Nach Genre filtern

شعر با صدای شاعر

شعر با صدای شاعر

Schahrouz Kabiri

شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.

ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر | هوشنگ ابتهاج | احمد شاملو | شعرخوانی | براهنی | شهریار


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

351 - نصرت رحمانی | میعاد در لجن
0:00 / 0:00
1x
  • 351 - نصرت رحمانی | میعاد در لجن

    ▨ نام شعر: میعاد در لجن

    ▨ شاعر: نصرت رحمانی

    ▨ با صدای: نصرت رحمانی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــــــ

    رقصید

    پر زد، رمید

    از سرِ انگشتِ او پرید

    [سکه]

    گفتم: خط


    پروانه‌ی مسین

    پرواز کرد

    چرخید، چرخید

    پرپر زنان چکید؛ کفِ جویِ پُر لجن.


    تابید، سوخت فضا را نگاه‌ها

    بر هم رسید

    در هم خزید

    در سینه عشق‌های سوخته فریاد می‌کشید:

    ـ ای یأس، ای امید!


    آسیمه‌سر به‌سوی «سکه» تاختیم

    از مرز هست و نیست

    تا جوی پُر لجن

    با هم شتافتیم

    آنگه نگاه را به تنِ سکه بافتیم.


    پروانهٔ مسین

    آیینه‌وار! بر پا نشسته بود در پهنهٔ لجن!

    و هر دو روی آن

    خط بود

    خطی به‌سوی پوچ، خطی به مرز هیچ


    اندوه لِرد بست

    در قلبواره‌اش

    و خنده را شیار لبانش مکید و گفت:

    پس… آه، نقش شیر!؟

    رویید اشک

    خاموش گشت.


    گفتم:

    کُنام شیر لجن‌زار نیست، نیست!

    خط است و خال

    گذرگاهِ کرم‌ها

    اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است

    میعادگاه زشتی و پستی‌ست.


    از هم گریختیم

    بر خط سرنوشت

    خونآبه ریختیم.

    ما هر دو باختیم

    ما هر دو باختیم.

    ▨

    نصرت رحمانی

    از دفتر شعر »میعاد در لجن»

    منتشر شده به سال ۱۳۳۵

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    Thu, 01 Oct 2026 - 4min
  • 350 - شهریار | ای وای مادرم | دکلمه ساعد باقری

    ▨ نام شعر: ای وای مادرم

    ▨ شاعر: شهریار

    ▨ با صدای: ساعد باقری

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــ

    تذکر: نسخه‌های دیگری از شعر موجود است که طولانی‌تر است، اما متن شعر ارایه شده در اینجا منطبق بر نسخه‌ی خوانش شده توسط استاد ساعد باقری است.

    ــــــــــــــــــ

    ۱

    آهسته باز از بغل پلّه‌ها گذشت

    در فکرِ آش و سبزی بیمار خویش بود

    امّا گرفته دور و برش هاله‌ای سیاه

    او مرده است و باز پرستارِ حال ماست

    در زندگیّ ما همه جا وول می خورد

    هر کنجِ خانه صحنه‌ای از داستان اوست

    در ختم خویش هم به سرِ کارِ خویش بود

    بیچاره مادرم


    ۲

    هر روز می‌گذشت از این زیرپلّه‌ها

    آهسته تا به هم نزند خوابِ نازِ من

    امروز هم گذشت

    در باز و بسته شد

    با پشت خم از این بغلِ کوچه می‌رود

    چادرنماز فلفلی انداخته به سر

    کفشِ چروک‌خورده و جورابِ وصله‌دار

    او فکر بچّه‌هاست

    هر جا شده هویج هم امروز می‌خرد

    بیچاره پیرزن، همه برف است کوچه‌ها


    ۵

    انصاف می‌دهم که پدر رادمرد بود

    با آن همه درآمد سرشارش از حلال

    روزی که مُرد روزی یک سال خود نداشت

    امّا قطارهای پُر از زاد آخرت

    وز پی هنوز قافله های دعای خیر

    این مادر از چنان پدری یادگار بود

    تنها نه مادر من و درماندگان خیل

    او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود

    خاموش شد دریغ


    ۶

    نه، او نمرده، می‌شنوم من صدای او

    با بچّه‌ها هنوز سر و کلّه می‌زند؛

    ناهید، لال شو

    بیژن، برو کنار

    کفگیر بی‌صدا

    دارد برای ناخوشِ خود آش می‌پزد


    ۷

    او مُرد و در کنار پدر زیر خاک رفت

    اقوامش آمدند پیِ سرسلامتی

    یک ختم هم گرفته شد و پُر بدک نبود

    بسیار تسلیت که به عرضه داشتند؛

    لطف شما زیاد

    امّا ندای قلب، به گوشم همیشه گفت:

    این حرف‌ها برای تو مادر نمی‌شود.


    ۸

    پس این که بود؟

    دیشب لحافِ رد شده بر روی من کشید

    لیوان آب از بغل من کنار زد،

    در نصفه‌های شب.

    یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب

    نزدیک‌های صبح

    او باز زیر پای من اینجا نشسته بود

    آهسته با خدا،

    راز و نیاز داشت

    نه، او نمرده است.


    ۱۱

    او پنج سال کرد پرستاری مریض

    در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

    امّا پسر چه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ

    تنها مریضخانه، به اُمّیدِ دیگران

    یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.



    ۱۲

    در راه قُم به هرچه گذشتم عبوس بود

    پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد

    صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه

    طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین

    دریاچه هم به حال من از دور می گریست

    تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

    یک اشک هم به سوره‌ی یاسین من چکید

    مادر به خاک رفت.


    ۱۴

    آینده بود و قصّه ی بی مادریّ من

    ناگاه ضجّه‌ای که به هم زد سکوت مرگ

    من می‌دویدم از وسط قبرها برون

    او بود و سر به ناله برآورده از مغاک

    خود را به ضعف از پی من باز می‌کشید

    دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه

    خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع

    ترسان ز پشت شیشه‌ی در آخرین نگاه

    باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش

    چشمان نیمه‌باز:

    از من مشو جدا.


    ۱۵

    می‌آمدم و کلّه‌ی من گیج و منگ بود

    انگار جیوه در دل من آب می‌کنند

    پیچیده صحنه‌های زمین و زمان به هم

    خاموش و خوفناک همه می‌گریختند

    می‌گشت آسمان که بکوبد به مغز من

    دنیا به پیش چشم گنه‌کارِ من سیاه

    وز هر شکاف و رخنه‌ی ماشین غریو باد

    یک ناله‌ی ضعیف هم از پی دوان دوان

    می‌آمد و به مغر من آهسته می‌خلید:

    تنها شدی پسر.


    ۱۶

    باز آمدم به خانه چه حالی! نگفتنی

    دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

    پیراهن پلید مرا باز شسته بود

    انگار خنده کرد ولی دل‌شکسته بود:

    بردی مرا به خاک سپردیّ و آمدی؟

    تنها نمی‌گذارمت ای بینوا پسر!

    می‌خواستم به خنده درآیم ز اشتباه

    امّا خیال بود

    ای وای مادرم

    ▨

    سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    Mon, 28 Sep 2026 - 11min
  • 349 - مومن قناعت | آبشار

    ▨ نام شعر: آبشار

    ▨ شاعر: مومن قناعت

    ▨ با صدای: لایق شیرعلی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــــــــ

    ای آبشار!

    آیينه‌ی بی‌غبارِ من

    یارِ زمان کودکی بی‌قرار من

    از روزهای رفته تویی یادگار من


    آهنگ‌های رفته را تکرار می‌کنی

    یاد به خواب رفته را بیدار می‌کنی

    راز مرا به لفظ خود اظهار می‌کنی


    داری به یاد لحظه‌ای آن خوب‌منظری

    کآمد به آب صبح‌دم، آن کرته پرپری

    پای برهنه روی گل، آن چوجه‌ی پری


    موی سیاه بر قد موزون، چو آبشار

    چشمی چو چشمه‌ی صفا، رویی چو نوبهار

    قدی به مثل شرشره، لرزان و بی‌غبار

    گل‌خنده می‌زد و گلِ در آب می‌فکند

    طفلی به آب، گوهر نایاب می‌فکند

    سوزی به جانِ بچه‌ی بیتاب می‌فکند

    می رفت رنگ و رونق گلزار می‌شکست

    می‌آمد و ز آمدش خمار می‌شکست

    لب‌تشنگیِ تشنه‌ی دیدار می‌شکست


    آن دخترک که بود مرا؟

    بلکه خواهرم

    یا در بهارِ نورسی، او بود دلبرم

    یا چون کبوتر سفید، او بود هم‌پرم

    هرکس که بود، او مرا از جان عزیز بود

    جانم ز جانِ شربتِ او، ریز ریز بود

    روزی که چون دو ساحلِ دریا جدا شدیم

    دریا صدا نموده و ما بی‌صدا شدیم

    در تارهای شرشره هر دو نوا شدیم


    آن لحظه‌های بی‌بدل، گویی به خواب رفت

    عمر عزیز بچگی، مانند آب رفت

    چون کبکِ ... آمد و لیکن شتاب رفت


    ای آبشار

    باز بیا در کنار من

    بنواز آن ترانه را چون یادگار من

    باری نمای صورت آن نوبهار من

    ▨

    پی نوشت:

    کَرته: در لغت‌نامه‌ی دهخدا آمده که به معنی پیراهن است


    شرشره: در لغت‌نامه‌ی دهخدا آمده؛ آبشار کوچک و کم آب یا جایی است که رشتهٔ باریکی از آب از فاصلهٔ نسبةً زیاد به پایین ریزد خواه در هنگام ریزش از روی سنگ و بستری سراشیب و تقریباً عمودی سرازیر شود، یا این فاصله را در میان فضا طی کند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    Fri, 25 Sep 2026 - 4min
  • 348 - اردلان سرفراز | پرسش | با صدای شاعر

    ▨ نام شعر (ترانه): پرسش (غایب ِ همیشه حاضر)

    ▨ شاعر: اردلان سرفراز

    ▨ با صدای: اردلان سرفراز

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــــــــ

    تو بزرگ‌ترین سوالی

    که تا امروز بی‌جوابه

    نه تو بيداری، نه تو خواب

    نه تو قصه و کتابه


    برای دونستن ِ تو

    همه‌ی دنيا رو گشتم

    از ميون ِ آتش و باد

    خشکی و دريا گذشتم


    آسمون شولای خواب و

    فرشِ من خاکِ زمین بود

    مرهم زخمای پاهام

    هفتا کفش آهنین بود


    تو رو پرسيدم و خواستم

    از همه عالم و آدم

    بی‌جواب اومدم اما

    حالا از خودت مي‌پرسم؛


    تو رو بايد از کدوم شب

    از کدوم ستاره پرسيد

    از کدوم فال و کدوم شعر

    پرسيد و دوباره پرسيد


    تو رو بايد از کدوم گل

    از کدوم گلخونه بویيد

    تو رو بايد با کدوم اسب

    از کدوم قبيله دزديد


    غايب ِ هميشه حاضر

    تو رو بايد از کی پرسيد

    تو و باید از چی پرسید

    از ته ِدره‌ی ظلمت

    يا نوک ِ قله‌ی خورشيد


    اونور ِاين‌جا و اون‌جا

    اونور ِامروز و فردا

    عمق ِ روح ِ آبی آب

    ته ِ ذهن ِ سبز ِ صحرا


    مثل زندگی مث ِ عشق

    تو هميشه جاری هستی

    تو صراحت طلوع و

    ذات ِ هر بيداری هستی


    مثل خورشيد مثل دريا

    روشنی و با صراحت

    تو صميميت ِ آبی

    واسه شستن جراحت


    غايب ِ هميشه حاضر

    تو رو بايد از کی پرسيد

    از ته دره‌ی ظلمت

    يا نوکِ قله‌ی خورشيد


    تو رو از صدای قلبم

    لحظه‌به‌لحظه شنيدم

    تو رو حس کردم تو نبضم

    من تو رو نفس کشيدم


    مثل حس کردن گرما

    يا حضور ِ يه صدايی

    به تو اما نرسيدم

    ندونستم تو کجایی


    تو رو بايد از کی پرسيد

    تو رو بايد با چي سنجيد

    تو رو حس می‌کنم اما

    کاشکی چشمام تو رو می‌ديد


    غايب ِ هميشه حاضر

    کاشکی چشمام تو رو می‌ديد

    ▨

    شاعر: اردلان سرفراز

    آهنگساز: فرید زلاند

    تنظیم کننده: آندرانیک

    خواننده: گوگوش

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    Mon, 21 Sep 2026 - 4min
  • 347 - فخرالدین مزراعی | شرمنده ز عمر | صدای علی‌اکبر یاغی‌تبار

    ▨ نام شعر: شرمنده ز عمر

    ▨ شاعر: فخرالدین مزارعی

    ▨ با صدای: علی‌اکبر یاغی‌تبار

    ____________

    نیست آسان به چنین ورطه دوام‌آوردن

    توسنِ معرکه در زیر لگام آوردن


    بام را بردن در لعنت و دشنام به شام

    شام، پردغدغه در بیم به بام آوردن


    شیرِ نر بودن و در جلدِ خر ماده شدن

    تن به بی‌غیرتیِ خاصِ عوام آوردن


    عصب کوفته را داده به تاراجِ غضب

    آنچنان‌ترکُنِ شورنده به‌جام‌آوردن


    در گریز از خود و از خیل امیرانِ کلام

    رو به هم‌صحبتیِ شُربِ مدام آوردن


    زن‌به‌مزدی بشد افسانه و، اکنون هنر است

    مزه‌ی باده برِ فاسقِ مام آوردن


    صبح بیرون‌زدن از خانه چُنان ببر و به شام

    خون‌چکان لاشه‌ی زخمین به کنام آوردن


    خوک را گر به لطافت بتوان شب‌پره کرد

    پختگی را نتوان در دلِ خام آوردن


    خلق را دیدن در قیدِ قعودی جاوید

    لیک در قافیه ترسان ز قیام آوردن


    تیغ بر نای و هراسان سرِ تسلیم فرود

    به رجزخوانیِ هر تخم حرام آوردن


    نتوانستن بی‌وسوسه‌ی هول و هراس

    به شب از این‌همه، یک روز تمام آوردن


    ترس را دادن در قعرِ رگ و ریشه رسوب

    خوف با مایه‌ی تمکین به قوام آوردن


    روز و شب بر سر این فاجعه شرمنده ز عمر

    مهر و مه را به تماشا لب بام آوردن


    نه کرامات، قرمساقی و بی‌غیرتی است

    این‌همه دیدن و اینگونه دوام آوردن


    آبروریزی ارباب سخن دیدن و سخت

    خاک بر فرقِ امیرانِ کلام آوردن

    ▨

    فخرالدین مزارعی

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    Fri, 18 Sep 2026 - 4min
Weitere Folgen anzeigen