا شو
به انگشتان سَرِ گیسو نگه دار
نگه در چشم من بگذار و بردار
فروکش کن
نیایش کن
بلورِ بازوان بَربند و واکن
دوپا بر هم بزن، پایی رها کن
بپر، پرواز کن، دیوانگی کن
ز جمع آشنا بیگانگی کن
چو دودِ شمعِ شب از شعله برخیز
گریزِ گیسوان بر بادها ریز
بپرداز
بپرهیز
چو رقصِ سایهها در روشنی شو
چو پایِ روشنی در سایهها رو
گهی زنگی بر انگشتی بیاویز
نوا و نغمهای با هم بیامیز
دلارام
میارام
گهی بردار چنگی
به هر دروازه رو کن
سر هر رهگذاری جستجو کن
به هر راهی، نگاهی
به هر سنگی، درنگی
برقص و شهر را پُر هایوهو کن
به بَر دامن بگیر و یک سبد کن
ستاره دانهچین کن
نیک و بد کن
نظر بر آسمان سوی خدا کن
دعا کن
ندیدی گر خدا را؛ بیا آهنگِ ما کن
منات میپویم از پای فتاده
منات میپایم اندر جامِ باده
تو برخیز
تو بگریز
برقص آشفته بر تارِ ربابم
شدی چون مست و بیتاب
چو گلهایی که میلغزند بر آب
پریشان شو بر امواجِ شرابم
▨
سیاوش کسرایی
سوم اردیبهشت ۱۳۳۲
از دفتر شعر آوا
ـــــــــــــــــــــــ
پینوشت: متن فوق از روی صدای شاعر پیاده شده و با نسخهٔ چاپ شدهٔ شعر، کم و بیشیهایی دارد.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Tue, 14 Jul 2026 - 3min - 313 - ریاض الصالح الحسین | ماه | صدای محسن نیک
▨ نام شعر: ماه
▨ شاعر: ریاض الصالح الحسین
▨ مترجم: سینا کمالآبادی
▨ با صدای: محسن نیک
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ــــــــــــــــ
همهی آنچه را
که چوپان به کوه و رودخانه به درختان گفتهاند
و همهی آنچه را
که مردم روی صحنهی رقص و معرکههای جنگ
گفتهاند و نگفتهآند،
به تو گفتهام.
دربارهى دخترى كه ميان پنجرهاى آواز مى خواند
و سنگريزههايى
كه شكسته مىشوند زير چرخهاى قطار
و از گورستانى كه قرنها شادمانه خوابيده است
با تو گفتهام.
هر صبح گلِ تنم را
مىچينم و به خيابانها مىاندازم
تا لگدمالِ اميران و دانشمندان و دزدها شود
و گلِ تنم را هر شب
گلبرگ به گلبرگ، برگهاى ريختهاش را
برايت جمع مىكنم
تابا تو بگويم كه چهها به من گذشته است.
یکبار كنار تو نشستم و گريستم
قلبم شالیزار آتش گرفتهاى بود
و انگشتانم شبيه زبان سگها در گرماى تابستان.
مىخواستم با حركاتى خودم را نشان بدهم:
جامى را بشكنم
پنجره را باز كنم
بخوابم
اما نشد
نتوانستم.
از چه مى گويم بعد از بيستوشش سال
يا پس از بيستوشش گلولهى شليكشده به خلأ.
خستهام
از گفتن
از قرض
از كار
اما از آزادى هرگز.
و حالا روياى يک چيز يا چيزهاى کمى را دارم:
كه كلمه بشود نان و انگور
بشود پرنده
بشود بستر خواب
كه دست چپم روى شانههاى تو باشد
و دست راستم روى شانههاى جهان
وبه ماه بكويم:
عكسى از ما بگیر.
▨
ریاض الصالح الحسین
از کتاب گزیده شعر جهان به نام «تنم را می ةوانم در شعر پراکنده کنم» نشر کارگاه اتفاق
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fri, 10 Jul 2026 - 6min - 312 - هوشنگ ابتهاج | شبزندهدار
▨ نام شعر: چشمی کنار پنجرهی انتظار (شب زنده دار)
▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج
▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
ای دل! به کوی او ز که پرسم که یار کو
در باغِ پُرشکوفه که پرسد بهار کو
نقش و نگارِ کعبه نه مقصودِ شوقِ ماست
نقشی بلندتر زدهایم، آن نگار کو
جانا، نوای عشق، خموشانه خوشتر است
آن آشنای ره که بُوَد پردهدار کو
ماندم در این نشیب و شب آمد، خدای را
آن راهبَر کجا شد و آن راهوار کو
ای بس ستم که بر سرِ ما رفت و کس نگفت
آن پیکِ رهشناسِ حکایتگزار کو
چنگی به دل نمیزند امشب سرود ما
آن خوشترانه چنگیِ شبزندهدار کو
ذوقِ نشاط را می و ساقی بهانه بود
افسوس، آن جوانیِ شادیگسار کو
یک شب، چراغِ روی تو روشن شود ولی
چشمی کنار پنجرهی انتظار کو
خون هزار سروِ دلاور به خاک ریخت
ای سایه، هایهایِ لبِ جویبار کو؟
▨
هوشنگ ابتهاج (متخلص به هـ. ا. سایه)
از دفتر شعر «آهی و راهی»
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Tue, 07 Jul 2026 - 3min - 311 - شهریار | ای آفتاب هالهای از روی ماه تو
▨ نام شعر: ای آفتاب هالهای از رویِ ماهِ تو
▨ شاعر: شهریار
▨ با صدای: شهریار
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
ای آفتاب هالهای از رویِ ماهِ تو
مَه بر لبِ افق؛ لبهای از کلاهِ تو
لرزنده چون کواکبِ گاهِ سپیدهدم
شمعِ شبی سیاهم و چشمم به راه تو
کی میرسی به پرچمِ خونینِ چون شفق
خورشید و مه سَری به سنانِ سپاه تو
ای دل! فریبِ جادویِ مهتابشب مخور
زلفش کشیده نقشهی روزِ سیاهِ تو
آنکو لهیبِ دوزخش {آتش} از رو نمیبَرَد
اندیشهای کند مگر از دودِ آه تو
گر اشکِ توبهات به دواتِ مَلَک نریخت
بگذار پای من بنویسد گناهِ تو
شاها به خاکپایِ تو گلها شکفتهاند
ما هم یکی شکسته و مسکین گیاهِ تو
من رویِ دل به کعبهی کویِ تو داشتم
کآمد ندای غیب که این است راهِ تو
یک نوکِ پا به چادرِ چوپانیَم بیا
کز دستچینِ لاله کنم تکیهگاهِ تو
آیینه سازمت همهی چشمهسارها
وز چشمِ آهوان بنوازم نگاهِ تو
بعد از «نوای» خواجهی شیراز، شهریار
دل بستهام به نالهی سیمِ سهگاه تو
▨
سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی
متخلص به شهریار
ــــــــــــــــ
پینوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sun, 05 Jul 2026 - 4min - 310 - علیاکبر یاغیتبار | مادر
▨ نام شعر: مادر
▨ شاعر: علیاکبر یاغیتبار
▨ با صدای: علیاکبر یاغیتبار
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ــــــــــــــــ
از عروض «خلیل بن احمد»، این حصارِ مسقّف موزون،
دارد آهسته میزند بیرون، کهنالگوی غوطهور در خون
کهنالگوی غوطهور در خون، در عروض عرب نمیگنجد
مثل من در جهانِ بیمادر، مثل تو در جهانِ بی ... خفهخون!!!
خفهخون یک سلاح مردانه است؛ با شعاع خرابیِ بالا
مثلاً طیِّ اولین «منزل» مثلاً فتح چندمین خاتون
پدر از فتح چندمین خاتون، پسر از زورخانه بیرون زد
کهنالگوی قصهی من هم دارد از خا...نمیزند بیرون
دارد از خانه...آه!!! گفتی آه؟ آه یعنی دوتا کهنالگو
تحت نام حمایت یک تن، زیر پای تعرّضِ قانون
غرقی و غرقم و فراغرق است؛ کهنالگوی این غزل در من،
من در اوهام یک بیابانگرد؛ تو در اوهام کاشف افیون-
-که نظر باختن به آهو را کار مردان سفله میداند.
مأخذ معتبر؟؟؟ چه میدانم! مثلاً ترّهات افلاطون،
در ضیافت. جهانِ مردانه سازوکاری جهنمی دارد؛
کهنالگوی این غزل از شعر، من هم از وزن میزنم بیرون:
آی مادر! مادر! مادر! کاش میشد تو را بگنجانم
در عروضِ خلیلِ بن احمد، در پناه قوافی موزون
چند قرن است رفتهای مادر؟! چند قرن است رفتهای که هنوز
هرچه جان میکنم نمیگنجی در «خفیف مسدّس مخبون»؟!
▨
علیاکبر یاغیتبار
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fri, 03 Jul 2026 - 3min - 309 - پروین اعتصامی | زن در ایران | صدای صدیقه کامور
▨ نام شعر: زن در ایران
▨ شاعر: پروین اعتصامی
▨ با صدای: پروین اعتصامی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
_________
این شعر را پروین اعتصامی در سال ۱۳۱۴ سروده و آن را به مناسبت کشف حجاب و اصلاحات به وجود آمده برای زنانِ ایران، به رضاشاه پهلوی تقدیم کرده است.
_________
زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود
پیشهاش جز تیرهروزی و پریشانی نبود
زندگی و مرگش اندر کنج عزلت میگذشت
زن چه بود آن روزها، گر زآنکه زندانی نبود؟!
کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکرد
کس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود
در عدالتخانهٔ انصاف زن شاهد نداشت
در دبستان فضیلت، زن دبستانی نبود
دادخواهیهای زن میمانْد عمری بیجواب
آشکارا بود این بیداد، پنهانی نبود
بس کسان را جامه و چوبِ شبانی بود، لیک
در نهادِ جمله گرگی بود، چوپانی نبود
از برای زن به میدان فراخ زندگی
سرنوشت و قسمتی جز تنگمیدانی نبود
نور دانش را ز چشم زن نهان میداشتند
این ندانستن، ز پستی و گرانجانی نبود
زن کجا بافنده میشد، بی نخ و دوکِ هنر
خرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبود
میوههای دکهٔ دانش فراوان بود، لیک
بهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبود
در قفس میآرمید و در قفس میداد جان
در گلستان نام از این مرغِ گلستانی نبود
بهر زن تقلید، تیه فتنه و چاه بلاست
زیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبود
آب و رنگ از علم میبایست، شرط برتری
با زمرد یاره و لعل بدخشانی نبود
جلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیست
عزت از شایستگی بود از هوسرانی نبود
ارزش پوشانده، کفش و جامه را ارزنده کرد
قدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبود
سادگی و پاکی و پرهیز یکیک گوهرند
گوهر تابنده تنها گوهر کانی نبود
از زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن؟!
زیور و زر، پردهپوشِ عیبِ نادانی نبود
عیبها را جامهٔ پرهیز پوشاندهست و بس
جامهٔ عُجب و هوی بهتر ز عریانی نبود
زن، سبکساری نبیند تا گرانسنگ است و بس
پاک را آسیبی از آلودهدامانی نبود
زن چو گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزد
وای اگر آگه ز آیینِ نگهبانی نبود
اهرمن بر سفرهٔ تقوی نمیشد میهمان
زآنکه میدانست کآنجا جای مهمانی نبود
پا به راه راست باید داشت، کاندر راه کج
توشهای و رهنوردی جز پشیمانی نبود
چشم و دل را پرده میبایست اما از عفاف
چادر پوسیده، بنیادِ مسلمانی نبود
خسروا! دست توانای تو آسان کرد کار
ورنه در این کار سخت امید آسانی نبود
شه نمیشد گر در این گمگشتهکشتی ناخدای
ساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبود
باید این انوار را پروین به چشم عقل دید
مِهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود
▨
پروین اعتصامی
متخلص به پروین
۱۳۱۴
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Thu, 02 Jul 2026 - 6min - 308 - فرخ تمیمی | پیوند
▨ نام شعر: پیوند
▨ شاعر: فرخ تمیمی
▨ با صدای: فرخ تمیمی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
از قلبِ من که دشتِ بزرگیست
دشتی برای زیستنِ باغهای مهر
غم با تمامِ تیرگیاش کوچ میکند
در نورِ پاک صبح
اندام من، ز خوابِ گران میشود تهی
در دستهای من
گویی توانِ گمشدهای یافت میشود
از قلب من که دشت بزرگیست
دشتی برای زیستنِ باغهای مهر
اینک گیاهِ دوستیِ جاودانهای
سر میکشد ز نورِ توانبخشِ آفتاب
آوندِ این گیاه، پُر از خونِ آشتیست
من این گیاه را
تا بارور شود
با نوگیاهِ دوستیِ دستهای تو
پیوند میزنم
▨
فرخ تمیمی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Tue, 30 Jun 2026 - 2min - 307 - مشفق کاشانی | می پرست
▨ نام شعر: می پرست
▨ شاعر: مشفق کاشانی
▨ با صدای: مشفق کاشانی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زان مِی كه داد ساقی ِ مجلس به دست ِ ما
بالا گرفت كار ِ دل ِ می پرست ما
از پا درآمدیم به راه ِ وفا دریغ
یاران ِ بیوفا نگرفتند دست ِ ما
سرگشته چون کبوتر ِ گمکرده آشیان
الّا به بام ِ دوست نباشد نشست ِ ما
با هر شِکَن که گشت به رخسارهام پدید
خطی نوشت چرخ ز راز ِ شکست ِ ما
در گیر و دار ِ چرخ ِ کمانی، به سنگ خورد
هر تیر ِ آرزو که رها شد ز شست ما
مشفق صفای خاطر و لطف ِ سخن مراست
دلهای پاک باشد از آن پایبست ِ ما
▨
عباس کیمنش مشهور به مشفق کاشانی
متخلص به مشفق
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تذکر: این شعر توسط هایده و در شاخه گل شماره ۴۳۵ خوانده شده، البته با کمی تغییر در برخی ابیات
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sat, 27 Jun 2026 - 2min - 306 - محمدعلی سپانلو | سفرنامه
▨ نام شعر: سفرنامه
▨ شاعر: محمدعلی سپانلو
▨ با صدای: محمدعلی سپانلو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
من که جاهلترین شاعرانم
میشمارم قدمهای روزِ نوین را
کند و خفه بر کتل پا نهادهست
روز، این روحِ تنها
چهرهپوشانده در عینکِ مه
راههای مرا میشناسد
من سایهٔ روشنش را
بر عروقم چه خوش میشناسم
ای سفر باز شو در بیابان
در تب و شعرِ شن گام بردار
مصرع گامهای فراری
منشعات صداهای صحراست
ای سفر در بیابان رها باش
با تو شب، نور و آیینهکاری
کهکشان انعکاس شن توسن
ماه تمثیلی از آبهایت
من که جاهلترین شاعرانم
ابر مکّار را میشناسم
زیر باران و باد سبکخیز
در سرم راههای ستارهست
زیر فوارهی نیلدوزان
شعله خیزد ز گلدانِ صحرا
چشمت آیینهٔ نشر خورشید
در شبی جاودانهست بینا
پشت پلک تو کوکب دمیدهست
از غروبی خنک تا سحرگاه
راه تنها و نامهربان ماه
گاه یک صندلی می؛ذارند
بر درِ کافههای بیابان
میتوانی بیاسایی از کار
خیره گردی حریقی دگر را
لحظهای در گلستانِ آتش
کاکلِ نخل، تپهٔ ریگ را سبز کردهست
ایستگاهیست پر از باران
در چشمِ تو آویزان
چمدانی در دست
پشتِ خورجین سفر
دریا گستردهست
ابرِ(؟) چشمکزن
تابلوی اعلانات
دکّهٔ ویران
من ز ویرانه چه با خود بردم؟
کهنهبارانی من در شب
خیمهای بود نگهبانِ فلک
پارهکفشی و تهیخورجینی
پای بر تارکِ دریا شبِ من
از سفرنامه و حس آباد است
زیر عریانیِ مکّارِ طبیعت
همه پوشاکیِ من
لعبتیِ باد است
تا بلوغِ مفرق در جنگل
شاهراهیست که در قلب مدائن میآغازد
برقِ دندانها در جلوخانِ هتلها
در خیابانِ بدون گذرا
عابری گوشبهزنگم
زیر این طاقنمای نمناک
سفرم در اتوبوسی بود
که مرا نیمهشبان در هتلِ کهنه نهاد
شیشهای چرک به مهتابیِ پرباران وا میشد
و بر آن میتابید
مه افسانهایِ مغربیِ کولی
احتیاجم بود
که به ولگردی ِ بعدازظهرم برگردم
زیر خورشیدِ زمستانی تبخیر شوم
مثل هر چیز ِ جوانِ وطنم، پیر شوم
احتیاجِ دگری بود که من
مثل هر چیزِ جدیدی که زمستانی نیست
این زمستان را هم بین کسانِ دگری باشم
که به یخ مثل زمین ایمان دارند
بروید
تا به رویایِ گل یخ که تحرک را در خاطره بیدار نگه میدارد
ای جماعات خیالی
مانده در توریِ لاینقعِ باران
▨
محمدعلی سپانلو
از دفتر شعر رگبار
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Thu, 25 Jun 2026 - 6min - 305 - شیرکو بیکس | شکواییهای به خدا | دکلمه کردی و فارسی
▨ نام شعر: شکواییهای به خدا
▨ شاعر: شیرکو بیکس
▨ با صدای: شیرکو بیکس (کردی) و ئاگر گداری (ترجمه فارسی)
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
له دوای خنکانی حهلهبچه
{حلبچه که نفسش برید}
سکالایێکی دریژم ... نووسی بۆ خوا
{شکواییهای بلند به خدا نوشتم}
بهر له خهلکی بۆ درهختێکم خوێندهوه
{قبل از هرکس، برای درختی خواندمش}
درهخت گریا
{درخت گریست}
له پهنایا باڵندهیهکی پوستهچی وتی باشه
{در پناهِ درخت، کبوتر نامهرسانی گفت}
کێ بۆت دهبا؟
{چه کسی برایت میبرد؟}
گهر به تهمای منی بیبهم
{اگر میخواهی من ببرم}
من ناگهمه عهرشی خودا
{من نمیتوانم به عرش الهی برسم}
بو به شهو درەنگ
هوا تاریک شد
فریشتهی ڕەش پۆشی شێعرم
{فرشتهی سیاهپوش شعرم}
وتی: تو هیچ خهمت نهبێ
{گفت: غم به دلت راه نده}
من بۆت ئهبهم، ههتا سهری
{من میبرمش، تا آن بالاها}
تا کهشکهلان
{تا ملکوت}
بهڵام بهڵێنت نادهمێ
{اما هیچ قولی نمیدهم}
خۆی نامهکهم لێ وهرگرێ
{خدا خودش نامهات را از دستم بگیرد}
خۆ دهزانی خۆدای گهوره کهی ئهیبێنێ
{خودت که میدانی خدای بزرگ را کسی نمیبیند!}
وتم سپاس، تۆ ههلفڕه
{گفتم سپاسگزارم. تو پرواز کن}
فریشته ئیلهام ههلفڕی و
{فرشتهی الهام پرواز کرد و}
له گهڵ خۆیا سکالای برد
{شکواییه را با خود برد}
ڕوژێ دوایی که هاتهوه
{روز بعدش که بازآمد}
سکرتێری پلهی چواری نووسینگهی خوا
{منشی ردهی چهارم دفتر خدا}
عۆبەید ناوێ و ههر لهسهر ههمان سکالا، له دامێنه
{عبید نامی! زیر همان شکایت نامه، در ادامه}
به عهرهبی بۆی نووسیبوم
{به عربی برایم نوشته بود:}
گهوجه !
{احمق!}
بیکه به عهرهبی، کهس لێره کۆردی نازانێ و
{به عربی بنویس، اینجا کسی کوردی نمیداند و}
نایبهین بۆ خوا…
{نمیبریمش برای خدا…}
▨
شیرکو بیکس
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Wed, 24 Jun 2026 - 5min - 304 - هوشنگ چالنگی | شهادت
▨ نام شعر: شهادت
▨ شاعر: هوشنگ چالنگی
▨ با صدای: ارژنگ آقاجری https://soundcloud.com/arjanga
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
به کردار ابری ببار اگر میباری
که سرود باران در منقار مرغی سرگردان است
.
سراسیمه سلام
اگر آنچه بر یال اسب میجنبد، سپیدهدمان است.
با چشمان مسافری
که از سالهای - هیمه - و- گرگ - میآید
مینگرم
بلوطی را که اینک پلک میگشاید
خواب از نژادی دشمن است
که تا دیده برهم مینهم
عریانترین خنجر را بر گلوی دوست میبینم
با پرندهای میآویزم
ــ بدانگونه غمآلود ــ
که گریبان اولین ستاره را به گریه بگیرم
آمیزش صدایی را میشناسم
[در برنجزاری که آوای پرندهایش میآراست
و انارستانی که گریانی در آن بود]
اکنون
تنها شکوفهای به شهادت کافیست
که من همیشه گریان بودم.
▨
هوشنگ چالنگی
آبان ماه ۱۳۴۶
از کتاب مجموعه کامل اشعار هوشنگ چالنگی چاپ افراز صفحه ۲۶۲
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Tue, 23 Jun 2026 - 2min - 303 - فریدون مشیری | همراه
▨ نام شعر: همراه
▨ شاعر: فریدون مشیری
▨ با صدای: فریدون مشیری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــ
این کیست گشوده خوشتر از صبح
پیشانیِ بیکرانه در من؟
وین چیست که میزند پر و بال
همراهِ غم شبانه در من؟
از شوقِ کدام گل، شکفتهست
این باغِ پر از جوانه در من؟
وز شورِ کدام باده افتد
این گریهی بیبهانه در من؟
جادوی کدام نغمهساز است
افروخته این ترانه در من؟
فریاد هزار بلبل مست
پیوسته کشد زبانه در من
ای همرهِ جاودانه بیدار
چون جوشِ شرابخانه در من
تنها تو بخواه تا بماند
این آتش جاودانه در من
▨
فریدون مشیری
از دفتر شعر از خاموشی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sun, 21 Jun 2026 - 1min - 302 - سیاوش کسرایی | پس از من شاعری آید
▨ نام شعر: پس از من شاعری آید
▨ شاعر: سیاوش کسرایی
▨ با صدای: سیاوش کسرایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
پس از من شاعری آید
که اشکی را که من در چشم رنج افروختم
خواهد سِتُرد
پس از من شاعری آید
که قدرِ نالههایی را که گستردم نمیداند
گلوی نغمههای درد را
خواهد فشرد
پس از من شاعری آید
که در گهوارهٔ نرمِ سخنهایم، شنیده لایلایِ من
که پیوندِ طلایی دارد او با من
و این پیوندِ روشن، قطرههای شعرهای بیکرانِ ماست
ولی بیگانهام با او
و او در دشتهای دیگری گردونه میتازد
پس از من شاعری آید
که شعر او بهارِ بارور در سینه اندوزد
نمیانگیزدش رقص شکوفههای شومِ شاخهٔ پاییز
که چشمانش نمیپوید
سکوتِ ساحل تاریک را، چون دیدهٔ فانوس
و او شعری برای رنجِ یک حسرت
که بر اشکیست آویزان
نمیسازد
پس ازمن شاعری آید
که میخندند اشعارش
که میبویند آواهای خودرویش
چو عطرِ سایهدار و دیرمانِ یک گلِ نارنج
که میروبند الحانش
غبارِ کاروانهای قرونِ درد و خاموشی
پس از من شاعری آید
که رنگی تازه دارد رنگدانِ او
زداید صورتِ خاکستر از کانون آتشهای گرمِ خاطرِ فردا
زند بر نقشِ خونینِ ستم
رنگِ فراموشی
پس از من شاعری آید
که توفان را نمیخواهد
نمیجوید امیدی را درون یک صدف در قعرِ دریاها
نمیشوید به موجِ اشک
چشمِ آرزویش را
پس از من شاعری آید
که میروبد بساط شعرهای پیش
که میکوبد همه گلها به پایِ خویش
نمیگیرد به خود زیباییِ پرپر
نگاهِ جست و جویش را
پس از من شاعری آید
که با چشمم ندارد آشنایی آسمانهای خیالِ او
و او شاید نداند
میمکد نشت جوانی را ز لبهای جهانِ من
و یا شاید نداند
غنچههای عمرِ ناسیرابِ من بشکفته در کامش
و یا شاید نداند
در سحرگاهِ ورودش همچو شب من رنگ خواهم باخت
پس از من شاعری آید
که من لبهای او را در دهانِ شعرهای خویش میبوسم
اگرچه او نخواهد ریخت اشکی بر مزارِ من
من او را در میانِ اشک و خون خلق میجویم
و من او را درونِ یک سرودِ فتح خواهم ساخت
▨
سیاوش کسرایی
بیستوچهارم آذر ماه سال ۱۳۳۰
از دفتر شعر آوا
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fri, 19 Jun 2026 - 5min - 301 - هوشنگ ابتهاج | ای عشق همه بهانه از توست
▨ نام شعر: بهانه
▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج
▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــ
ای عشق همه بهانه از توست
من خامُشم این ترانه از توست
آن بانگِ بلندِ صبحگاهی
وین زمزمهی شبانه از توست
من اندُه خویش را ندانم
این گریهی بیبهانه از توست
آی آتشِ جانِ پاکبازان
در خرمنِ من زبانه از توست
افسون شدهی تو را زبان نیست
ور هست، همه فسانه از توست
کشتیِ مرا چه بیمِ دریا؟
طوفان ز تو و کرانه از توست
گر باده دهی و گر نه، غم نیست
مست از تو، شرابخانه از توست
مِی را چه اثر به پیشِ چشمت؟
کاین مستیِ شادمانه از توست
پیش تو چه توسنی کُند عقل؟
رام است که تازیانه از توست
من میگذرم خموش و گمنام
آوازهی جاودانه از توست
چون «سایه» مرا ز خاک برگیر
کاینجا سر و آستانه از توست
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Wed, 17 Jun 2026 - 3min - 300 - احمد شاملو | ساعت اعدام
▨ نام شعر: ساعت اعدام
▨ شاعر: احمد شاملو
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ـــــــــــــــــ
در قفلِ در کلیدی چرخید
لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید
در قفلِ در کلیدی چرخید
□
بیرون
رنگِ خوشِ سپیدهدمان
مانندهیِ یکی نتِ گمگشته
میگشت پرسهپرسهزنان روی
سوراخهای نی
دنبالِ خانهاش...
□
در قفلِ در کلیدی چرخید
رقصید بر لبانش لبخندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید
□
در قفلِ در
کلیدی چرخید.
▨
احمد شاملو - ۱۳۳۳
زندان قصر
از دفتر شعر هوای تازه
ـــــــــــــــــ
در دفتر «هوای تازه» تاریخ سرایش این شعر ۱۳۳۱ آمده اما طبق خاطرات سیروس شاملو در کتاب «چو روحِ آب» نشر هنر پارینه، تاریخ درست آن ۱۳۳۳ است و در زندان قصر سروده شده.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Wed, 17 Jun 2026 - 1min - 299 - محمد مختاری | بیخوابی
▨ نام شعر: بیخوابی
▨ شاعر: محمد مختاری
▨ با صدای: محمد مختاری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
______________________
چه فرق میکرد زندانی در چشمانداز باشد یا دانشگاهی؟
اگر که رویا تنها احتلامی بود بازیگوشانه
تشنج پوستم را که میشنوم، سوزن سوزن که میشود کف پا
علامت این است که چیزی خراب میشود
دمی که یک کلمه هم زیادیست
درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار
سایهی دستیست که میپندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد
چقدر باید در این دو متر جا ماند تا تحلیل ِجسم حد ِزبان را رعایت کند؟
چه تازیانه کف پا خورده باشد
چه از فشار ِخونی موروث در رنج بوده باشی
قرار جایش را میسپارد به بیقراری که وقت و بیوقت
سایه به سایه
رگ به رگ
دنبالت کرده است تا این خواب
تظاهرات تورم را طی میکنم در گذر دلالان
سر چهار راه صدای درشت میپرسد
ویدئو مخربتر است یا بمب اتم؟
مسیح هم که بیاید انگار صلیبش را باید حراج کند
صدای زنگ ِ فلز در دندانهای طلا
و خارش کپک در لالههای گوش
نصیب نسلی که خیلی دیر رسیده است
نه سینما و نه مهمانی در تاریخ
هجوم کاشفانی با تاخیر ِحضور
هزار کس میآیند و هزار کس میروند
و هیچکس هیچکس را به خاطر نمیآورد
صدا همان که میشنوی نیست
سگ از سکوت به وجد میآید و دزد بر سر بام بلند سماع میکند با ماه
زبان عزیزتر است اکنون یا دهان؟
که سنگ راه ِ دهان را هزار بار تمرین کرده است
صدا که میشکند
حرف که چرک میکند
جملهها که نقطهچین میشوند
پیری یا بچهای که خود را میکُشد
تازه معنا روشن میشود
سگی که میافتاد در نمکزار و
این نمک که خود افتاده است
خلاف رای اولوا الالباب نیست که ماه رنگ عوض کرده باشد
یا شب مثل آزادی زنگ زَنَد
گچ ِسفید جای سرت را نشان میدهد
که چند سالی انگار در اینجا مینشستهای
و رد انکارت افتاده است بر دیوار
یا شاید نقشی مانده است از تسلیمت
گذارهای اصلا ناتمام
و تازه این بیتابی که هیچ چیز آرامَش نمیکند
در التهاب درهایی که باز میشوند و درهایی که بسته میشوند
کتابهایی که باز میشوند و دستهایی که بسته میشوند
دستهایی که سنگها را میپرانند
و سارهایی که از درختها میپرند
درختهایی که دار میشوند
دهانهایی که کج میشوند
زبانهایی که لالمانی میگیرند
صدای گُنگ و چشمانداز ِگُنگ و خواب گُنگ
و همهمه
که میانبوهد
میترکد
رویا که تکهتکه میپراکند
دانشگاهی که حل میشود در زندانی و چشم اندازی که از هم میپاشد
خوابی که میشِکَند در چشم و
چشم که میخ میشود در نقطهای و نقطه
که میماند مَنگ در گوشهای از کاسه سَر که همچنان غلت میخورد
غلت میخورد
غلت میخورد
▨
محمد مختاری - تهران ۱۸ امرداد ماه ۱۳۷۴
از مجموعه شعر وزن دنیا صفحهی ۷۵
______________________
این خوانش در تاریخ ۱۸ فروردین ماه ۱۳۷۷ انجام شده؛ یعنی نه ماه پیش از قتل دردناک او
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Tue, 16 Jun 2026 - 6min - 298 - بنشینم و صبر پیش گیرم | سعدی | دکلمه دکتر محمدجعفر محجوب
▨ نام شعر: بنشینم و صبر پیش گیرم، دنبالهٔ کار خویش گیرم
▨ شاعر: سعدی
▨ با صدای: دکتر محمدجعفر محجوب
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
ای سرو بلندِ قامت دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میراد
هر سرو سهی که بر لب جوست
نازک بدنی که مینگنجد
در زیر قبا چو غنچه در پوست
مه پاره به بام اگر برآید
که فرق کند که ماه یا اوست؟
آن خرمن گل نه گل که باغ است
نه باغ ارم که باغ مینوست
این {آن} گوی مُعَنْبَرست در جَیب؟
یا بوی دهان عنبرین بوست؟
خون دل عاشقان مشتاق
در گردن دیدهٔ بلاجوست
در حلقهٔ صَولَجان زلفش
بیچاره دلم فتاده {دل اوفتاده} چون گوست
میسوزد و همچنان هوادار
میمیرد و همچنان دعاگوست
من بندهٔ لعبتان سیمین
کاخر دل آدمی نه از روست
بسیار ملامتم بکردند
کاندر پی او مرو که بدخوست
ای سختدلان سستپیوند {سستپیمان}
این شرط وفا بوَد که بیدوست
بنشینم و صبر پیش گیرم؟
دنبالهٔ کار خویش گیرم؟
[بند ۱]
بگذشت و نظر {نگه} نکرد با من
در پای کشان، ز کبر دامن
دو نرگسِ مستِ نیمخوابش
در پیش و به حسرت از قفا من
ای قبلهٔ عاشقان {دوستان} مشتاق
گر با همه آن کنی که با من
بسیار کسان که جان شیرین
در پای تو ریزد اوّلا من
گویندم ازو نظر بپرهیز
پرهیز ندانم از قضا من
گفتم که شکایتی بخوانم
از دست تو نزد {پیش} پادشا من
کاین سختدلی و سستمهری
جرم از طرف تو بود یا من؟
دیدم که نه شرط مهربانیست
گر بانگ برآرم از جفا من
گر سر برود فدای پایت
دست از تو نمیکنم رها من
جز وصل توام حرام بادا
حاجت که بخواهم از خدا من
هرگز نشنیدهام {نشنیدهای} که یاری
بییار صبور بود تا من
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
[بند ۸]
ای روی تو آفتاب عالم
انگشت نمای آل آدم
احیای روان مردگان را
بویت نفس مسیح مریم
بر جان عزیزت آفرین باد
بر جسم شریفت اسم اعظم
محبوب منی چو دیدهٔ راست
ای سرو روان به ابروی خم
دستان که تو داری ای پریروی
بس دل ببری به کَفّ و مِعْصَم
تنها نه منم اسیر عشقت
خلقی مُتَعَشِّقند و من هم
شیرین جهان تویی به تحقیق
بگذار حدیث ما تَقَدَّم
خوبیت مُسَلَّمست و ما را
صبر از تو نمیشود مُسَلَّم
تو عهد وفای خود شکستی
وز جانب ما هنوز محکم
مگذار که خستگان بمیرند
دور از تو در {به} انتظار مرهم
بیما تو به سر بری همه عمر
من بیتو گمان مبر که یکدم
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
[بند ۹]
▨
سعدی
ــــــــــــــــ
پینوشت اول: آنچه میشنوید، خوانش دکتر محمدجعفر محجوب از بندهای ۱ و ۸ و ۹ از ترجیعبند مشهور سعدی است. این خوانش مربوط است به تدریس درس فارسی پیشرفته توسط دکتر محجوب، در دانشگاه برکلی آمریکا.
پینوشت دوم: متن شعر با خوانش دکتر محجوب تفاوتهایی دارد. بعضاً برخی ابیات خوانده نمیشود و یا در خوانش، توالی ابیات متفاوت است. برای تفاوتهای واژگان بین نسخۀ نوشتاری و خوانش؛ شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Mon, 15 Jun 2026 - 5min - 297 - حمید مصدق | عروسی عروسکها
▨ نام گردانه: عروسی عروسکها (برشی کوتاه از بخشی از شعر بلند خاکستری سیاه)
▨ شاعر: حمید مصدق
▨ با صدای: حمید مصدق
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
_____________
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودکِ خواهرِ خویش؛
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز داراییِ داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهرهای نیست عبوس
کودکِ خواهرِ من
در شبِ جشنِ عروسیِ عروسکهایش میرقصد
کودکِ خواهرِ من
امپراتوریِ پر وسعت خود را هر روز،
شوکتی میبخشد
کودک خواهر من، نامِ تو را میداند
نامِ تو را میخواند
گلِ قاصد آیا
با تو این قصهٔ خوش خواهد گفت؟!
▨
حمید مصدق
(بخشی از شعر بلند آبی خاکستری سیاه)
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sat, 13 Jun 2026 - 1min - 296 - شهیار قنبری | حرف
▨ نام شعر (ترانه): حرف
▨ شاعر: شهیار قنبری
▨ با صدای: شهیار قنبری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
اگه سبزم، اگه جنگل
اگه ماهی، اگه دريا
اگه اسمم همهجا هست
روی لبها، تو كتابا
اگه رودم؛ رودِ «گنگ»ام
مث بودا*، اگه پاک
اگه نوری به صليبم
اگه گنجی زير خاک
واسه تو قدِ يه برگم
پيشِ تو؛ راضی به مرگم
اگه پاكم مث معبد
اگه عاشق مث هندو
مث بندر واسه قايق
واسه قايق، مث پارو
اگه عكس «چلستون»ام
اگه شهری بیحصار
واسه آرش تيرِ آخر
واسه جاده يه سوار
واسه تو قدِ يه برگم
پيشِ تو؛ راضی به مرگم
اگه قيمتیترين سنگِ زمينم
توی تابستونِ دستایِ تو برفم
اگه حرفای قشنگِ هر كتابم
برای اسم تو چند تا دونه حرفم
اگه سيلم، پيش تو قد يه قطره
اگه كوهم، پيش تو قد يه سوزن
اگه تنپوشِ بلند هر درختم
پيش تو اندازهی دگمهی پيرهن
واسه تو قدِ يه برگم
پيشِ تو؛ راضی به مرگم
اگه تلخی مث نفرين
اگه تندی مث رگبار
اگه زخمی، زخم كهنه
بغضِ يک در، رو به ديوار
اگه جامِ شوكرانی
تو عزيزی، مث آب
اگه ترسی، اگه وحشت
مثِ مردن توی خواب
واسه تو قد يه برگم
پيشِ تو؛ راضی به مرگم
▨
شهیار قنبری
لندن ۱۹۷۴ (۱۳۵۳)
از کتاب «دریا در من» چاپ نگاه
صفحه ۱۶۶
ــــــــــــــــ
* در اجرا واژهی «بودا»، «مریم» شدهاست.
پینوشت: آهنگ و تنظیم این ترانه را واروژان انجام داده و خانم گوگوش اجرا کرده است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fri, 12 Jun 2026 - 4min - 295 - اسماعیل خویی | وقتی که من بچه بودم
▨ نام شعر: وقتی که من بچه بودم
▨ شاعر: اسماعیل خویی
▨ با صدای: اسماعیل خویی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
وقتی که من بچه بودم
پروازِ یک بادبادک
میبردَت از بامهای سحرخیزیِ پلک
تا نارنجزارانِ خورشید
آه آن فاصلههای کوتاه
وقتی که من بچه بودم
خوبی زنی بود
که بوی سیگار میداد
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک ذرهبینی
با صوت قرآن میآمیخت
وقتی که من بچه بودم
آب و زمین و هوا بیشتر بود
و جیرجیرک شبها
در متن موسیقیِ ماه و خاموشی ژرف
آواز میخواند
وقتی که من بچه بودم
لذت خطی بود
از سنگ تا زوزۀ آن سگِ پیرِ رنجور
آه آن دستهای ستمکارِ معصوم {مظلوم}
وقتی که من بچه بودم
میشد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش زین سوی قیچی
با باد میرفت
میشد
آری میشد ببینی
و با غروری به بیرحمی بیریایی
تنها بخندی
وقتی که من بچه بودم
در هر هزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد
وقتی که من بچه بودم
زور خدا بیشتر بود
وقتی که من بچه بودم
بر پنجرههای لبخند
اهلیترین سارهای سرور آشیان داشتند. آه!
آن روزها گربههای تفکر
چندین فراوان نبودند
وقتی که من بچه بودم
مردم نبودند
وقتی که من بچه بودم
غم بود
اما کم بود
▨
اسماعیل خویی
ــــــــــــــــــــــــ
پینوشت اول: این شعر با صدای فرهاد مهراد و در آلبوم برف، اجرا شده است.
پینوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوت دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Thu, 11 Jun 2026 - 3min - 294 - نصرت رحمانی | لیلی (من آبروی عشقم)
▨ نام شعر: لیلی (من آبروی عشقم)
▨ شاعر: نصرت رحمانی
▨ با صدای: نصرت رحمانی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــ
لیلی!
چشمت خراج سلطنت شب را
از شاعران شرق طلب میکند
من آبروی حرمت عشقم
هشدار
تا به خاک نریزی
من آبروی عشقم
لیلی!
پر کن پیاله را
آرامتر بخوان
آواز فاصلههای نگاه را
در کوچههای فرصت و میعاد!
بگشای بند موی، بیفشان
شب را میان شب
با من بدار حوصله، اما
نه با عتاب!
گفتی:
گل در میان دستت میپژمرد
گفتم که:
خواب
در چشمهای مان به شهادت رسیده است
گفتی که:
خوب ترینی
آری، خوبم
شعرترم
تاج سه ترک عرفانم
درویشم
خاکم
آیینهدار رابطهام بنشین
بنشین کنار حادثه بنشین
یاد مرا به حافظه بسپار
اما…، نام مرا
بر لب مبند که مسموم میشوی
من داغ دیدهام
لیلی!
از جای پای تو
بر آستانهی درگاه
بوی فرار میآید
آتش مزن به سینهی بستر
با عطر پیکر برهنهی سبزت
بنشین
بانوی بانوان شب و شعر
خانم
لیلی
کلید صبح
در پلکهای توست
دست مرا بگیر
از چارراه خواب گذر کن
بگذار و بگذریم زین خیل خفتگان!
دست مرا بگیر
تا بسرایم
در دستهای من بال کبوتریست
لیلی
من آبروی عاشقان جهانم
هشدار تا به خاک نریزی
من پاسدار حرمت دردم
چشمت خراج میطلبد
آنک خراج
لیلی
وقتی که پاک میکنی خط چشمت را
دیوارهای این شب سنگین را
در هم شکسته وای … که بیداد میکنی
وقتی که پاک میکنی خط چشمت را
در باغهای سبز تنت شب را
آزاد میکنی
لیلی!
بی مرز باش
دیوار را ویران کن
خط را به حال خویش رها کن
بی خط و خال باش
با من بیا همیشه ترین باش
بارید شب
بارش سیل اشکها شکست
خط سیاه دایرهی شب را
خط پاک شد
گل در میان دستم پر پر زد و فسرد
در هم دوید خط
ویران شد!
لیلی!
بی مرز عشقبازی کن
بی خط و خال باش
با من بیا که خوب ترینم
با من که آبروی عشقم
با من که
شعرم
شعرم
شعرم
وای…. در من وضو بگیر
سجادهام، بایست کنارم
رو کن به من که قبلهی عشاقم
آنگه نماز را
با بوسهای بلند
قامت ببند
لیلی!
با من بودن خوب است
من میسرایمت
▨
نصرت رحمانی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sun, 07 Jun 2026 - 7min - 293 - فریدون توللی | کارون | صدای ایرج گرگین
▨ نام شعر: کارون (بلم)
▨ شاعر: فریدون توللی
▨ با صدای: ایرج گرگین
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
بلم آرام چون قویی سبكبال
به نرمی بر سرِ كارون همی رفت
به نخلستانِ ساحل قرصِ خورشید
ز دامان افق بیرون همی رفت
شفق بازیكنان در جنبشِ آب
شكوه دیگر و راز دگر داشت
به دشتی پر شقایق باد سرمست
تو پنداری كه پاورچین گذر داشت
جوان پارو زنان بر سینهٔ موج
بلم میراند و جانش در بلم بود
صدا سرداده غمگین در رهِ باد
گرفتار دل و بیمار غم بود:
-«دو زُلفونِت بُوِد تارِ رُبابُم
چه می خواهی از این حالِ خرابُم
تو كه با مو سرِ یاری نداری
چرا هر نیمه شو آیی به خوابُم»
درون قایق از باد شبانگاه
دو زلفی نرمنرمک تاب میخورد
زنی خم گشته از قایق بر امواج
سر انگشتش به چینِ آب میخورد
صدا چون بوی گل در جنبش آب
به آرامی به هر سو پخش میگشت
جوان میخواند سرشار از غمی گرم
پِیِ دستی نوازشبخش میگشت:
-«تو كه نوشُم نِئی نیشُم چرایی
تو كه یارُم نِئی پیشُم چرایی
تو كه مرهم نِئی زخمِ دلُم را
نمکپاشِ دل ریشُم چرایی»
خموشی بود و زن در پرتو شام
رخی چون رنگِ شب نیلوفری داشت
ز آزار جوان دلشاد و خرسند
سَری با او، دلی با دیگری داشت
ز دیگر سویِ كارون زورقی خُرد
سبک بر موج لغزان پیش میراند
چراغی كورسو میزد به نیزار
صدایی سوزناک از دور میخواند
نسیمی این پیام آورد و بگذشت:
«چه خوش بی، مهربونی از دو سر بی»
جوان نالید زیرِ لب به افسوس:
«كه یك سر مهربونی، دردسر بی»
▨
فریدون توللی - ۱۳۲۷
از دفتر شعر نافه
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fri, 05 Jun 2026 - 4min - 292 - احمد شاملو | باغ اینه
▨ نام شعر: باغ آینه
▨ شاعر: احمد شاملو
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ـــــــــــــــــ
چراغی به دستم چراغی در برابرم.
من به جنگِ سیاهی میروم.
گهوارههای خستگی
از کشاکشِ رفتوآمدها
بازایستادهاند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشانهای خاکستر شده را روشن میکند.
□
فریادهای عاصیِ آذرخش ــ
هنگامی که تگرگ
در بطنِ بیقرارِ ابر
نطفه میبندد.
و دردِ خاموشوارِ تاک ــ
هنگامی که غورهی خُرد
در انتهای شاخسارِ طولانیِ پیچپیچ جوانه میزند.
فریادِ من همه گریزِ از درد بود
چرا که من در وحشتانگیزترینِ شبها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب میکردهام
□
تو از خورشیدها آمدهای از سپیدهدمها آمدهای
تو از آینهها و ابریشمها آمدهای.
□
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتمادِ تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصلهی دو مرگ
در تهیِ میانِ دو تنهایی ــ
[نگاه و اعتمادِ تو بدینگونه است!]
□
شادیِ تو بیرحم است و بزرگوار
نفسات در دستهای خالیِ من ترانه و سبزیست
من
برمیخیزم!
چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگارِ روحم را صیقل میزنم.
آینهیی برابرِ آینهات میگذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم.
▨
احمد شاملو - ۱۳۳۶
از دفتر شعر باغ آینه
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Wed, 03 Jun 2026 - 3min - 291 - شمس لنگردوی | حکایت دریاست زندگی
▨ نام شعر: حکایت دریاست زندگی
▨ شاعر: شمس لنگرودی
▨ با صدای: شمس لنگرودی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
آرام باش عزیز من
آرام باش.
حکایت دریاست زندگی،
گاهی درخشش آفتاب،
برق و بوی نمک،
ترشح شادمانی،
گاهی هم فرو میرویم،
چشمهایمان را میبندیم،
همه جا تاریکی است.
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون میآوریم
و تلالو آفتاب را میبینیم
زیر بوتهای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود.
▨
شمس لنگرودی
از دفتر شعر حکایت دریاست زندگی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Mon, 01 Jun 2026 - 1min - 290 - الیاس علوی | خدا کند انگورها برسند
▨ نام شعر: خدا کند انگورها برسند
▨ شاعر: الیاس علوی
▨ با صدای: ئاگر گداری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــ
خدا كند انگورها برسند!
جهان مست شود
تلوتلو بخورند خیابانها
به شانهی هم بزنند
رییسجمهورها و گداها
مرزها مست شوند
و محمّدعلی بعد از ۱۷ سال مادرش را ببیند
و آمنه بعد از ۱۷ سال، {چینهای پیشانی} كودكش را لمس كند.
خدا كند انگورها برسند!
آمودریا زیباترین پسرانش را بالا بیاورد
هندوكش دخترانش را آزاد كند.
برای لحظهای
تفنگها یادشان برود دریدن را
كاردها یادشان برود بریدن را
قلمها «آتش» را
«آتشبس» بنویسند.
خدا كند كوهها به هم برسند
دریا چنگ بزند به آسمان،
ماهش را بدزدد
به میخانه شوند پلنگها با آهوها.
خدا كند مستی به اشیاء سرایت كند
پنجرهها
دیوارها را بشكنند
و
تو
همچنانكه یارت را تنگ میبوسی
مرا نیز به یاد بیاوری.
محبوب من!
محبوب دور افتادهی من!
با من بزن پیالهای دیگر
به سلامتی باغهای سرشارِ {معلق} انگور
▨
الیاس علوی
ـــــــــــــــ
پینوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Thu, 28 May 2026 - 3min - 289 - احمد شاملو | تو کجایی
▨ نام شعر: تو کجایی؟ (ترانهای کوچک)
▨ شاعر: احمد شاملو
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
ــ تو کجایی؟
در گسترهی بیمرزِ این جهان
تو کجایی؟
ــ در دورترین جای جهان ایستادهام من:
کنارِ تو.
□
ــ تو کجایی؟
در گسترهی ناپاکِ این جهان
تو کجایی؟
ــ در پاکترین مُقامِ جهان ایستادهام من:
بر سبزهشورِ این رودِ بزرگ که میسُراید
برای تو.
▨
احمد شاملو
دی ۱۳۵۷ - لندن
ــــــــــــ
از دفتر ترانههای کوچک غربت
شامل شعرهای ۱۳۵۶ تا ۱۳۵۹
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Wed, 27 May 2026 - 1min - 288 - ایرج میرزا | شب جمعه خدمت حاج امین
▨ نام شعر: شب جمعه خدمت حاج امین
▨ شاعر: ایرج میرزا
▨ با صدای: سبحان گنجی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
رفیق اهل و سرا امن و باده نوشین بود
اگر بهشت شنیدی بساطِ دوشین بود
چه حال خوب و شب جمعۀ خوشی دیدیم
چه بودی ار شبِ هر جمعه حالِ ما این بود
عجب شبی به احبّا گذشت و پندارم
که چشمِ چرخ در آن شب به خواب سنگین بود
جهان به دیدۀ من ناپسند میآمد
ولی در آن شب دیدم که دیده بدبین بود
لوازم طرب و موجبات آسایش
ز لطف حاج امین جمله تحتِ تأمین بود
تمام حرفِ وفا در لب و صفا در چشم
نه در سری هَوَسِ بَد نه در دلی کین بود
نه از میلسپو آنجا سخن نه از نُرمال
نه ذکر آنقُره، نی صحبتِ فلسطین بود
نه گفت و گویِ رضاخان نه یادِ احمد شاه
نه فکرِ مؤتمن الملک و ذکرِ چایکین بود
انار و سیب و به و پرتقال و نارنگی
کبابِ برّۀ خوب و شرابِ قزوین بود
عرق به حدِّ کمال آبجو به حدِّ نِصاب
گل و بنفشه فزونتر ز حدِّ تخمین بود
مُعاشران همه خوشروی و مهربان بودند
یکی نبود که بدخوی و زشت آیین بود
جلال و حاج زَکی خان و اعظم السّلطان
ادیب سلطنه و فتح بود و فرزین بود
بس است آنچه شنیدی تو یا بگویم باز؟
بتول بود و قمر بود و ماه و پروین بود
نگارخانۀ چین بود و بارنامۀ هند
هزار چندان بود و هزار چندین بود
بتول چارقدی بر سرش ز منسوجی
که نسج آن غرض از کارگاهِ تکوین بود
به گردِ عارضش از زیر چارقد بیرون
دو قسمت متساوی ز مویِ مُشکین بود
سفید روی و بر اطراف آن دو مویِ سیاه
بنفشه بود که اندر کنارِ نسرین بود
نداده بود به خود هیچ گونه آرایش
که بکر بود و منزّه ز قیدِ تزیین بود
دلم تپید چو بر چشمِ او گشادم چشم
چو صعوهای که گرفتارِ چنگِ شاهین بود
قمر مگو که یکی از ودایعِ حق بود
قمر مگو که یکی از بدایع چین بود
به پا زِ حُلّهٔ زَربَفت داشت پاچینی
چه گویمت که چِهها در میانِ پاچین بود!
از آن لطافت و آن پودر و پارفَم و توالت
شبیه مادموازلهای بِرْن و برلین بود
مثال خوشۀ خُرما فرازِ نخلِ بلند
نموده جمع به سر گیسوان زرّین بود
نه شانه بود که آن گیسوان به هم میریخت
کلیدِ محبسِ دلهایِ مستمندین بود
مرا به مهر ببوسید و من خجل گشتم
که پیر بودم و رخسار من پُر از چین بود
دلم جوان شد و طبعم روان از آن بوسه
مگر به لعلِ وی آبِ حیات تضمین بود
بتول شور به مجلس فکند با ویُلُن
قمر مطابق او در غناء شیرین بود
به یک تغنّیِ او در نَشاط میآمد
اگر چه قلبِ پدرمرده طفلِ مسکین بود
ز یک ترنّم او شادمان شدی گر چند
طلاقدیده زنِ ناگرفتهکابین بود
روانِ جامعه از این دو زن صفا مییافت
اگر نه بر رخشان آن نقابِ چرکین بود
کشید کار در آخر به تعزیتخوانی
که بادهنوشان سرمست و باده نوشین بود
یکی سکینه یکی مادرِ وَهَب میشد
همان دو بازسنان بود و شِمرِ بیدین بود
چو شِمر حضرتِ عبّاس را طلب میکرد
حکایتِ سپر و گرز بود و زوبین بود
...
▨
ایرج میرزا
ـــــــــ
پینوشتها:
*ملیسپو: آرتور میلسپو مباشر آمریکایی بود که در واقع رئیس کل مالیه ایران بود و بر حسن جریان کارهای وزارت مالیه نظارت داشت.
*آنقره: آنکارا، پایتخت ترکیه .
چایکین: خاورشناس روس است که با ایرج میرزا هم رابطه دوستی و الفت داشته است.
*نرمال: مخفف «اکول نرمال» است که در فرانسه به دانشسرای معلمین میگفتند و در آن زمان صحبت این بوده که ایران هم باید نرمال داشته باشد.
*موتمن الملک: حسین پیرنیا ملقب به مؤتمنالملک دولتمرد اواخر دورهٔ قاجاریه، رئیس مجلس شورای ملی در دوره دوم و چهارم، نماینده شش دوره مجلس شورای ملی، و برادر حسن پیرنیا بود.
*پارفم: تلفظ فرانسوی پرفیوم، عطر و ادکلن
«*شکم پرست کند التفات بر مأکول» این بیت از سعدی است
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sun, 17 May 2026 - 10min - 287 - نیما یوشیج | مادری و پسری | صدای احمد کیایی
▨ نام شعر: مادری و پسری
▨ شاعر: نیما یوشیج
▨ با صدای: احمد کیایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
در دل کومهٔ خاموش فقیر
خبری نیست، ولی هست خبر
دور از هرکسی آن جا، شب او
میکند قصه ز شبهای دگر.
کوره میسوزد و هر شعله به رقص
دمبهدم میبردش بند از بند
این سکونت که در آن جاست به پا
با سکوت شب دارد پیوند.
اندر آن خلوتجا، پنداری
میرسد هر دمی از راه کسی
لیک نیست، امیدی ست کزآن
میرود، بازمیآید نفسی.
مثل این است دراین کومهٔ خرد
بس کسان دست به گردن مرُدند
وین زمان یک پسرک با مادر
زآن ِاین کومهٔ تنگ و خردند.
فقر از هر چه که در بارش بود
داد آشفته در این گوشه تکان
مادری و پسری را بنهاد
پی نان خوردنی، امّا کو نان؟!
قصه می گوید مادر ز پدر
یعنی از شوی که نیست
میخورد از تن او فقر و رخان
زرد از او میشود، این است خبر
در دل کومهٔ ویران پی زیست.
روزها رفته که او نامده است
گرچه او رفت که باز آید زود
کس نمیداند اکنون به کجاست
روی این جادهٔ چون خاکستر.
زیر این ابر کبود
کس ندارد خبر از هیچکسی
شب دراز است و بیابان تاریک
پیش دیوار یکی قلعهخراب.
ماه سرد و غمگین.
خرد میگردد در نقشهٔ آب
زیر چند اسپیدار
شکلها میگذرند
مثل این ست که چشمانی باز
سویشان مینگرند.
پسر آماده هراسیدن را
بدن نرمش در ژنده خموش
گوش بسته است به حرف مادر
موی او ریخته ژولیده به گوش.
هست بر جای هنوز
زیر چشمان درشت وی و بر روی نزار
دانه اشکش کافتاده فرود
دانه لعلی یعنی
که میارزد به هزار و دو هزار.
به هزار آن همه بیدرد کسان
به هزار آن همه آدم به دروغ
در دل مردم از آن بیهنران
نه امیدی نه نشاطی نه فروغ.
میزند دور نگاه پسرک
میکند حرفش از حرف دگر
نگذرانیده سه پاییز هنوز
خواهش لقمهٔ نانی کرده
دِلکشَ خون و همه خون به جگر.
تا بیآرامد طفلکَ معصوم
میفریبد پسرش را مادر
مینماید پدرش را در راه
«آی! آمد پدرش،
نان او زیر بغل
از برای پسرش»
همه سر چشم شدهست و همه تن
ز اسم نان از لب مادر پسرک
پای تا سر شده مادر افسون
به پسر تا بنماید پدرک.
زین سبب آنچه که میگوید و دادهست به او عقل معاش
همه حرفی ست دروغ !
لیک در زندگی تیره شده
در نمیگیرد از این حرف فروغ.
حرفی این گونه برای فرزند
همچو زهر است به کام مادر
رنج میآورد این رنجش خشم
چون پشیمان شدهای از گنهی
اشک پر میکندش حلقهٔ چشم.
با چه سیما معصوم
با چه حالت غمناک
پسرک باز بر او دارد گوش
او نمیداند مادر به نهان
میزداید اشکش را
که به دل دارد رنجی خاموش
او نمی داند از خواهش نان
اشکشان نیست به چشم
بچههای دگران.
او نمیداند از این خانه به در خندانند
پسران با پدران.
پیش چشمتر او نقشهٔ نانی که از او میطلبند
نقشهٔ زندگی این دنیاست
چو به لب میمکد او آب دهان
نان دلافسردهکنانش معناست.
میکشد آه چو تیر از ره زخم
میرود با نگه خود سوی نان
آنچه میبیند گر هست ار نیست
روی نان میباشد، روی نان.
هر چه شکلی شده تا بنماید
پدری نان در دست
به خیالش به ره پلّهخراب
پدرش آمده است، استادهست.
لیک براین ره ویرانه به جا
کیست کاو میرسد از ره، چه کسی ست؟
زین بیابان که مزار من و توست
سالها هست که بانگ جرسیست.
از درون سوی سرا
سایهٔ مرگ فقط میگذرد
فقر میخواند آوای فنا
میسراید غم، آهنگ شکست.
از برون سوی، نه پُر ز آنها دور
سایه گسترده بیدی به چمن
می دَوَد جوی خموش
مه تهی میکند از خنده دهن.
تا پر از خنده بنوشید شما
دست در دست کسی کان دانید
خوش و خوشحال بنوشید شما
غزلی را شنوید
وصف خالی و لبی
بی خیال ازهمه هست، از همه نیست
بگذرانید شبی
همچنان مرده که نیست
خبریش از زنده.
ای سراب باطل
ای امّید نه کسی را محرم
همچو بر آب حباب
که نپاید یک دم
...
▨
نیما یوشیج
پنجم اردیبهشت ماه ۱۳۲۳
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fri, 15 May 2026 - 17min - 286 - جلال خالقی مطلق | رباعیات بخش دوم
▨ نام شعر: ترانههای خالقی (بخش دوم)
▨ شاعر: جلال خالقی مطلق
▨ با صدای: جلال خالقی مطلق
▨ موسیقی: بداههنوازی هما یوسفزاده
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
پاییزشبی به باغ، زیرِ گلِ یخ
خندان، گل یخ چو دُر کشیدی در نخ
دور از تو کنون نشستهام من آوخ!
پایِ گل یخ، دست زده زیرِ زنخ
▨
چون آب ز مهتاب چو سیماب شدهست
سبزه ز نسیم، مویِ سنجاب شدهست
برخیز! که گاهِ بادهی ناب شدهست
مِی ده! که کنون ز چشمِ ما خواب شدهست
▨
شب گشت که تازهسبزه سنجاب کنیم
روپوشِ تن از پرند مهتاب کنیم
از گیسوی یار، بالشِ مُشک نهیم
زاندوه گریزیم و دمی خواب کنیم
▨
در نیمشبان که نیست بانگ و سخنی
نرگس نگشوده چشم و، غنچه دهنی
برخیز و رویم تا به کنجِ چمنی
در چشمهی مهتاب بشوییم تنی
▨
شب شد که به جام بادهی ناب کنیم
با یار ز فرشِ سبزه، سنجاب کنیم
از پرتو ماه، جامهی خواب کنیم
(به نظر میرسد شاعر یک مصرع را در نخوانده است)
▨
افکند به آبِ چشمه ماهیِ تنش
شد پُرشِکن آب از تنِ بیشکناش
در خویش کشید چشمه در پیشِ منش
من شیفته در کرانه، با پیرهنش
ــــــــــــ
دکتر جلال خالقی مطلق
از کتاب شعر «آهوی کوهی در دشت» نشر همیشه
ـــــــــــ
جهت حمایت از دکتر خالقیمطلق، پیشنهاد میکنم کتاب رباعیات ایشان با نام «آهوی کوهی در دشت» نشر همیشه را تهیه کنید. نسخهای صوتی نیز، مشتمل بر حدود صد رباعی از کتاب، با صدای گرم خود ایشان در فیدیو موجود است که پیشنهاد میکنم حتما تهیه کنید.
این تذکر لازم است که صدا و تنظیم آن کتاب صوتی، با آنچه در اینجا ارایه میشود، متفاوت است.
در اینجا تعداد بسیار محدودی از این رباعیات ارایه میشود تا صرفا شما عزیزان با سبک شعری ایشان آشنا شده و به تهیه آثار ایشان مصر گردید. امیدوارم خدشهای به کپیرایت اثر وارد نگردد.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Mon, 13 Apr 2026 - 4min - 285 - رضا براهنی | رویای روبرو (باغهای کیوی)
▨ شعر: رویای روبرو
▨ شاعر: رضا براهنی
▨ با صدای: رضا براهنی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــ
کجایی کجایی؟ میگفتند در باغهای کیوی خرگوشهای کوچولو.
به این کجا و آن کجا میجنباندند گوشهاشان را در باغهای کیوی.
از آن نگاه بیضی بلند ترکمنی زبانه میکشید بهاری سه روزه
زنی به پشت کرکرههای حصیر گیوههایش را از پا درمیآورد وَ بیخیال و دور از شهر پرندهوار میخواند.
وَ باغهای کیوی به شکل خواب پراکنده پشت دریاچه لميده بودند
وَ حالا لباسهایش را درمیآورد.
دوچرخهای پنچر کنار پنجره افتاده بود.
کجایی کجایی؟ میگفتند در باغهای کیوی
تمامی تصویرها به روی قایق سبزی سوار بودند وَ از قرن هشتم هجری به سوی قرن چهارده میلادی میآمدند.
وَ ما کجا بودیم؟ من و تو کجا؟
وَ شاهزاده خانمی از برگ در پشت کرکرههای حصیر برهنه بود
ربوده بود شاعر را خوابی سپید
وَ باغهای کیوی
▨
۷۲/۳/۱۳ - تهران
از کتاب خطاب به پروانهها صفحه ۱۱۴
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sun, 05 Apr 2026 - 2min - 284 - قیصر امینپور | بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
▨ نام شعر: بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
▨ شاعر: قیصر امین پور
▨ با صدای: قیصر امین پور
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گُل کند لبخندهای ما
بفرمایید هر چیزی همان باشد که میخواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما
بفرمایید تا این بیچراتر کار عالم؛ عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما
سرِ مویی اگر با عاشقان داری سرِ یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقهٔ پیوندهای ما
به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو میبالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما
شب و روز از تو میگوییم و میگویند، کاری کن
که «میبینم» بگیرد جای «میگویند»های ما
نمیدانم کجایی یا کهای، آنقدر میدانم
که میآیی که بگشایی گره از بندهای ما
بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده ی آیندههای ما
▨
قیصر امینپور
از دفتر شعر دستور زبان عشق
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Wed, 18 Mar 2026 - 3min - 283 - شاملو | ترانهی بزرگترین آرزو
▨ نام شعر: ترانهی بزرگترین آرزو
▨ شاعر: احمد شاملو
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
همچون گلوگاهِ پرندهیی،
هیچکجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند.
سالیانِ بسیار نمیبایست
دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانیست
که حضورِ انسان
آبادانیست.
□
همچون زخمی
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمی
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعرهیی
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده، ــ
غیابِ بزرگ چنین بود
سرگذشتِ ویرانه چنین بود.
□
آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
کوچکتر حتا
از گلوگاهِ یکی پرنده!
▨
احمد شاملو
دی ماه ۱۳۵۵ - رم
از دفتر «دشنه در دیس»
چاپ شده به سال ۱۳۵۶
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Wed, 11 Mar 2026 - 2min - 282 - حسین منزوی | پلهها در پیش رویم یک به یک دیوار شد
▨ شعر: پلهها در پیشِ رویم یک به یک دیوار شد
▨ شاعر: حسین منزوی
▨ با صدای: حسین منزوی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
پلهها در پيشِ رويم، يک به يک ديوار شد
زير هر سقفی که رفتم، بر سرم آوار شد
خرقعادت کردم اما بر عليه خويشتن
تا به گِرد گردنم پيچد، عصايم مار شد
اژدهای خفتهای بود، آن زمين استوار
زير پايم، ناگه از خواب قرون بيدار شد
مرغ دستآموز خوشخوان، کرکسی شد لاشهخوار
وآن غزال خانگی، برگشت و گرگی هار شد
گل فراموشی و هر گلبانگ، خاموشی گرفت
بسکه در گلشن شبيخون خزان، تکرار شد
تا بياويزند از اينان آرزوهای مرا
جابهجا در باغ ويران، هر درختی، دار شد
زندگی با تو چه کرد ای عاشقِ شاعر مگر
کان دل پر آرزو، از آرزو بيزار شد
بسته خواهد ماند اين در همچنان تا جاودان
گرچه بر وی کوبههای مُشتمان، رگبار شد
زَهرهی سقراط با ما نيست روياروی مرگ
ورنه جام روزگار از شوکران، سرشار شد
▨
حسین منزوی
غزل ۱۳۳ از مجموعه اشعار حسین منزوی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Mon, 09 Mar 2026 - 3min - 281 - کارو (کاراپت دردریان) | هذیان یک مسلول به مادرش
▨ نام شعر: هذیان یک مسلول به مادرش
▨ شاعر: کاراپت دِردِریان (مشهور به کارو)
▨ دکلمه و تنظیم: نامعلوم
ـــــــــــــــــ
همرهِ باد از نشیب و از فرازِ کوهساران
از سکوتِ شاخههای سرفراز بیشهزاران
از خروشِ نغمهسوز و نالهساز آبشاران
از زمین، از آسمان، از ابر و مه، از باد و باران
از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران
میخراشد قلبِ صاحبمردهای را سوزِ سازی
ساز نه؛ دردی، فغانی، نالهای، اشکِ نیازی
مرغِ حیرانگشتهای در دامن شب میزند پر
میزند پر، بر در و دیوار ظلمت میزند سر
ناله میپیچد به دامانِ سکوتِ مرگگستر
این منم! فرزندِ مسلول تو مادر!
در باز کن! باز کن در باز کن تا ببینمت یک بارِ دیگر
چرخِ گردون ز آسمان کوبیده اینسان بر زمینم
آسمان قبرِ هزاران ناله کنده بر جبینم
تارِ غم گسترده پرده روی چشِم نازنینم
خون شده از بس که مالیدم به دیده آستینم
کوبهکو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم
اشک من در وادی آوارگان ،آواره گشته
درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته
سینهام از دست این تک سرفهها صد پاره گشته
بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم
غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
باز کن مادر! ببین از بادهی خون مستم آخر
خشک شد، یخ بست بر دامانِ حلقه دستم آخر
آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
سربهسر دنیا اگر غم بود، من فریاد بودم
هر چه دل میخواست در انجام آن آزاد بودم
صید من بودند مهرویان و من صیّاد بودم
بهر صدها دختر شیرینصفت، فرهاد بودم
دردِ سینه آتشم زد، اشکِ تر شد پیکر من
لالهگون شد سربهسر، از خونِ سینه بستر من
خاکِ گور زندگی شد دربهدر خاکستر من
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم
وه! چه دانی سل چهها کرده است با من، من چه گویم
همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده
نالهای هستم کنون در چنگِ یک فریادمرده
این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
ز آستانِ دوستان مطرود و در هر جا غریبم
غیر طعن و لعنِ مردم نیست، ای مادر، نصیبم
زیورم؛ پشتِ خمیده، گونههای گود؛ زیبم
نالهی محزون؛ حبیبم، لختههای خون؛ طبیبم
کشته شد، تاریک شد، نابود شد، روز جوانم
ناله شد، افسوس شد، فریاد ماتم سوز جانم
داستانها دارد از بیداد، سل، سوز، نهانم
خواهی ار جویا شوی از این دلِ غمدیدهی من
بین چه سان خون میچکد از دامنش بر دیدهی من
وه! زبانم لال! این خونِ دل افسرده حالم
گر که شیر توست مادر... بیگناهم، کن حلالم
آسمان! ای آسمان! مشکن چنین بال و پرم را
بال و پر دیگر چرا؟ ویران که کردی پیکرم را
بس که بر سنگِ مزارِ عمر کوبیدی سرم را
باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
سر به بالینش نهم، گویم کلام آخرم را
گویمش مادر! چه سنگین بود این باری که بردم
خون چرا قی میکنم مادر؟ مگر خونِ که خوردم
سرفهها! تک سرفهها ! قلبم تبه شد، مُرد، مُردم
بس کنید آخر، خدا را! جانِ من بر لب رسیده
آفتابِ عمر رفته، روز رفته، شب رسیده
زیرِ آن سنگِ سیه گسترده مادِ رختخوابم
سرفهها محض خدا خاموش! میخواهم بخوابم
عشقها! ای خاطرات! ای آرزوهای جوانی!
اشکها! فریادها! ای نغمههای زندگانی
سوزها! افسانهها! ای نالههای آسمانی
دستتان را میفشارم با دو دستِ استخوانی
آخر امشب رهسپارم سوی خوابِ جاودانی
هر چه کردم یا نکردم، هر چه بودم در گذشته
کرچه پود از تارِ دل، تارِ دل از پودم گسسته
عذر میخواهم کنون و با تنی در هم شکسته
▨
کاراپت دردریان (متخلص به کارو)
ــــــــــــــــ
پینوشت اول: مجددا تاکید میشود که این شعر جز معدود شعرهای این مجموعه است که پالایش و تنظیم از نبده نیست.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Mon, 01 Dec 2025 - 8min - 280 - فروغ فرخزاد | ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد | صدای فروغ
▨ نام شعر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
▨ شاعر: فروغ فرخزاد
▨ با صدای: فروغ فرخزاد
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
و این منم
زنی تنها
در آستانهی فصلی سرد
در ابتدای درکِ هستی آلودهی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت، چهار بار نواخت
{ساعت} چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظهها را میفهمم
نجاتدهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.
در کوچه باد میآید
در کوچه باد میآید
و من به جفتگیری گلها میاندیشم
به غنچههایی با ساقهای لاغر کمخون
و این زمان خستهی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد
مردی که رشتههای آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیدهاند
و در شقیقههای منقلبش آن هجای خونین را
تکرار میکنند
-سلام
-سلام
و من به جفتگیری گلها میاندیشم
در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینهها
و اجتماع سوگوار تجربههای پریدهرنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود اینسان
صبور،
سنگین،
سرگردان،
فرمان ایست داد.
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست،
او هیچوقت زنده نبودهاست.
در کوچه باد میآید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد.
آنها تمام سادهلوحی یک قلب را
با خود به قصر قصهها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیاش را
در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیدهاست و بوییدهاست
در زیر پا لگد خواهد کرد؟
ای یار، ای یگانهترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگهای تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعلهی بنفش که در ذهن پاک پنجرهها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود.
در کوچه {کوچهها} باد میآید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد میآمد
ستارههای عزیز
ستارههای مقوایی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه میشود به سورههای رسولانِ سرشکسته پناه آورد؟
ما مثل مردههای هزارانهزار ساله به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار! ای یگانه ترین یار: «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهامِ سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنههای حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم، عریانم، عریانم
مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم
و زخمهای من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق
من این جزیرهی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر دادهام
و تکهتکه شدن، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذرههایش آفتاب به دنیا آمد.
...
▨
فروغ فرخزاد
از دفتر شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»
ـــــــــــــــــ
پینوشت اول: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
پینوشت دوم: شعر ادامه دارد اما متاسفانه خوانش فروغ از بقیهی شعر در اختیار ما نیست.
پینوشت سوم: بخشی از شعر به دلیل محدودیت طول متن در ساندکلاد، در اینجا نیامده است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fri, 27 Feb 2026 - 11min - 279 - بهرام بیضایی | ز گهواره تا گور زور است و زور
▨ نام شعر: ز گهواره تا گور زور است و زور
▨ شاعر: بهرام بیضایی
▨ با صدای: بهرام بیضایی
♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ــــــــــــــــ
این شعر در رثا و بزرگداشتِ سیمین بهبهانی سروده شده است.
ــــــــــــــــ
ز گهواره تا گور زور است و زور
خداوند زورا در افتی به گور
به نفرین چرا باید آغاز کرد
به اشک از چه داری دو چشمِ نمور
هنر نیست نفرینِ نامردمان
تو در مویه، ایشان به جشن و سرور
پیِ گور خود رفت چابکسوار
بدان دخمه بردش پیِ خویش گور
به سیمین بگو ای که نامت بلند
که همتای خویشی و از خویش دور
گشودی سخن را درِ بستهای
ز خورشید گفتی و از موشِ کور
ز گورت کشیدند، گوری دگر
چنان مردهدزد و چنان مردهشور
که این گوربانان ز مرگ آمدند
به مرگاند زنده، به مرگاند جور
چه رنجی و نالی و سوزی به درد
مرنج و مسوز و منال و مشور
خدای سخن را مگر گور بود
از این بیهنر لشگرِ سلم و تور
مگر قرهالعین در چاه نیست
که باز آیدش چهچه از چاهِ دور
شبی مرگبار است پر تندرخش
نه پیداست سوگ و نه پیداست سور
سفید است چشمِ شبِ روسیاه
پدر دشنه زد در {بر} جگرگاهِ پور
یکی بت شکستند و خود بت شدند
تن از تب بسوزانَدَم چون تنور
که گورِ جوانان برآوردهاند
چه آهو به دام و چه ماهی به تور
نگفتند موری که دانهکش است
نگفتند آیا میازار مور
گذشت آنکه مردم بخوانی رمه
گذشت آنکه مردم ببینی ستور
چنین است انجام آن خوابِ خوش
که شب گربه آمد به چشم آن سمور
چه نالی که گیتی چنین هم نماند
خرد آمد آریو بشکست زور
ز خونِ سیاوش برآمد نهال
که گرسیوزش کُشت و تیغِ دَمور
ندیدند یاران و کی میرسد
که پرده براندازد از خویش هور
چه شیرین سرودی شود روزِ تلخ
چه شوری در افتد در آوای شور
به هر گوشه آوازهای سر دهند
بخوانند چامه به زخمِ چگور
که سیمین به زر نامِ خود برنوشت
بهشتِ سخن را نه بر سنگِ گور
▨
بهرام بیضایی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fri, 27 Feb 2026 - 4min - 278 - معینی کرمانشاهی | صبر خدا
▨ نام شعر: صبر خدا (عجب صبری خدا دارد)
▨ شاعر: معینی کرمانشاهی
▨ با صدای: معینی کرمانشاهی
▨ موسیقی: کیهان کلهر
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــ
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظهی اول
که اول ظلم را میدیدم از مخلوقِ بیوجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
به روی یکدگر ویرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایهی صدها گرسنه
چند بزمی، گرمِ عیش و نوش میدیدم
نخستین نعرهی مستانه را خاموش آن دم، بر لبِ پیمانه میکردم..
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که میدیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامهی رنگین
زمین و آسمان را واژگون، مستانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
نه طاعت میپذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پارهپاره در کفِ زاهدنمایان، سبحهی صددانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر ِتنها یکی مجنونِ صحراگردِ بیسامان
هزاران لیلیِ نازآفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به گِردِ شمعِ سوزان ِ دلِ عشاقِ سرگردان ،
سراپای وجودِ بیوفا معشوق را پروانه میکردم. .
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به عرشِ کبریایی، با همه صبرِ خدایی
تا که میدیدم عزیزِ نابهجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،
گردش این چرخ را
وارونه، بیصبرانه، میکردم.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که میدیدم مشوّش عارف و عامی، ز برق فتنهی این علم ِ عالمسوزِ مردمکُش ،
به جز اندیشهی عشق و وفا، معدوم هر فکری
در این دنیای پُر افسانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تابِ تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چو بودم
یکنفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه میکردم؟
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!
▨
رحیم معینی کرمانشاهی
مشهور به سخن سالار و متخلص به بهار
از کتاب ای شمعها بسوزید
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Wed, 25 Feb 2026 - 6min - 277 - علی باباچاهی | امضای یادگاری
▨ نام شعر: امضای یادگاری
▨ شاعر: علی باباچاهی
▨ با صدای: علی باباچاهی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ــــــــــــــــ
زیرِ همین چند سطرِ گلِ سرخ را امضا کن
و نام و نام خانوادگیات را هم بنویس
بیستوچند سال دیگر از اینجا که میگذری
من که نباشم
تمامِ حیاط را پوشانده است.
امضای یادگاری برای همینجور چیزهاست
چشمهایت را در آینه امضا میکنی
و دستهایت را در پنجرهای رو به غروب
برای بیستوچند سالِ بعد.
من که نباشم قطار از سرعتش میکاهد
اما نمیایستد
تو به ناچار پشت همین چیزهای امضا شده
پنهان میشوی
هوا را امضا میکنی
و به جای چند سطرِ گلِ سرخ
دود و سوت و
چرخهای قطار را.
باید دوباره زاده شوی
حالا که بیستوچند سال گذشته ست
در بیستوچند سال بعد
باید دوباره
اما افقهای در سرعتِ قطار
تعطیل است
شمارهتلفنی هم در کار نیست
شخصاً مراجعه کن
شمارهپلاکی هم
من برمیدارم
تو شخصاً سکوت کن
و نام و نامِ خانوادگیات را هم
و زیر چرخهای قطار
قطار از سرعتش میکاهد اما
تو باید
پشتِ چند سطرِ گلِ سرخ
پشتِ چشمهای در آینه امضا شده
پنهان شوی
امضا همین که خشک شود
پشت سرِ عکسها و عبارتها
از رودخانه بگیر
تا قطار که از سرعتش
از پنجرههای رو به غروب
تا هرچه نمیدانی از کجا را پیدا میکنی
در بیستوچند سال بعد
مرا پیدا میکنی
شمارهتلفنی در کار نیست
افقهای ناشناخته تعطیل است
من برمیدارم
تو شخصاً سکوت کن.
▨
علی باباچاهی
دی ماه ۱۳۷۴
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Mon, 23 Feb 2026 - 3min - 276 - بکتاش آبتین | گاریچی
▨ نام شعر: گاریچی (آقای جمهور)
▨ شاعر: بکتاش آبتین
▨ با صدای: بکتاش ابتین
♬ از آلبوم: او یک فرشته بود
♬ پالایش و تنظیم از بنده نیست
ــــــــــــــــ
آقای جمهور!
سرزمین من ذهن من است
من آزادم
و در سرزمین من
تو تنهایی!
….
هوا تاریک بود
و دستانی مشکوک
تکلیف چراغهایی روشن را
خاموش میکردند
آنها یک نفر بودند
چرا که به جای تمامی آنها
یک نفر فکر میکرد!
شلوغ بود و در خلوت
چند دست کوچک
کاغذهایی سفید را سیاه میکردند
و شهر
بین شعارهایی سیاه و سفید
چهرهای خاکستری داشت
و رنگهای شاد
در پرچمی کدر
هر لحظه رنگ پریدهتر میشد!
شهر سراسر خاکستری بود
و ما
آتش زیر خاکستر بودیم!
نان و نمک
و نفت
سفرههای خالیمان را میسوزاند
و گوشهای ما پر بود از دروغهای بزرگی که
از دهان بلندگوهایی کوچک
بیرون پریده بود
….
نمک، نون خشک، لباس کهنه، آهن قراضه… میخریم
و این اولین حقیقت
!طلوعی دروغین بود
▨
بکتاش آبتین
از مجموعه شعر «تنهاییِ دستهجمعی»
چاپشده در فرانسه - نشر ناکجا
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sun, 22 Feb 2026 - 3min - 275 - رضا براهنی | شعر بلند اسماعیل
▨ نام شعر: اسماعیل (یک شعر بلند)
▨ شاعر: رضا براهنی
▨ با صدای: رضا براهنی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
دکتر براهنی این شعر بلند را در رثای اسماعیل شاهرودی سروده و با عبارات زیر به او تقدیم کرده است:
«تقدیم به خاطرهی مخدوش دوستم اسماعیل شاهرودی [آینده] که در پاییز شصت در تهران مُرد.»
دکتر براهنی حدود نیمی از شعر بلند اسماعیل را دکلمه کرده است. اما بقیهی شعر، به دلیل خستگی ایشان دکلمه نشده و شوربختانه صدای شاعر موجود نیست.
زمان تقریبی خوانش، ۴۳ دقیقه است و متن شعر مرتبط با آن در ۵ قسمت متوالی، با ذکر بازهی زمانی مرتبط بهآن آمده است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fri, 20 Feb 2026 - 43min - 274 - سیمین بهبهانی | ای شهر
▨ نام شعر: ای شهر
▨ شاعر: سیمین بهبهانی
▨ با صدای: سیمین بهبهانی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ـــــــــــــــــــــــ
ای شهر! ز خط میشویند دیوار خیابانت را
تا باد نخواند زینپس اوراق پریشانت را
مغزِ در و دیوارت را از حافظه عریان خواهند
تا یاد نیارد زینپس {دیگر} غمنامهی حرمانت را
دیروز چنان میدیدم, امروز چنین میبینم
آن یاوهنویسانت را، این یاوهزدایانت را
دیروز چه محنت بردی, جان خستی و تن آزردی
هر لقمه که رنگین خوردی خون بود خورش نانت را
شبهای سیهپوشت را دیدند و چه اندیشیدند
کز حجله چراغان کردند هر گوشهی ویرانت را
بس دستهی گل کز نکهت در گور نمیگنجیدند
این است که پرگل کردند گنجایشِ میدانت را
در خونِ هزاران کودک پرورده شد از نمناکی
این شوره که میپوساند دیوارهی زندانت را
ای شهر! ز خط میشویند وز هرچه غلط میشویند
چون نقره جلا میبخشند بام و در و ایوانت را
گر خونِ هزاران سروت در پای هدر پاشیده ست
خوشدستیِ سروآرایان پرداخته تاوانت را
باور کنم آیا؟ باور؟ این طرفه که اکنون دیگر
فرماندهِ ویرانیها دارد سر عمرانت را؟
▨
سیمین بهبهانی
فروردین ۱۳۷۲
ـــــــــــــ
پینوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد { } آمده است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Wed, 18 Feb 2026 - 4min - 273 - حسین منزوی | ای باغ چه شد مدفنِ خونین کفنانت؟
▨ نام شعر: ای باغ چه شد مدفنِ خونین کفنانت؟
▨ شاعر: حسین منزوی
▨ با صدای: حسین منزوی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
___________
ای باغ! چه شد مدفنِ خونین کفنانت؟
کو خاکِ شهیدانِ کفن پیرهنانت؟
تا سرب که پاشیده و تا لاله که چیده است
در سینه و سیمایِ بهارینبدنانت؟
آه ای وطن! ای خورده به بازارِ شقاوت
بس چوبِ حراج از طرفِ بیوطنانت
خونِ که شتک زد ز پدرها و پسرها
بر صبحِ یتیمان و شبِ بیوه زنانت
رودابهی من! رودگری کن که فتادند
در چاهِ شغادانِ زمان، تهمتنانت
رگبار گرفت آنگه و بارید ز هر سو
بر سینه و سر، نیزه و شمشیر و سنانت
ای باغِ اهوراییام افسوس که کردند
بیفرّه و بیفرّ و شکوه، اهرمنانت
همخوانِ نسیمم من و همگریهی باران
در ماتمِ سرخِ سمن و یاسمنانت
▨
حسین منزوی
خوانش این شعر به تاریخ نوزدهم آذرماه ۱۳۸۱ در دانشگاه زنجان انجام شده
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Mon, 16 Feb 2026 - 3min - 272 - بر دار کردن حسنک | صدای محمود دولتآبادی
▨ قطعه: بر دار کردن حسنک از تاریخ بیهقی
▨ نویسنده: ابوالفضل بیهقی
▨ با صدای: محمود دولتآبادی #محمود_دولتآبادی
♬ کارگردان صوتی: شهروز کبیری
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Mon, 16 Feb 2026 - 11min - 271 - مهدی اخوان ثالث | قاصدک
▨ نام شعر: قاصدک
▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث
▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث
▨ موسیقی: Euan Millar McMeeken
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوشخبر باشی، اما، اما
گِردِ بام و درِ من
بیثمر میگردی
انتظارِ خبری نیست
مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دلِ من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطنِ خویش غریب
قاصد تجربههای همه تلخ
با دلم میگوید
که دروغی تو، دروغ
که
فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمعِ شعله نمی بندم؛ خُردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند
▨
مهدی اخوان ثالث
متخلص به م. امید
از دفتر شعر: از آخر شاهنامه
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sat, 14 Feb 2026 - 4min - 270 - احمد شاملو | مرثیه | در خاموشی فروغ فرخزاد
▨ نام شعر: مرثیه
▨ شاعر: احمد شاملو
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ـــــــــــــــــــــــــ
در خاموشیِ فروغ فرخزاد
ـــــــــــــــــــــــــ
به جُستجوی تو
بر درگاهِ کوه میگریم،
در آستانهی دریا و علف.
به جُستجوی تو
در معبرِ بادها میگریم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ شکستهی پنجرهیی
که آسمانِ ابرآلوده را
قابی کهنه میگیرد.
به انتظارِ تصویرِ تو
این دفترِ خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
□
جریانِ باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهرِ مرگ است. ــ
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد.
پس به هیأتِ گنجی درآمدی:
بایسته و آزانگیز
گنجی از آندست
که تملکِ خاک را و دیاران را
از اینسان
دلپذیر کرده است!
□
نامت سپیدهدمیست که بر پیشانیِ آسمان میگذرد
ــ متبرک باد نامِ تو! ــ
و ما همچنان
دوره میکنیم
شب را و روز را
هنوز را…
▨
احمد شاملو
بیستونهم بهمن ماه ۱۳۴۵
از دفتر شعر مرثیههای خاک
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Wed, 11 Feb 2026 - 2min - 269 - سیمین بهبهانی | هی قرص هی دوا بس کن
▨ نام شعر: هی قرص هی دوا بس کن
▨ شاعر: سیمین بهبهانی
▨ با صدای: سیمین بهبهانی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
___________
هی قرص، هی دوا، بس کن! این زندگی ست؟ آری؟ نه
بهبود ِ جسم ِ ویران را هیچ انتظاری داری؟ نه
فردا چگونه خواهد بود؟ دنیا درست خواهد شد؟
خورشید رقص خواهد کرد، در عین سوگواری؟ نه
مهتاب در سرابُستان، هر شب حریر خواهد بافت؟
صبح از کرانه خواهد تافت، با شال نقره کاری؟ نه
فقر و فساد و فحشا را، از این خرابه خواهی راند؛
تا عیش و امن و تقوا را، سوی سرا بیاری؟ نه
مقتولههای مسکین را ، کز بُضع* خویش نان خوردند
بر گور اگر گذر کردی، نان ِ دگر گذاری؟ نه
هی قرص، هی دوا، بس کن، این شرق شرق ِشلاق است
هر ضربه را، یقین دارم؛ با نبض میشماری، نه؟
هی نغمهساز آزادی، میبینمت که بیماری
نه نه نمیتوانی تا، دستی ز دل برآری. نه
بالابلند ِ پویا را، ننگ است ضعف و بیماری
گر آخرین دوا خواهی؛ مرگ است و شرمساری نه
برخیز و چهره رنگین کن؛ تا باز نوجوان باشی
پیش عدوی بدخواهت خواری مباد و زاری نه
در آخرین نبرد ای زن! فرمانپذیز ِ آتش باش
دست ِ به خود گشودن هست، گر پای ِ پایداری نه
▨
سیمین بهبهانی، نیمای غزل ِایران
————-
* بضع؛ با ضمه ب و سکون ض به معنی آلت تناسلی زن است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Tue, 10 Feb 2026 - 3min - 268 - مهدی اخوان ثالث | باغ من (باغ بیبرگی)
▨ نام شعر: باغ من (باغ بی برگی)
▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث
▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش
باغِ بیبرگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاکِ غمناکش
سازِ او باران، سرودش باد
جامهاش شولای عریانیست
ور جز اینش جامهای باید
بافته بس شعلهی زر، تار و پودش باد
گو بروید، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمیخواهد
باغبان و رهگذران نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمیتابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمیروید؛
باغ بیبرگی که میگوید که زیبا نیست؟
داستان از میوههای سربهگردونسایِ اینک خفته در تابوتِ پستِ خاک میگوید
باغ بیبرگی
خندهاش خونیست اشکآمیز
جاودان بر اسب یالافشانِ زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز
▨
مهدی اخوان ثالث
متخلص به م. امید
از دفتر شعر زمستان
منتشر شده به سال ۱۳۳۵
________
پینوشت: بر این باورم که مراد اخوان از واژهی باغ، همان «ایران» است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sun, 08 Feb 2026 - 3min - 267 - شمس لنگرودی | شبیه دری نیمه باز
▨ نام شعر: شبیه دری نیمه باز
▨ شاعر: شمس لنگرودی
▨ با صدای: شمس لنگرودی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
شبیهِ دری نیمهبازیم
باد به بازیِمان گرفته
از بسته بودن خود شادمانیم.
اینجا برنده کسی است
که به آخر خط میرسد.
ما مومیایی خویشیم
به تنفسِ هیچ زندهایم.
ماهِ پاییزی
تیلهی شکستهی بچههای فرشتگان است
که سرانگشتِ اشاره را خونین میکند.
گورخری مومین در قلبم پناه گرفته
که نورِ سحر {شعلهی شادی}
مضطربش میکند.
آستینمان پر از شهابهای تقلبی
برای بریدنِ دامهای مخفی است
هوای سرد خزانی!
ما را به خوشهی انگوری ببخش
تا مستِ روزگارِ لگدمال شده از خویش بگذریم.
هوای خزانی!
بیا و به ما گذرانِ شادمانهی اندوه را بیاموز.
▨
شمس لنگرودی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fri, 06 Feb 2026 - 2min - 266 - نادر نادرپور | چکامهی کوچ
▨ نام شعر: چکامهی کوچ
▨ شاعر: نادر نادرپور
▨ با صدای: نادر نادرپور
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
کمان سرخ شفق، ناوک کلاغان را
به بازوان کبودِ درختها انداخت
و زخم ملتهبِ لانهها دهان وا کرد
کسی ز شهر خبر آورد؛
که خانهها همه تاریکتر ز تابوت است
هوا هنوز پر از بوی خون و باروت است
تفنگداران فانوسهای روشن را
به دود و شعله بدل میکنند و میخندند
و هیچ مستی در کوچهها نمینالد
و هیچ بادی در برگها نمیخواند
کسی ز شهر خبر آورد؛
که عشقها همه بیمارند
تمام پنجرهها چشمهای تبدارند
که رقص چلچلهها را در آسمانِ بهار
به خواب میبینند
و رقص آدمیان را فراز چوبهی دار
به یاد میآرند
و دارها همگی بارِ آدمی دارند
کسی ز شهر خبر آورد؛
که قتلعامِ گلِ قالی
به چکمههای گِلآلود، رنگِ خون دادهست
و دیگر آیینه، نیروی تندِ حافظه را
به بیحواسیِ پیری سپرده است
و ماه از سَرِ دیوارهای خشتی شهر
نگاه میکند آینههای خالی را
و پیش میآید تا گونههای خیسش را
به شیشههای کبود دریچه چسبانَد
چراغ میگوید:
که در سیاهی دهلیزِ انتظار کسی نیست
صدای زمزمهی دوردستِ اشباح است
که از درون شبستان به گوش میآید
و شب ز باغ خبر میدهد که زرگرِ ابر
نمیتراشد دیگر نگینِ شبنم را
که تا سپیدهدمان در عروسیِ گلها
به روی پنجهی لرزانِ برگ بنشاند
و باد میگوید:
که هیچ برگی بر شاخهها نمیماند
درخت جاذبهی رقص را نمیداند
برهنه بر لب جوی ایستاده
و دست را به دعا سوی آسمان کرده ست
مگر پشیز مسین ستارهای را باز
از این توانگرِ بیآبروی بستاند
زمین سراسر تاریک است
و هیچ نوری بازی نمیکند در آب
که انعکاسش بر طاقِ آسمان افتد
تو جامهدانِ سفر بربند
و رو به ساحلِ دیگر کن
مگر که در شبِ بیحاصلِ غریبیها
غمِ تو دانهی اشکی به خاک بفشاند
▨
نادر نادرپور
از کتاب گیاه و سنگ نه، آتش
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Wed, 04 Feb 2026 - 5min - 265 - رضا براهنی | پاییز در تهران
▨ نام شعر: پاییز در تهران
▨ شاعر: رضا براهنی
▨ با صدای: رضا براهنی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در ابتدا یک پچپچ عجیب در باد و برگهای به ظاهر جوان و سبز آغاز شد
آنگاه عطسههای مریض آمد از کودکان شاد خیابانها که چند روز بعد به بستر خفتند
وصف نگاه مردمی ازین دست تنها در ذهنهای عاشق موسیقی میگنجد
وقتی که باد وزید اشکهای عمیقی را در چشمهای کمسوی مردان پیر بازنشسته در پارکها چرخاند
انگار ماتمی ابدی بر گونههایشان باریده بود
زنها شتاب کردند صف بیقرار شد میلرزیدند
در باد برگهای به ظاهر جوان و سبز تماشان میکردند بی چشم و خیس
و جستهجسته و، با یک زبان الکن ِ بیقاعده تسلیشان میدادند
در کوچههای خلوت معشوقههای جوان شانه در تهی ِ سینههای عاشقهاشان بردند:
– ناگاه سرد شد! من سردم است! تو سردت نیست؟ من سردم است تو سردت؟ … –
– نه! داغم هنوز! داغم! از بوسه ، بوسههای تو داغم هنوز هنوز … –
آنگاه یک کلاغ وقیح از افق نمایان شد چاقو کشید سوی پرستوها
با چکش مقعّر ِ منقارش کوبید راههای هوا را به هم
فریاد زد: فصل فضای سوخته میآید شاه شما منم! (1)
تاراج شاخهها به شبانگاه آغاز شد
انگار، پایان نداشت
میریخت در تلالوی باران و باد زیر چراغ برق
صدها هزار کفّهی رنگین و خرد و خیس ترازو از آسمان به روی زمین نازل شد
مردان ِ سر برهننه که چتری نداشتند، روزنامه به سر می رفتند
شب، جویبارهای خیابانها را از یک شمال ِ روشن سوی جنوبهای جهان میراند
و صبح بعد کوچههای جهان پـُر بود
و بوی تازهی تریاک فصل میآمد از تکیههای برگ
قیلولهای غریب، جهان را ربود و برد
در ساعتی ملول پیکان چوبدستی ِ مرد تکیدهی پاییزی در جویبار مرگ فرو میرفت
و روز بعد در «درکه»
وقتی زن جوانی خورشید را که تازه بر آن جشن مرگ رنگ تابیده بود، نشانم داد، من میگریستم
عادت به مرگ این همه عالم نداشتم
خورشید از هزار ضلع و زاویه میآمد
و کشتی عظیمی از برگها را از صخرههای ساحل البرز در آبهای دریای دیدگانم میانداخت
دریای دیدگانم با رنگ برگها خون میگریست
] ای فصل، فصل خیره سری در سرای خواب! ای خواب، خواب خیره سری در فصول آب!
ای برگهای زرد فروریخته برشانههای من وقتی که نیستم![
من میگریستم
– بی آنکه سر درآورم از این همه انبوهی ِ تباهی و اغراق حجمها –
طاووسهای عاشق ِ من سر بُریده در امواج ِ آب، رها میرفتند
و طوطی ملوّنی از آسمانی مخفی خورشید را تقلید میکرد
من میگریستم
– بی آنکه سر درآورم از این همه …
...
▨
یازدهم آذر ۱۳۷۰ - تهران
از کتاب خطاب به پروانه ها، صفحه ۵۴
▨
پینوشتها؛
(1) – اشاره به تعبیر « پادشاه فصلها ، پاییز» از روانشاد مهدی اخوان ثالث.
(2) – شمن ، پیر – پیامبر – شاعر ترکان کهن.
(3) – اوزان در ترکی آذربایجانی به معنای شاعر.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Mon, 02 Feb 2026 - 7min - 264 - علیاکبر یاغیتبار | خانه
▨ شعر: خانه
▨ شاعر: علیاکبر یاغیتبار
▨ با صدای: علی اکبر یاغی تبار
▨ آهنگساز: عرفان عطارچی
ــــــــــــــــــــــــ
وطن ای گرامیتر از هر چه هست
تو مهمانسرا نیستی خانهای
بمیرم ولیکن نبینم که تو
لگدکوب اسبان بیگانهای
ــــــــــــــــــــــــ
ای خانه ای عزیزترین خاک
ای من فدای رنج روانت
دیدی چگونه خونبهجگر شد
پیر و جوان و خرد و کلانت؟
دیدی چگونه در تب وحشت
از ریشه سوخت کهنهبلوطت؟
دیدی چگونه برگ خزانوار
بر خاک ریخت سرو جوانت؟
ای خانه ای گرامیِ از بود
ای خانه ای مقدسِ تا باد
دیدی چه هولناکتر از پیش
تاریک شد زمین و زمانت؟
دیروز تو نگفتنی اما
امروز تو چگونه بگویم
لعنت به هرکه خواست چنینت
نفرین به هر که ساخت چنانت
یکمشت گاوریش مدستر
یکگله گاومیش مکلا
کردند آنچه کرد تموچین
با خاکِ خوبِ چون دل و جانت
ای خانه ساکنان تو دارند
از دست میروند یکایک
جز من که کاش زنده نباشم
دیگر که ماند مرثیهخوانت؟
ای کاش پیشمرگ تو میشد
یاغیتبار و باز نمیدید
بنشسته داغ باب و برادر
بر قلب پاک دخترکانت
ای کاش پیش از اینکه ببینم
اینروزهای دلهرهزا را
میمردم و گشوده نمیشد
چشمم به رنجهای گرانت
با من دلی نه کاسهٔ خونی است
از غصههای ساری و رشتت
از اندهان یزد و اراکت
وز درد مشهد و همدانت
با من دل دچار جنونی است
از اضطراب آنکه عزیزی
دارم که دردمند نشسته است
در اصفهان نصف جهانت
ای خانه آرزوی من اين است
یکروز قبل اینکه بمیرم
بینم که خون قدسی شادی
جاری شده است در شریانت
این است آرزوی من آری
یکروز قبل اینکه نباشم
شادیت را به چشم ببینم
وانگه به افتخار زنانت
رقصان شوم به بزم و بخوانم
آوازهای آخر خود را
وانگه به هر که گفت نرقصم
وانگه به هر که گفت نخوانم
وانگه به هر که گفت نخندم
گویم: بریده باد زبانت!
▨
علیاکبر یاغیتبار
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sun, 01 Feb 2026 - 4min - 263 - علیاکبر دهخدا | یاد آر ز شمع مرده یاد آر | دکلمه ایرج گرگین
▨ نام شعر: یاد آر ز شمع مرده یاد آر
▨ شاعر: علیاکبر دهخدا
▨ با صدای: ایرج گرگین
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
شاعر این شعر را به روان یار جوان و همسنگر شهیدش، میرزاجهانگیر خان صور اسرافیل پیشکش کرده.
ـــــــــــــــــ
ای مرغ سحر! چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهکاری،
وز نفحهی روحبخش اَسحار
رفت از سرِ خفتگان خماری،
بگشود گره ز زلفِ زرتار
محبوبهی نیلگونعماری،
یزدان به کمال شد پدیدار
و اهریمن زشتخو حصاری،
یاد آر ز شمع مرده یاد آر
▨
ای مونسِ یوسف اندر این بند
تعبیر عیان چو شد تو را خواب،
دل پر ز شعف، لب از شکرخند
محسودِ عدو، به کامِ اصحاب،
رفتی بَرِ یار و خویش و پیوند
آزادتر از نسیم و مهتاب،
زان کو همهشام با تو یکچند
در آرزوی وصال احباب،
اختر به سحر شمرده، یاد آر
▨
چون باغ شود دوباره خرّم
ای بلبلِ مستمندِ مسکین
وز سنبل و سوری و سپَرغم
آفاق، نگارخانهی چین،
گل، سرخو به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز کف زمام تمکین
زان نوگلِ پیشرس که در غم
ناداده به نارِ شوق تسکین،
از سردیِ دی فسرده، یاد آر
▨
ای همرهِ تیهِ پورِ عمران
بگذشت چو این سنینِ معدود،
و آن شاهدِ نغزِ بزمِ عرفان
بنمود چو وعدِ خویش مشهود،
وز مذبحِ زر چو شد به کیوان
هر صبح شمیم عنبر و عود،
زان کو به گناهِ قوم نادان
در حسرت رویِ ارضِ موعود،
بر بادیه جان سپرده، یاد آر
▨
چون گشت ز نو زمانه آباد
ای کودک دورهی طلایی
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سَر خدا، خدایی،
نه رسم اِرم، نه اسمِ شدّاد،
گِل بست زبان ژاژخایی،
زانکس که ز نوکِ تیغِ جلاد
مأخوذ به جرم حقستائی
تسنیمِ وصالخورده یاد آر
{پیمانهی وصلخورده یاد آر}
▨
استاد علامه، علیاکبر دهخدا
ـــــــــــــــــ
پینوشت: این شعر یکی از درخشانترین شعرهای دوره مشروطه بهشمار میرود و ادبیات معاصر را دگرگون کرد. این شعر را علامه دهخدا پس از به توپ بسته شدن مجلس و در رثای یار جوان و همسنگر شهید خود، میرزا جهانگیرخان شیرازی (صور اسرافیل) نوشته است.
علیاکبرخان دهخدا دربارهی این شعر چنین توضیح میدهد:
در روز ۲۲ جمادی الاولی ۱۳۲۶ قمری مرحوم میرزا جهانگیرخان شیرازی رحمهالله علیه، یکی از دو مدیر صور اسرافیل، را قزاقهای محمدعلی شاه دستگیر کرده به باغ شاه بردند و در ۲۴ همان ماه در همان جا او را به طناب خفه کردند. بیستوهفتهشت روز دیگر چند تن از آزادیخواهان و از جمله مرا از ایران تبعید کردند و پس از چند ماه با خرج مرحوم مبرور ابوالحسن خان معاضدالسلطنه پیرنیا، بنا شد در ایوردن سوئیس روزنامه صور اسرافیل طبع شود.
در همان اوقات شبی مرحوم میرزا جهانگیرخان را به خواب دیدم در جامه سپید (که عادتاً در تهران در بر داشت) و به من گفت: «چرا نگفتی او جوان افتاد؟» من از این عبارت چنین فهمیدم که میگوید: چرا مرگ مرا در جایی نگفته یا ننوشتهای؟ و بلافاصله در خواب این جمله به خاطر من آمد: «یاد آر ز شمع مرده، یاد آر!» در این حال بیدار شدم و چراغ را روشن کردم و تا نزدیک صبح سه قطعه از مسمط ذیل را ساختم، و فردا گفتههای شب را تصحیح کرده و دو قطعه دیگر بر آن افزودم و در شمارهی اول صوراسرافیل منطبعه ایوردن سوئیس چاپ شد.
برای توضیحات و جزییات ارزشمند بیشتر، پیشنهاد میکنم صفحهی ویکیپدیای این شعر را ببینید.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sat, 31 Jan 2026 - 7min - 262 - احمد شاملو | ترجمه؛ لنگر
▨ نام شعر: لنگر
▨ شاعر: مارگوت بیکل (شاعر آلمانی)
▨ با ترجمه و با صدای: احمد شاملو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
پس از سفرهای بسیار و
عبور از فراز و فرودِ امواجِ این دریای طوفانخیز
بر آنم که در کنارِ تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوتِ لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
و استواری امن زمین را
زیر پای خویش.
▨
شعری از مارگوت بیکل (Margot Bickel)
با ترجمه و صدای احمد شاملو
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fri, 30 Jan 2026 - 2min - 261 - محمدابراهیم جعفری | بعد از جنگ
▨ نام شعر: بعد از جنگ
▨ شاعر: محمدابراهیم جعفری
▨ با صدای: محمدابراهیم جعفری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاکستری، خاکستری، خاکستری
صبح، مِه، باران
اَبر، نگاه، خاطره
در من ترانهای نبود، تو خواندی
در من آینهای نبود، تو دیدی
ریشهای بودم در خوابِ خاکهای متبرک
بیباران، در نگاه تو سبز شدم
برقی از چشمانت برخواست، نگاهم بارانی شد
گونههایت خیس باران، چشمهایت آفتابی
گرگها میزایند، برهها را دریابیم
تو، با چشمانت مرا بنواز
چوبدست چوپانیَم سلاحی کارگر خواهد شد
بعد از جنگ، با چوبدستم
انجیرهای تازه را برای تو خواهم چید
با تو خواهم ماند، با تو خواهم خواند
و تو را در بُهتِ آفتابیات خواهم بوسید
اگر اَبرها بگذارند…
▨
محمدابراهیم جعفری
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Thu, 29 Jan 2026 - 2min - 260 - اسماعیل خویی | رباعیات | بخش دوم
▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش دوم
▨ شاعر: اسماعیل خویی
▨ با صدای: اسماعیل خویی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
من با تو نگویم که چه یا چون بنویس
از حالِ درون یا که ز بیرون بنویس
بنویس بدان چهت آید از دل، یعنی
ای شاعرِ قتلعام، با خون بنویس
▨
چون گام در این خانهی شر بگذارید
انگار که گام در سَقَر بگذارید
آنجا که سرود دانته کهای آمدگان
امیدِ نجات، پشتِ در بگذارید
▨
اندوهِ هزارساله دارم در دل
ای کاش نبینَدَم غمِ دیگر دل
من پیرترم هزار سالی امروز
با داغِ هزارها جوانم بر دل
▨
با اینهمه خون که از تَنَش گشت روان
رفتهست ز اندامِ وطن توش و توان
با اینهمه باش تا ز جا کنده شود
سیلابهی شیخاوژنِ جانهای جوان
▨
از کینه و بغض و خشم آکنده شدیم
بر مرکبِ انقلاب تازنده شدیم
فریاد زدیم: شاه مردمخوار است
شیخ آمد و ما ز شاه شرمنده شدیم
▨
اسماعیل خویی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Thu, 29 Jan 2026 - 3min - 259 - حسین منزوی | آخرین دیدار
▨ نام شعر: آخرین دیدار
▨ شاعر: حسین منزوی
▨ با صدای: حسین منزوی
▨ موسیقی: برف روی کاجها از کارن همایونفر
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ــــــــــــــــ
این شعر، غزلی است که حسین منزوی، برای برادر کوچکترش سروده است. برادرش حسن منزوی، به دلیل فعالیت سیاسی، در سوم آذرماه ۱۳۶۰ تیرباران شد و به ضرب چهار گلوله، از این جهان پر کشید. در این شعر، منزوی با توجه به رد شدن گلوله از پیکر برادر و خونین شدن هر دو سوی پیراهن او، آن چهار زخم را، هشت گل دانسته است.
منزوی در چندین شعر دیگر هم به این غم بزرگ اشاره کرده؛ از جمله در غزل «ای دوست» که آن هم با صدای شاعر موجود است و میتوانید بشنوید.
ــــــــــــــــ
خاکِ بارانخورده آغشتهست با بویِ تنت
باد، بوی آشنا میآورد از مَدفنت
زندهای در هر گیاهِ سبز {تازه}، کز خاکت دَمَد
گر چه میدانم که ذرهذره میپوسد تنت
عصرِ تلخی بود، عصرِ آخرین دیدارمان
آخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنت
مهربان بودی و آن ایمانِ دریایی هنوز
موج میزد، در «خدا پشت و پناهت» گفتنت
«آخرین دیدار» گفتم؟ عذر میخواهم، عزیز!
آخرین باری که دیدم، غرق خون دیدم منت
با دهانِ نیمباز، انگار میخواندی هنوز
خیره در آفاقِ خونین، چشمِ بازِ روشنت
صبح بود اما هوا دلگیر و بغضآلود بود
آسمان گویی سیه پوشیده بود، از مردنت
گل به سوکت جامهی جان تا به دامان میدرید
باد در مرگ تو میزارید و میزد شیونت
بیخزان است آن بهارِ سرخ تو در خاطرم
آن که از خون هَشت گل رویاند بر پیراهنت
{آن که از خون هِشت، گل رویاند بر پیراهنت}
با تمام سروهایت دیدهام در بوستان
با تمام ارغوانها دیدهام در گلشنت
نیستی، -بالابلند! اما چه خوش پیچیده است
در همه جنگل، طنینِ نعرهی شور افکنت
زندهای و سیل خونت میکَنَد بیخ ستم
ای تو فرهادی دگر، با تیشهی بنیان کَنت
▨
حسین منزوی
غزل ۷۳ از مجموعه اشعار حسین منزوی
ــــــــــــــــ
پینوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Thu, 29 Jan 2026 - 5min - 258 - ایرج جنتی عطایی | خانه سرخ است
▨ نام شعر (ترانه): خانه سرخ است
▨ شاعر: ایرج جنتیعطایی
▨ با صدای: ایرج جنتیعطایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ـــــــــــــــــ
خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است
باری از خون پهنهی برزن و میدان سرخ است
دِه به دِه پرچم خشم است که بر میخیزد
مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است
تا گلِ خونیِ فریاد در این باغستان
ساقه از ضربهی شلاقِ زمستان سرخ است
وحشتی نیست از انبوهِ مسلسلداران
تا در این دشت، غرورِ کینهداران سرخ است
رو سیاه است اگر این شبِ مردمکشِ بد
تا دمِ صبحِ وطن سینهی یاران سرخ است
با تو سرسبزی از ایثار سیهپوشان است
ای مسلّط! دستت از خون شهیدان سرخ است!
▨
ایرج جنتیعطایی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sun, 25 Jan 2026 - 2min - 257 - نادر نادرپور | کهن دیارا
▨ نام شعر: کهن دیارا
▨ شاعر: نادر نادرپور
▨ با صدای: نادر نادرپور
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
کهن دیارا! دیار یارا! دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم، و گر بمانم کجا بمانم؟
نه پای رفتن نه تاب ماندن، چگونه گویم؟ درخت خشکم
عجب نباشد اگر تبرزن طمع ببندد در استخوانم
در این جهنم، گل بهشتی چگونه روید چگونه بوید؟
من ای بهاران! از ابر نیسان چه بهره گیرم؟ که خود خزانم
به حکم یزدان، شکوهِ پیری مرا نشاید مرا نزیبد
چرا که پنهان، به حرف شیطان سپردهام دل؛ که نوجوانم
صدای حق را سکوت باطل در آن دلِ شب چنان فروکُشت
که تا قیامت در این مصیبت گلو فشارد غم نهانم
کبوتران را به گاهِ رفتن، سرِ نشستن به بام من نیست
که تا پیامی به خطِ جانان ز پای آنان فروستانم
سفینهی دل نشسته در گِل، چراغِ ساحل نمیدرخشد
در این سیاهی، سپیدهای کو؟ که چشم حسرت در او نشانم
الا خدایا، گره گشایا! به چارهجویی، مرا مدد کن
بوَد که بر خود دری گشایم، غمِ درون را برون کشانم
چنان سراپا شبِ سیه را به چنگ و دندان در آورم پوست
که صبحِ عریان به خون نشیند بر آستانم، در آسمانم
کهن دیارا، دیار یارا! به عزم رفتن دل از تو کندم
ولی جز اینجا وطن گزیدن، نمی توانم، نمی توانم
▨
نادر نادرپور
تهران - جمعه ۱۹ آبان ۱۳۵۷
___________
این شعر توسط داریوش، خواننده معاصر، اجرا شده است
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Wed, 14 Jan 2026 - 4min - 256 - مهدی اخوان ثالث | هستن
▨ نام شعر: هستن
▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث
▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
گفت و گو از پاک و ناپاک است
وز کم و بیشِ زلالِ آب و آیینه
وز سبوی گرم و پرخونی که هر ناپاک یا هر پاک
دارد اندر پستوی سینه
هر کسی پیمانهای دارد که پرسد
چند و چون از وی
گوید این ناپاک و آن پاک است
این به سانِ شبنم خورشید
وآن به سانِ لیسکی لولنده در خاک است
نیز من پیمانهای دارم
با سبوی خویش، کز آن میتراود خون (زهر)
گفت و گو از دردناک افسانهای دارم؛
ما اگر چون شبنم از پاکان
یا اگر چون لیسکان ناپاک
گر
نگینِ تاجِ خورشیدیم
ورنگونِ ژرفنای خاک
هرچهایم، آلودهایم، آلودهایم، ای مرد
آه، میفهمی چه میگویم؟
ما به «هست» آلودهایم، آری
همچنان هستان هست و بودگان بودهایم، ای مرد
نه چو آن هستان اینک جاودانی نیست
افسری زر وَش هلالآسا، به سرهامان
ز افتخارِ
مرگِ پاکی، در طریقِ پوک
در جوار رحمت ناراستینِ آسمان بغنودهایم، ای مرد
که دگر یادی از آنان نیست
ور بود، جز در فریب شوم دیگر پاکجانان نیست
گفت و گو از پاک و ناپاک است
ما به هست آلودهایم، ای پاک! و ای ناپاک
پست و ناپاکیم ما هستان
گر همه غمگین، اگر
بیغم
پاک میدانی کیان بودند؟
آن کبوترها که زد در خونشان پرپر
سربیِ سردِ سپیدهدم
سبز خطانی
که الواحِ سحر را سرخرو کردند
بی جدال و جنگ
ای به خون خویشتن آغشتگان کوچیده زین تنگ آشیانِ ننگ
ای کبوترها
کاشکی پر میزد آنجا مرغ دَردم، ای کبوترها
که من ار مستم، اگر هوشیار
گر چه میدانم
به هست آلوده مَردم، ای کبوترها
در سکوت برجِ بیکس ماندهتان هموار
نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاوید
های پاکان! های پاکان! گوی
میخروشم زار
▨
مهدی اخوان ثالث
متخلص به م. امید
از دفتر شعر زمستان
منتشر شده به سال ۱۳۳۵
ــــــــــ
پینوشت: شعر در نسخهی چاپ شده، با نسخهی این خوانش، جای واژهی «خون»، واژهی «زهر» آمده است
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Thu, 08 Jan 2026 - 5min - 255 - نیما یوشیج | داروگ
▨ نام شعر: داروگ
▨ شاعر: نیما یوشیج
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ موسیقی: قطعهی کجایی از کیهان کلهر و علی بهرامی فرد، از آلبومِ تنها نخواهم ماند
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه.
گرچه میگویند: «میگریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومهی تاریک من که ذرهای با آن نشاطی نیست
و جدار دندههای نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش میترکد
-چون دل یاران که در هجران یاران-
قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
▨
نیما یوشیج
ـــــــــــــــــــــــــ
نشانهگذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادلهبرانگیز بوده است. نشانهگذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Tue, 06 Jan 2026 - 2min - 254 - حافظ | زلفآشفته | دکلمه فرامرز اصلانی
▨ نام شعر: زلف آشفته
▨ شاعر: حضرت حافظ
▨ با صدای: فرامرز اصلانی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــ
زلفآشفته و خِویکرده و خندانلب و مست
پیرهنچاک و غزلخوان و صُراحی در دست
نرگسش عَربدهجوی و لبش افسوسکنان
نیمشب، دوش به بالین من آمد، بنشست
سر فرا گوش من آورد به آوازِ حزین
گفت: ای عاشقِ دیرینهٔ من، خوابت هست؟
عاشقی را که چنین بادهٔ شبگیر دهند
کافر عشق بُوَد گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تُحفه به ما روزِ الست
آن چه او ریخت به پیمانهٔ ما نوشیدیم
اگر از خَمرِ بهشت است وگر بادهٔ پست {مست})
خندهٔ جامِ می و زلفِ گرهگیرِ نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
▨
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sun, 04 Jan 2026 - 2min - 253 - رضا براهنی | هوای عشقِ تو وانگاه خوابِ ویرانی
▨ شعر: هوای عشق تو وانگاه خواب ویرانی
▨ شاعر: رضا براهنی
▨ با صدای: رضا براهنی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــ
تقدیم نامهی شاعر: به آرش حجازی، آن نَفَس عمیق
(آرش حجازی همان پزشکی است که در صحنه جانسپاری ندا آقا سلطان حضور داشت)
ــــــــــــــــــــــــ
اگر دقیق بگویم اگر دقیق دو جمله بیش نباید باشد
که خواب نمانم که آرزوی من این بوده این که خواب نمانم
که پیش از آن که تو از خانه می روی بیرون تو را ببینم
همیشه اما انگار زمین و زمان با من لج کرده اند
همیشه خواب می مانم
چرا که خواب تو را می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم که … تو را ببینم
که زیر سنگهای جهان هم اگر خوابیده باشم
و یا تو روی ابرهای جهان خوابت گرفته باشد اگر دقیق بگویم
هنوز خواب تو را می بینم که همین … همان که گفتم
قدم گذار جلوتر بیا کنار من بنشین هنوز و باز هنوز و باز
اگر دقیق بگویم اگر دقیق اگر
جهان به چشم من از آنور قیام و قیامت
به شکل پنجره باید باشد نه شکل آیینه
وگرنه حتی به جای اسرافیل، خدا خودش بیاید بالاسرم که صور را بدمد تکان نمی خورم از جایم
جهان به شکل پنجره باید باشد نه شکل آیینه اگر دقیق بگویم دقیق اگر
چرا که پنجره پیوسته گشاده سوی تو آغوش رو به چهرۀ تو و چلچراغ که در چلچله و شب پره که به شب
و شرمساری آیینه را ببین نگاه اگر بکنم همیشه روی مرا می بیند چه فایده! چه فایده!
همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنم
زمین به دور تو می چرخد در روز
و شب که می چرخد خود را به دور من می چرخاند شبیه فرفره
که من برهنگی ات را شبانه از بَر کردم
تمامی اُریبها و پنهانیها و شیبهای شبیخون فرازهای معراجی فرودهای لذیذ
و غلتهای ریز و یا ریزتر و آبشارهای کوچک و پنهان چشمها و خواب لبها
و انگشت هایی که از لذتی وحشی می لرزیدند هنوز هم می لرزند پدرسگ ها انگار حافظه دارند
اجاق مشتعلی از خیال بی در و پیکر که چنگ می انداخت در بسیط لغزشی از یک بساط نَغزِ لرزیدن
و شعر چیست چیست چیست جز این کشت دادنِ جوانیِ تو در خویش!
نمی رسد همیشه رسیدن دشوار است اما چقدر این نرسیدن، دشوارتر هزار فاصله باید گرفت
و بعد می آید دوباره هزارباره از پس یکدیگر زمان، زمانِ شمردن اگر دقیق بگویم دقیق اگر
هنوز می گویم که خواب می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم
که پیش از آنکه تو از خانه می روی بیرون تو را ببینم
و خواب می مانم تو می دانی که خواب می مانم اگر دقیق اگر
کشیده ای بزنی گر تو باز توی صورت ظلمت
چنان تلألویی از آفتاب می بارد که هق هقِ من از آن انتهای میدانها بلند می شود
وَ
سرا
زیر
جهان به نام هِق هِق من ایستاده روی پاشنه چرخان
و من مَنَم همه می دانند که هیچ گاه وَ هیچ جا خودم نبودم
“خودِ” مرا حرامیان خوردند
و از هضم رابع تاریخی پَست
عبور دادند
و در چشم خلایق حالا تُکِ شکسته و افتادۀ مدادم هستم گُم و خُرد و لـِه شده در زیر پای عابرها گُم
برای آنکه شهادت دهند شهادت که من زمانی خوشبخت بوده ام
و حالا به هیچ چیز و هیچ جای جهان معتقد شده ام آری حالا حالا
همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنم
و شهر شهر آستری از ظلمت درست و راست در این نیمروز سرخِ درخشیدن
لباس هایش را، ببین! که پشت و رو تنش کرده
و چاههای ویل جهان فریاد می زنند نخواستیم! نمی خواهیم!
و تو که کورچشمی این لحظه از شقاوت تاریخ را به ارث بردی
قدم به صحن خیابان گذاشته ای
▨
نوشته شده در ۷-۵ اسفند ۱۳۸۸ تورنتو ـ کانادا
▨
* مصراع عنوان هدیۀ مولاناست.
** دو بیت هدیۀ خواجه حافظ
*** طبیعی است که هر شعری انگار خود، شاعر آن شعر است. این شعر با تغزل شروع شد اما هرقدر پیش رفت، در بازنویسی های متعدد، حوادث اخیر آن را از راه تغزل دور کرد و ناگهان حادثۀ مصیبت بار ندا آقاسلطان، بر روحیه تغزل که می رفت ناب شود، چیره گشت. در هر جا که قتل جوان اتفاق می افتد، با آیین های عمیق و عمومی مرگ سروکار داریم. مرگ را همه حس می کنیم. بزرگی گفته است: عشق و اشک را نتوان نگه داشت. ما که بزرگ نیستیم این حرف را راه و رسم زندگی و شعر می دانیم. در آینده در دفتری جداگانه نسخه های متعدد مسوده های این شعر را با خود شعر به صورت کتاب کوچک در اختیار خواهم گذاشت. رـ ب
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fri, 02 Jan 2026 - 16min - 252 - سعید سلطانپور | با کشورم چه رفته است
▨ نام شعر: با کشورم چه رفته است؟
▨ شاعر: سعید سلطانپور
▨ با صدای: سعید سلطانپور
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ــــــــــــــــ
به یاد سعید سلطانپور که از جشن عروسی به ضیافت مرگ رفت.
ــــــــــــــــ
با کشورم چه رفته است؟
با کشورم چه رفته است
که زندانها
از شبنم و شقایق
سرشاراند
و بازماندگانِ شهیدان
- انبوه ابرهای پریشان و سوگوار -
در سوگِ لالههای سوخته میبارند؟
با کشورم چه رفته است
که گلها هنوز سوگوارند [داغدارند]؟
با شورِ گردباد
آنک
منم که تفتهتر از گردبادها
در خارزارِ بادیه میچرخم
تا آتشِ نهفته به خاکستر
آشفتهتر ز نعرهٔ خورشیدهای «تیر»
از قلبِ خاکهای فراموش سرکشد
تا از قناتِ حنجرهها
فوجِ [موجِ] خشم و خون
روی غروبِ سوختهٔ مرگ پر کِشد.
این نعرهٔ من است
این نعرهٔ من است
که روی فلات میپیچد
و خاکهای سکوتِ زمانهٔ تاریک را میآشوبد
و با هزار مشتِ گران
بر آبهای عمان میکوبد
این نعرۀ من است که میروبد
خاکسترِ زمان را از خشمِ روزگار
بعد از تو ای
ای گلشنِ ستارهٔ دنبالهدارِ اعدامی!
ای خسروِ بزرگ!
که برق و لرزه در ارکانِ خسروان بودی
ای آخرین ستاره!
خونینترین سرور!
در باغِ ارغوان
در ازدحامِ خلق
در دوردست و نزدیک
من هیچ نیستم
جز آن مسلسلی که در زمینۀ یک انقلاب میگذرد
و خالی و برهنه و خونآلود
سهم و سترگ و سنگین
در خون تودههای جوان میغلتد
تا مثلِ خار سهمناک و درشتی
- روییده بر گریوهای گلِ سرخ -
آینده را
بماند
در چشمِ روزگار
یادآور شهادتِ شوریدگانِ خلق
بر [در] ارتشِ مهاجمِ این نازی،
این تزار.
ای خشم ماندگار!
ای خشم!
خورشید انفجار، ای خشم!
تا جوخههای مخفیِ اعدام
در جامههای رسمی
آنک
آنک هزار لاشخوار، ای خشم!
مثل هزار توسنِ یالافشان
خون شیهه بسته است
بر این ویران
دیگر ببار
ببار ای خشم!
ای خشم!
چون گدازهٔ آتشفشان ببار
روی شبِ شکستهٔ استعمار.
اما دریغ و درد
که «جبریل»های «او»
با شهپر سپید
از هر طرف فرود میآیند
و قلبِ عاشقانِ زمان را
با چشم و چنگ و دندان میخایند
و پنجههای وحشتِ پنهان را
با خون این قبیله میآلایند
با این همه شجاع
با این همه شهید
با کشورم چه رفته است
که از خاکِ میهن گلگون
از کوچههای دهکده
از کوچههای شهر
از کوچههای آتش
از کوچههای خون
با قلبِ سربداران
با قامتِ قیام
انبوه پارهپوشان
انبوه ناگهان
انبوه انتقام نمیآیند.
چشمِ صبورِ مردان
دیریست
در پردههای اشک نشسته است
دیریست قلب عشق
در گوشههای بند شکسته است
چندان ز تنگنای قفس خواندیم
که از پارههای زخم، گلو بسته است
ای دستِ انقلاب
مشتِ درشتِ مردم
گلمشتِ آفتاب
با کشورم چه رفته است؟
▨
سعید سلطانپور
ــــــــــــــــ
پینوشت اول: این خوانش در بیستم مهر ماه ۱۳۵۶ و در شب سوم از شبهای شعر گوته انجام شده است.
پینوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل کروشه [ ] آمده است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Tue, 30 Dec 2025 - 6min
Podcast simili a <nome>
El Partidazo de COPE COPE
Herrera en COPE COPE
La Linterna COPE
Dante Gebel Live Dante Gebel
Es la Mañana de Federico esRadio
La noche de Cuesta esRadio
La Trinchera de Llamas esRadio
Hondelatte Raconte Europe 1
Affaires sensibles France Inter
LEGEND Guillaume Pley
El colegio invisible OndaCero
La Rosa de los Vientos OndaCero
Les grands dossiers de l'Histoire par Franck Ferrand Radio Classique
Espacio en blanco Radio Nacional
Enquêtes criminelles RTL
Entrez dans l'Histoire RTL
Le grand récit RTL
Les Grosses Têtes RTL
L'Heure Du Crime RTL
Parlons-nous RTL
El Larguero SER Podcast
SER Historia SER Podcast
Todo Concostrina SER Podcast
Un Libro Una Hora SER Podcast
